شعر برگزیده: “آه ای آینه من در خود گم ام تو بیابم تا ببینم چهر خویش”، سروده ای از حسین اکبری

کوه میخواهد یلان مست را
کوه میجوید صدای هست را
کوه را آواز باید برفراز
از کلام مردمان سرفراز
من چو کوهی در هوای مردمم
مرد و زن یکسان، فدای مردمم
لیک از مردم هر آنکس آگه است
همره خود دانمش، چون در ره است

 

 

 

آه ای آینه من در خود گم ام تو بیابم تا ببینم چهر خویش

 

آه ای آیینه من در خود گم ام
تو بیابم تا ببینم چهر خویش

زخمی ام من یا که عصیانی شدم
مهربان یا خشم گین از مهر خویش؟

روزگار رنج کی آید به سر
آینه مُردم از این شور و شرر

تو مرا بی تاب در خود دیده ای؟
من! چنین بی تابِ بیخود بوده ای؟

من که عمری از شکیب دل پُرم
من که بی غم، دل به هر کس بسپُرم

تو مرا دیدی فدایی همه
لیک نادیدی رهایی از همه

من به نوع خود دمی وابسته ام
من به انسانیتم دل بسته ام

چون دل از کف می نهم در پای دوست
من توانم دل کنم رسوای دوست

درد رسوایی برایم درد نیست
چون ز رسوایی، رخ من، زرد نیست

عاشقی بر مردمان خوی منست
عشق بی تردید ره جوی منست

گر نباشد عشق من نابودیَم
نابُدم، از عشق آمد بودیَم

قله های کوه عاشق تر شدند
مردمان را چون به قله فر شدند

کوه میخواهد یلان مست را
کوه میجوید صدای هست را

کوه را آواز باید برفراز
از کلام مردمان سرفراز

من چو کوهی در هوای مردمم
مرد و زن یکسان، فدای مردمم

لیک از مردم هر آنکس آگه است
همره خود دانمش، چون در ره است

آگهی راهی شدن بر قله هاست
آگهی جاری شدن در قله هاست

مردمان را آگهی همبسته تر
چون ندانی عشق، هستی خسته تر

خسته از نادیدن معشوقه ای
لیک کی آگاه بر او بوده ای؟

از کتاب عاشقی ره توشه کن
هر دم از باغش نیاز خوشه کن

خوشه چین داند که قدر باغ چیست
آنچه در باغ است اندر راغ نیست

راغ را بلبل و گل شد همنشین
باغ اما، باغبان کرده وجین

کَرت های تاک، پُر از خوشه ها
هر چه خواهی در میان و گوشه ها

خام اش از مستی ترا حیران کند
پخته اش هر دم ترا ویران کند

تا بسازد از تو انسانی دگر
بی نیاز از خوردنِ جانی دگر

ایستاده بر یکی میثاق خویش
بانگ آرد: شو درونِ باغ خویش

گر به باغِ معرفت راهست ترا
پس درنگت چیست، همراهست ترا

آینه در آینه افزون شوی
زین فزون خویشتن مفتون شوی

بانگ آری: آینه پیدا شدم
مردمان پاک را شیدا شدم

من به این شیداییم فخر آورم
جام عشقی در کف از بحر آورم

آنچنان دریاییِ این وادیم
تا بجویم راه بر آزادیم

هرکه آزادی تمنایش بُوَد
گوی آید، مردم همراهش بُوَد

مردم دلخسته از رنج و تعب
مردم برخاسته با شعر و ادب

مردم کار و تلاش بی خستگی
نی روا باشد چنین در بستگی

بند و زندانی که او را نارواست
بند و زندانش، خطا اندر خطاست

هرکه زندان را چنین ره چاره کرد
عاقبت خود، خویش را بیچاره کرد

این سوی دیوار همان أیینه هست
که اندرو دلها همه بی کینه است

آن سو آخر کینه پروردش تویی
تو که بر ناحق، روش آورده ای

ما ترا زنهار دادیم تا کنون
دست بردار از خیالات جنون

مردمان آیینه دار هستی اند
آینه دار بلند و پستی اند

پستی اش را می زدایند چون غبار
تا که هستی اش ببخشند اعتبار

“حسین اکبری”
دوازده مهرماه نود و هشت

—————————————–

منبع: وبلاگ کار در ایران
https://kargareirani.blogsky.com


 

دسته : فرهنگی

برچسب :

جوابي بدهيد