سپتامبر 30, 2025
داستان کوتاه: آخرین طلوع آفتاب – محمدزمان سیرت
اولین خاطره آمینه، دویدن در خیابانهای کوچههای باریک لیاری بود، در حالی که کیف مدرسهاش را حمل میکرد، در حالی که بچههای دیگر فریاد میزدند: «بامیانی، بامیانی!» او در آن سن، رنجش این کلمه را نمیشناخت، اما مادرش او را محکم در آغوش گرفته بود و با زمزمه میگفت: «آنها قصد آسیب رساندن ندارند. فقط به یاد داشته باشید، ما اینجا مهمان هستیم.»

آخرین طلوع آفتاب
نویسنده: محمدزمان سیرت
صبح کویته به هیچ وجه آرام نبود. این صبح با صدای بوق ریکشاها، زوزه سگهای خیابانی و صدای مسجد که مانند ضربان قلب قدیمی بر فراز پشت بامها میپیچید، تعریف میشد. برای آمینه که از پنج سالگی در کویته بزرگ شده بود، آن صبح با همه صبحهای دیگر متفاوت بود. او کنار پنجره خانه اجارهای محقرشان نشسته بود و شالی فرسوده بر دوش داشت و نور ضعیفی را که به آرامی در آسمان بالا میرفت، تماشا میکرد.
رحیم، پدرش، در گوشهای روی قالیچهی دراز کشیده بود و به آرامی خرناس میکشید. برادران کوچکتر دیگرش نیز بودند که پس از یک شب بیخوابی، خسته و کوفته، کنار هم دراز کشیده بودند. در نور کم، مادرش، با چشمانی گود رفته که سالها ناشی از بیثباتی بود، در حالی که چای درست میکرد، ساکت ماند.
روی میز کوچک، یک تکه کاغذ مچاله شده – یک اخطار اخراج – قرار داشت.
کتاب به زبانی نوشته شده بود که آمینه اکنون میتوانست آن را به راحتی بخواند، هرچند احساساتش اهمیت مطالب آن را انکار میکرد. او در این مکان بزرگ شد؛ کویته تنها سرزمینی بود که او به یاد داشت، تنها زمینی که در آن بازی کرده بود، درس خوانده بود، کار کرده بود و عشق را در محاصره ریتم خیابانهایش شناخته بود. با این حال، از نظر مقامات، او یک «مهاجر غیرقانونی» بود، کسی که متعلق به آن سوی خطی تلقی میشد که در دوران بزرگسالی از آن عبور نکرده بود.
اولین خاطره آمینه، دویدن در خیابانهای کوچههای باریک لیاری بود، در حالی که کیف مدرسهاش را حمل میکرد، در حالی که بچههای دیگر فریاد میزدند: «بامیانی، بامیانی!» او در آن سن، رنجش این کلمه را نمیشناخت، اما مادرش او را محکم در آغوش گرفته بود و با زمزمه میگفت: «آنها قصد آسیب رساندن ندارند. فقط به یاد داشته باشید، ما اینجا مهمان هستیم.»
مهمان. این کلمه مانند سایهای در کنارش بود.
در مدرسه، وقتی در کلاسها بهتر عمل میکرد، معلمان لبخند میزدند اما میگفتند: «مدارک افغانستان برای تحصیلات عالی لازم است.» در بیمارستانها، وقتی برادرش دستش آسیب دید، مسئول پذیرش کارت ثبت نام پناهندگی آنها را میخواست، کارتی که هرگز نداشتند. و بعد از آن، وقتی در یک کارخانه مشغول به دوخت لباس شد، سرپرست به دلیل اینکه «غیربومی» بود، به او حقوق کمتری پرداخت میکرد.
با وجود تحقیرهای بیشماری که متحمل شده بود، آمینه هرگز خوشبینی تزلزلناپذیر خود را از دست نداد. او رویای تشکیل زندگی در تنها جایی را که به عنوان خانه میشناخت، در سر میپروراند. با این حال، این تصمیم دولت برای اخراج مهاجران بدون مدرک، تقریباً آن رویای شکننده را از بین برد. خانوادههایی مانند خانواده او اکنون خود را در محاصره وحشت حملات پلیس، موانع جادهای و وسایل نقلیهای یافتند که مردم را از مرز به کشوری که بسیاری به سختی آن را به یاد میآوردند، میبردند.
شایعات؛جامعه پر از زمزمه بود.
«شنیدید؟ خانواده شفیق دیشب دستگیر شدند.»
«اتوبوسها مستقیماً به چمن فرستاده میشوند و هیچ امکانی برای جمعآوری وسایل شخصی وجود ندارد.»
«آنها فرقی نمیگذارند که اینجا به دنیا آمده باشید. اگر مدارک نداشته باشید، اخراج میشوید.»
هر کلمه با لرزی از ترس گفته میشد. مادران با اعتماد به نفس بچهها را پنهان میکردند. پدران قبل از اینکه پلیس آنها را ببرد، در مورد فروش داراییهایشان صحبت میکردند. جامعه کوچک آنها، جایی که زمانی شوخی با داستانهای کابل و قندهار فضا را پر کرده بود، ساکت شده بود. حتی بچهها دیگر در کوچهها کریکت بازی نمیکردند.
آمینه همه اینها را شنیده بود. و با این حال، نمیتوانست به یک نفر فکر نکند – بلال.
یک عشق ممنوعه، بلال پاکستانی بود، پسر میوهفروشی که غرفهاش نزدیک کارخانهای بود که آمینه در آن کار میکرد. دوستی آنها با کمترین تعامل کلامی بر سر بارهای انبه آغاز شده بود. با گذشت زمان، این دوستی به چیزی حساس تبدیل شد، چیزی که هر دو میدانستند ناامن است.
یک شب، زیر نور نارنجی چراغ خیابان، بلال زمزمه کرده بود: «اگر روزی بروی، آمینه، من با تو میآیم. هر کجا که بروی.»
او آن موقع خندیده بود و حرفهای او را پس زده بود. اما حالا، با نزدیک شدن اخراج، آن حرفها او را عذاب میداد. آیا او واقعاً همه چیز را رها میکرد تا به دنبالش به ورطه افغانستان برود؟ او باور نمیکرد. عشق قوی بود، اما آنقدر قوی نبود که بتواند با مرزها، قانون و کشور بجنگد.
در آستانه دریافت ابلاغیه، آنها برای آخرین مراسم در تقاطع بازار گرد هم آمدند. چشمان بلال برق میزد وقتی که بسته کوچکی را در کف دست آمینه گذاشت – اسکناسهای مچاله شدهای که با پشتکار طی چند ماه جمعآوری کرده بود.
او گفت: «ممکن است به آن نیاز داشته باشی.»
آمینه به این فکر افتاد که بسته را به عنوان نشانهای برای امتناع از صدقه پس بدهد. اما چیزی در صدای لرزانش مانع او شد. او به جای آن، سر تکان داد و بسته را در شال خود پنهان کرد.
دروازه در سپیده دم زده شد. محکم، مصرانه، مانند طبل سرنوشت.
رحیم ناگهان از جایش بلند شد، چشمانش از ترس گشاد شده بود. مادرش ناگهان ایستاد و کتری را حمل میکرد. قلب آمینه چنان تند میزد که فکر میکرد از سینهاش بیرون خواهد زد.
پدرش زمزمه کرد: «پلیس.»
اتاق با سایههایی که از درگاه باریک دور میشدند، تنگتر شد. برادرانش بازوهایش را محکم گرفتند.
دوباره در زدند، با اصرار بیشتر.
برای لحظهای، آمینه باور کرد که باید فرار کنند. کجا؟ کوچهی آن طرف پر از صدای پاشنهی چکمه بود. همسایهها را بیرون بردند، صدای اعتراضها بلندتر شد. بچهها ناله میکردند. کسی به لهجه هزارهگی التماس میکرد. صدای غرش موتور کامیونها مثل رعد میپیچید.
پدر به آرامی در را باز کرد، دستانش میلرزید. دو مرد رو به در بودند، چهرههایشان جدی بود، تفنگها روی شانههایشان بود.
یکی فریاد زد: «کاغذ.»
رحیم با لکنت زبان گفت و با پوشهای قدیمی پر از مدارک نامعتبر دست و پنجه نرم میکرد. افسر صفحات را ورق زد و سرش را تکان داد.
«شما ثبت نشدهاید. وسایلتان را جمع کنید. اتوبوس منتظر است.»
مادرش روی زمین افتاد و اشک از چشمانش سرازیر شد. برادرانش گریه کردند. آمینه بیحرکت ماند، افکارش در هم میپیچید. میخواست فریاد بزند که از هر نظر اینجایی است. اینکه با خیابانهای کویته بهتر از کابل آشناست. اینکه زبان اردو را بهتر از زبان دری میداند. اینکه آیندهاش اینجا ریشه دارد.
اما کلمات در گلویش خشک شدند.
آنها تا ظهر سوار اتوبوس بودند. کیفهای کوچکشان با وسایل شخصیشان جلوی پایشان بود – مقداری لباس، ظروف و قرآنی که مادرش محکم به بدنش چسبیده بود.
آمینه از پنجره غبارگرفته به شهر نگاه میکرد که از مقابلش میگذشت. نانوایی که زمانی بعد از مدرسه شیرینی میخرید. پارکی که روزها را با همسالانش گذرانده بود. بازاری که بلال با لبخندی بر روی سبدی پر از پرتقال به او خوشامد گفته بود.
هر منظرهای یک چاقو بود.
اتوبوس با سکوتی سنگین به راه خود ادامه داد. خانوادهها دور هم جمع شده بودند و چهرههایشان با رنگپریدگیِ ناشی از بهت و حیرت، نقش بسته بود. بچهها سوالات بیپاسخی میپرسیدند: «کی برمیگردیم؟» «آیا مدرسهای وجود خواهد داشت؟» «آیا امن خواهد بود؟»
هیچکس پاسخی نداد.
از خط عبور کنید.
به محض رسیدن نهایی اتوبوس به مرز، هوا پر از گرد و غبار و ناامیدی شد. نگهبانان مسلح در حالی که به خانوادهها گفته میشد پایین بروند، مراقب بودند. زمین پیش رو تا تپههای بایر امتداد داشت.
همینطور که آمینه از مرز عبور میکرد، وزنی را در پاهایش احساس میکرد. آرزو داشت برگردد، از میان هرج و مرج آشنای کویته بدود، در میان جمعیت آن غرق شود و برای همیشه در فراموشی محو شود. اما مرز بسته بود.
پدرش شانهاش را لمس کرد و با لحنی آرام گفت: «ما هم آنجا زندگی خواهیم کرد. صبر کن و ببین.»
اما چشم آمینه به افق دوخته شده بود. بر فراز تپهها، در کشوری بیگانه، آیندهاش در انتظارش بود. با این حال، قلبش در شهری که همیشه خانهاش بود، گیر افتاده بود.
ترسی که همچنان پابرجاست. آن شب، آنها زیر آسمان باز خوابیدند، باد سرمای عدم قطعیت را با خود حمل میکرد. آمینه بیدار دراز کشیده بود و به ستارهها خیره شده بود. برای اولین بار، او متوجه شد که تبعید فقط مرزهای ارضی یا کاغذی نیست. حتی آن هم به مسائل هویتی مربوط میشد – جدا شدن اجباری از خاکی که او را شکل داده بود، خیابانهایی که خندهاش را در آنها میشنید، و مردمی که او را میپرستیدند. این ترس تمام عمرش همراهش بود و بیسروصدا نشان میداد که به آنجا تعلق ندارد. حالا، در سرزمینی بیگانه، این ترس به عنوان واقعیت او آشکار شده بود. با این حال، در حالی که در میان شالش پنهان شده بود، سنگینی بسته پولی بلال را احساس میکرد. با این حال، چوکی امید نیز از بین رفت – اینکه به نحوی، میتواند برگردد. تا آن زمان، او کویته را در درون خود حمل میکرد، مانند زخمی التیام نیافته و مانند عشقی فروکش نکرده.


