ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



مقاله برگزیده: مارکو روبیو از اروپا می‌خواهد به آمریکا برای استعمار دوبارهٔ جنوب جهانی کمک کند – تفسیری از بن نورتون

مارکو روبیو وزیر امور خارجهٔ آمریکا در کنفرانس امنیتی مونیخ گفت:‏ برای پنج قرن پیش از پایان جنگ جهانی دوم، غرب در حال گسترش بود. مبلغان مذهبی‌اش، زائرانش، سربازانش و ‏کاشفانش از سواحل خود روانه می‌شدند، از اقیانوس‌ها عبور می‌کردند، قاره‌های جدید را مسکون می‌ساختند و امپراتوری‌های ‏عظیمی بنا می‌کردند که سراسر جهان را دربر می‌گرفت. اما در سال ۱۹۴۵، برای نخستین بار از زمان عصر کلمبوس، این ‏روند معکوس شد؛ غرب رو به عقب‌نشینی گذاشت. امپراتوری‌های بزرگ غربی وارد مرحلهٔ افول نهایی شدند

 


 

 

مارکو روبیو از اروپا می‌خواهد به آمریکا برای استعمار دوبارهٔ جنوب جهانی کمک کند

تفسیری از بن نورتون

ترجمهٔ مینا آگاهاندیشهٔ نو

یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴

 

مارکو روبیو وزیر امور خارجهٔ آمریکا در کنفرانس امنیتی مونیخ گفت:‏
‏«برای پنج قرن پیش از پایان جنگ جهانی دوم، غرب در حال گسترش بود. مبلغان مذهبی‌اش، زائرانش، سربازانش و ‏کاشفانش از سواحل خود روانه می‌شدند، از اقیانوس‌ها عبور می‌کردند، قاره‌های جدید را مسکون می‌ساختند و امپراتوری‌های ‏عظیمی بنا می‌کردند که سراسر جهان را دربر می‌گرفت. اما در سال ۱۹۴۵، برای نخستین بار از زمان عصر کلمبوس، این ‏روند معکوس شد؛ غرب رو به عقب‌نشینی گذاشت. امپراتوری‌های بزرگ غربی وارد مرحلهٔ افول نهایی شدند — افولی که با ‏انقلاب‌های کمونیستی «بی‌خدا» و خیزش‌های ضد استعماری شتاب گرفت. در آن فضا، همان‌طور که امروز هم می‌بینیم، ‏بسیاری به این باور رسیدند که دوران سلطهٔ غرب به پایان رسیده است. ما در آمریکا علاقه‌ای نداریم که سرپرستان مؤدب و ‏منظمِ افول مدیریت‌شدهٔ غرب باشیم. ارتش‌ها برای یک شیوهٔ زندگی می‌جنگند، و این همان چیزی است که ما از آن دفاع ‏می‌کنیم: یک تمدن بزرگ که همهٔ دلایل را دارد تا به تاریخ خود افتخار کند. و این همان کاری است که رئیس‌جمهور ترامپ و ‏ایالات متحده اکنون دوباره می‌خواهند همراه با شما انجام دهند: احیای یک دوستی قدیمی و نوسازی بزرگ‌ترین تمدن تاریخ ‏بشر.» ‏

امروزه در قرن بیست‌ویکم، بدیهی انگاشته می‌شود که در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که استعمار رسمی پایان یافته است. همچنان ‏اشکالی از استعمار غیر مستقیم و نواستعمار وجود دارد، اما به ما گفته می‌شود که در عصری پسااستعماری زندگی می‌کنیم. ‏طی صدها سال، امپراتوری‌های اروپایی بخش اعظم کرهٔ زمین را استعمار کردند. و حتی تا همین اواخر، در پایان جنگ ‏جهانی دوم در سال ۱۹۴۵، بخش زیادی از آفریقا و آسیا همچنان تحت استعمار قدرت‌های اروپایی بود.‏
با این حال، در جریان جنگ جهانی دوم، امپراتوری‌های استعماری اروپا و ژاپن خود را نابود کردند. و از اواخر دههٔ ۱۹۴۰ ‏تا دههٔ ۱۹۷۰، مبارزات آزادی‌بخش ملی و جنبش‌های ضد استعماری در سراسر آفریقا و آسیا به قدرت رسیدند. این دوره، ‏عصر استعمار زدایی انقلابی بود و در بخش عمده‌ای از جهان موفقیت‌آمیز بود. البته استثناهایی نیز وجود داشت.‏

برای نمونه، امپراتوری ایالات متحده امروز همچنان حدود دوازده مستعمره را حفظ کرده است، از جمله پورتوریکو که ‏قدیمی‌ترین مستعمرهٔ پیوستهٔ جهان به‌شمار می‌رود، و همچنین شماری از سرزمین‌های موسوم به قلمروهای وابسته در اقیانوس ‏آرام. به همین ترتیب، امپراتوری فرانسه نیز همچنان چندین مستعمره در اقیانوس آرام و دریای کارائیب حفظ کرده است، و ‏حتی بریتانیا که بخش اعظم امپراتوری خود را در جریان مبارزات ضد استعماری از دست داد، با وجود این همچنان تعدادی ‏از قلمروهای استعماری کوچک را حفظ کرده است؛ از جمله برای مثال جزایری در کارائیب که پناهگاه‌هایی برای فرار ‏مالیاتی به‌شمار می‌روند، و نیز جزایر مالویناس در سواحل آرژانتین.‏

با این حال، اکثریت قریب به اتفاق این مستعمرات، کشورهای جزیره‌ای کوچک با جمعیت بسیار اندک هستند. و ‏امپراتوری‌های غربی مستعمرات گسترده‌ای را که در پایان جنگ جهانی دوم همچنان در اختیار داشتند، در مکان‌هایی مانند ‏هند، پاکستان، بنگلادش، ویتنام، اندونزی و سراسر آفریقا، از دست داده‌اند.‏

بنابراین، دلیل پرداختن من به این جزئیات آن است که تأکید کنم هرچند استعمارزدایی به‌طور کامل و صددرصد تحقق نیافت و ‏هنوز هم برخی مستعمرات وجود دارند، اما بخش اعظم جهان توانست خود را از استعمار غربی و استعمار ژاپنی رهایی ‏بخشد. و استعمار زدایی از اواخر دههٔ ۱۹۴۰ تا دههٔ ۱۹۷۰ یکی از مهم‌ترین دوره‌ها در تاریخ معاصر بوده است.‏

با این حال، آنچه امروز در دههٔ ۲۰۲۰ شاهد آن هستیم، تلاشی از سوی امپراتوری ایالات متحده برای معکوس کردن آن دورهٔ ‏استعمارزدایی است. امپراتوری ایالات متحده آشکارا اعلام کرده است که قصد دارد بسیاری از مناطق جهان را بار دیگر ‏تحت استعمار درآورد. و در اینجا صرفاً دربارهٔ دونالد ترامپ سخن نمی‌گویم، هرچند ترامپ البته نمونهٔ روشنی از این ‏رویکرد است. ترامپ به‌صراحت متعهد شده است که گرینلند، کانادا، ونزوئلا، پاناما و دیگر کشورهای خارجی را مستعمره ‏کند.‏

اما این مسئله بسیار عمیق‌تر از آن است که صرفا خواست ترامپ تقلیل یابد. امروز قصد دارم به یک سخنرانی کاملاً ‏جنون‌آمیز بپردازم که توسط رئیس سیاست خارجی ایالات متحده، مارکو روبیو، ایراد شد؛ فردی که وزیر امور خارجهٔ ایالات ‏متحده و پس از ترامپ دومین شخص قدرتمند در دولت آمریکا به‌شمار می‌رود. روبیو این سخنرانی را در حالی ایراد کرد که ‏در ماه فوریهٔ امسال در کنفرانس امنیتی مونیخ در میان مقام‌های اروپایی حضور داشت.‏

و این یکی از صریح‌ترین سخنرانی‌های طرفدار استعمار بود که من در قرن بیست‌ویکم دیده‌ام. رئیس سیاست خارجی ایالات ‏متحده بسیار آشکارا به سراسر جهان اعلام می‌کرد که امپراتوری آمریکا می‌خواهد مبارزات ضد استعماری را معکوس کند. ‏او می‌خواهد روند استعمارزدایی پس از جنگ جهانی دوم را واژگون سازد. و امپراتوری ایالات متحده می‌خواهد همراه با ‏امپراتوری‌های اروپایی همکاری کند تا دیگر مناطق جهان را دوباره مستعمره کند و امپراتوری‌های خود را احیا نماید.‏

مارکو روبیو این موضوع را پنهان نکرد. او با افتخار از آن سخن گفت. توجه کنید که در این بخش از سخنرانی‌اش چگونه ‏روبیو امپراتوری‌های اروپایی را به‌خاطر استعمار جنوب جهانی، به‌ویژه قارهٔ آمریکا، ستایش می‌کند. او از امپراتوری‌های ‏عظیمی که در سراسر جهان گسترش یافته بودند، به‌صورت مثبت یاد می‌کند. و روبیو شکایت می‌کند که استعمارزدایی به ‏افول سلطهٔ جهانی غرب انجامیده است. و همان‌طور که بعداً در سخنرانی‌اش نشان خواهم داد، او خواهان احیای آن سلطهٔ ‏امپراتوری است. به این بخش از سخنان او توجه کنید:‏
‏«پنج قرن، پیش از پایان جنگ جهانی دوم، غرب در حال گسترش بود؛ مبلغینش، زائرانش، سربازانش، کاشفانش از ‏سواحلش روانه می‌شدند تا از اقیانوس‌ها عبور کنند، در قاره‌های جدید سکونت گزینند و امپراتوری‌های عظیمی بنا کنند که در ‏سراسر جهان امتداد داشت. اما در سال ۱۹۴۵، برای نخستین بار از عصر کلمبوس، این روند معکوس شد.‏
اروپا ویران شده بود. نیمی از آن پشت پردهٔ آهنین زندگی می‌کرد و بقیه نیز به‌نظر می‌رسید که به‌زودی همان مسیر را طی ‏کند. امپراتوری‌های بزرگ غربی وارد مرحلهٔ افول نهایی شده بودند؛ افولی که به‌واسطهٔ انقلاب‌های کمونیستیِ بی‌خدا و نیز ‏قیام‌های ضد استعماری شتاب گرفت؛ قیام‌هایی که جهان را دگرگون کردند و در سال‌های بعد، داس و چکش سرخ را بر ‏بخش‌های وسیعی از نقشه گستردند.»‏

روبیو در ادامهٔ سخنرانی‌اش می‌گوید که قدرت‌های امپریالیستی غرب باید متحد شوند. او تأکید می‌کند که باید اتحاد ‏فراآتلانتیکی میان ایالات متحده و اروپا تقویت شود تا بتوانند جهان را بار دیگر مستعمره کنند و آن امپراتوری‌ها را احیا ‏سازند.‏
‏«در آن زمینه، همان‌گونه که امروز نیز چنین است، بسیاری به این باور رسیدند که دوران سلطهٔ غرب به پایان رسیده و ‏آیندهٔ ما محکوم است تنها پژواکی کم‌رنگ و ناتوان از گذشته‌مان باشد.‏
پیشینیان ما دریافتند که افول یک انتخاب است، و این انتخابی بود که آنان از انجامش سر باز زدند. این همان کاری است که ما ‏پیش‌تر با یکدیگر انجام دادیم. و این همان کاری است که رئیس‌جمهور ترامپ و ایالات متحده اکنون نیز می‌خواهند بار دیگر، ‏همراه با شما، انجام دهند. و به همین دلیل است که ما نمی‌خواهیم متحدانمان ضعیف باشند، زیرا این امر ما را نیز ضعیف‌تر ‏می‌کند.»‏

گویی که ستایش روبیو از استعمار غربی از پیش به‌اندازهٔ کافی آشکار نبود، او در بخش بعدی سخنرانی خود به رهبران ‏غربی که پیرامونش در کنفرانس امنیتی مونیخ نشسته بودند گفت که باید از عذرخواهی بابت جنایات استعماری علیه بشریت ‏که در جنوب جهانی مرتکب شده‌اند دست بردارند:‏
‏«به همین دلیل است که ما نمی‌خواهیم متحدانمان در بند احساس گناه و شرم باشند. ما متحدانی می‌خواهیم که به فرهنگ و ‏میراث خود افتخار کنند، که بدانند وارثان همان تمدن بزرگ و شریف هستیم، و که همراه با ما مایل و قادر باشند از آن دفاع ‏کنند. زیرا ما در آمریکا هیچ علاقه‌ای به این نداریم که سرپرستان مؤدب و منظمِ افولِ مدیریت‌شدهٔ غرب باشیم. ما به‌دنبال ‏جدایی نیستیم، بلکه می‌خواهیم دوستی دیرینه‌ای را احیا کنیم و بزرگ‌ترین تمدن تاریخ بشر را نوسازی نماییم.»‏

به‌جای آنکه نسبت به جنایات هولناکی که علیه جنوب جهانی مرتکب شده‌اند احساس گناه و شرم داشته باشند، روبیو اصرار ‏دارد که قدرت‌های امپراتوری غرب باید به میراث استعماری و «تمدن شریف» خود افتخار کنند و از طریق قدرت، ‏‏«بزرگ‌ترین تمدن تاریخ بشر» را نوسازی کنند.‏

در ادامهٔ همان سخنرانی، روبیو به آنچه «گناهان ادعاییِ نسل‌های گذشته» نامید اشاره کرد:‏
«تنها هراسی که داریم، هراس از شرمساریِ این است که کشورهایمان را برای فرزندانمان پرافتخارتر، قدرتمندتر و ‏ثروتمندتر به‌جا نگذاریم؛ نه اینکه به نهادی تبدیل شویم که یک دولت رفاه جهانی را اداره کند و بابت گناهان ادعایی نسل‌های ‏گذشته کفاره بدهد.»‏

با به‌کار بردن واژهٔ «ادعایی»، روبیو این پرسش را مطرح می‌کند که آیا اساساً اینها واقعاً گناه بوده‌اند یا نه. آنچه او می‌گوید ‏این است که امپراتوری‌های استعماری غرب در واقع مرتکب جنایت نشده‌اند. او به‌طور کامل تاریخ هولناک استعمار را ‏تطهیر می‌کند؛ تاریخی که در آن قدرت‌های امپریالیستی غرب بخش اعظم جهان را مستعمره کردند. آنان صدها میلیون نفر را ‏کشتند، نه صرفاً ده‌ها میلیون نفر. صدها میلیون انسان کشته شدند. میلیون‌ها نفر دیگر را به بردگی کشاندند. فجیع‌ترین جنایات ‏علیه بشریت را مرتکب شدند.‏

با این حال، رئیس سیاست خارجی ایالات متحده از اینها با عنوان «گناهان ادعایی» یاد می‌کند و به‌روشنی القا می‌کند که ‏اساساً گناهی در کار نبوده است.‏

سپس مارکو روبیو استدلال کرد که ارتش‌های غربی باید برای آنچه «تمدن غربی» نامیده می‌شود بجنگند و باید به تاریخ خود ‏افتخار کنند. بار دیگر، این صرفاً یک اشارهٔ ضمنی نیست. او آشکارا می‌گوید که ما در حال نظامی‌سازی مجدد برای استعمار ‏دوباره هستیم:‏
‏«ارتش‌ها برای یک شیوهٔ زندگی می‌جنگند و این همان چیزی است که ما از آن دفاع می‌کنیم؛ تمدنی بزرگ که کاملاً حق دارد ‏به تاریخ خود ببالد.»‏

و رهبران اروپایی برای او کف می‌زدند. سیاستمداران اروپایی که همواره دربارهٔ دموکراسی و حقوق بشر و همهٔ آن تبلیغات ‏مبالغه می‌کنند، این چهرهٔ افراطی راست‌گرا، مارکو روبیو، در حالی که خواستار استعمار دوبارهٔ جنوب جهانی و اتحاد ‏امپریالیستی غرب برای احیای امپریالیسم غربی می‌شد، را ایستاده تشویق کردند.‏

اگر پوشش رسانه‌های غربی از سخنرانی روبیو را بخوانید، خواهید دید که آنان تمام عناصر آشکارا طرفدار استعمار در ‏سخنان او را کاملاً حذف کردند و همه‌چیز را به ماندن آمریکا و اروپا در کنار یکدیگر تقلیل دادند. این رسانه‌های غربی ‏نوشتند که اروپا می‌تواند آسوده‌خاطر باشد؛ نیازی ندارد نگران باشد که ایالات متحده از اروپا جدا شود و آن را رها کند، زیرا ‏روبیو بار دیگر تأکید کرد که این پیوندهای فراآتلانتیکی همواره پابرجا خواهند ماند.‏

اما باز هم، آنان به پیام‌های صریحاً طرفدار استعمار اشاره‌ای نکردند. و پس از آنکه مارکو روبیو سخنرانی‌اش را به پایان ‏رساند، مجری کنفرانس امنیتی مونیخ از او تشکر کرد و گفت که رهبران اروپایی همگی با آسودگی خاطر نفس راحتی کشیدند ‏و اطمینان یافتند که این شراکت ادامه خواهد یافت. بار دیگر، آن واقعیت آشکار و اساسی نادیده گرفته شد که این اتحاد ‏فراآتلانتیکی به‌صراحت بر پایهٔ استعمار دوبارهٔ جنوب جهانی بنا شده است. نکته دقیقاً همین است.‏

آنچه این وضعیت نشان می‌دهد آن است که قدرت‌های اروپایی هرگز به‌صورت داوطلبانه از امپراتوری‌های استعماری خود ‏دست نکشیدند. آن‌ها مجبور شدند استقلال ملت‌های آمریکای لاتین، آسیا و آفریقا را بپذیرند. پس از آنکه این ملت‌ها مبارزات ‏ضد استعماری را رهبری کردند، علیه استعمارگران خارجی سلاح به دست گرفتند و برای استقلال خود جنگیدند و آن را ‏به‌دست آوردند.‏

اما از آن زمان تاکنون، امپراتوری‌های اروپایی مشتاق بازپس‌گیری متصرفات استعماری خود بوده‌اند. این موضوع صرفاً ‏دربارهٔ فلسطین نیست. صرفاً دربارهٔ رئیس‌جمهور نیکلاس مادورو در ونزوئلا نیست. صرفاً دربارهٔ سرنگونی انقلاب کوبا، ‏که البته مارکو روبیو سخت در پی آن است، نیست، بلکه بسیار عمیق‌تر از اینهاست.‏

آنها می‌خواهند مبارزات استعمارزدایی را که در نیمهٔ دوم قرن بیستم شاهد بودیم، معکوس کنند. و در سراسر سخنرانی خود، ‏مارکو روبیو بر این پیوند امپریالیستیِ فراآتلانتیکی میان ایالات متحده و اروپا تأکید کرد. روبیو استدلال کرد که ایالات متحده ‏خود محصول استعمار اروپایی است.‏
‏« ایالات متحده و اروپا، به یکدیگر تعلق دارند. آمریکا ۲۵۰ سال پیش تأسیس شد. اما ریشه‌های آن بسیار پیش‌تر در همین ‏قاره آغاز شد. مردانی که آمدند و ملت زادگاه مرا بنا کردند، با خود خاطره‌ها و سنت‌ها و ایمان مسیحیِ نیاکانشان را به‌عنوان ‏میراثی مقدس به سواحل ما آوردند؛ پیوندی ناگسستنی میان دنیای قدیم و دنیای جدید. ما بخشی از یک تمدن هستیم: تمدن ‏غربی.»‏

وقتی روبیو می‌گوید ایالات متحده و اروپا بخشی از یک تمدن، یعنی تمدن غربی، هستند، منظور او صرفاً تمدن در معنای ‏فرهنگی یا مذهبیِ مبتنی بر مسیحیت نیست. او می‌گوید این تمدن بر یک ساختار امپریالیستی و استعماری نیز استوار است و ‏اینکه امپراتوری ایالات متحده می‌خواهد آن بخش از تمدن غربی را احیا کند که اساساً بر بهره‌کشی و غارت جنوب جهانی بنا ‏شده است.‏
‏«این مسیری است که رئیس‌جمهور ترامپ و ایالات متحده در آن گام نهاده‌اند. این همان مسیری است که ما از شما در اروپا ‏می‌خواهیم به آن بپیوندید. این مسیری است که پیش‌تر با هم پیموده‌ایم و امیدواریم بار دیگر نیز با یکدیگر آن را طی کنیم.»‏

در عین حال، مارکو روبیو تأکید کرد که این مفهوم «تمدن غربی» بر سرمایه‌داری نیز استوار است؛ هم سرمایه‌داری و هم ‏امپریالیسم. او تأکید کرد که در نخستین جنگ سرد علیه اتحاد شوروی و نیز در برابر مبارزات ضد استعماری، همین پیوند ‏نقش داشت؛ زیرا در جریان جنگ سرد اول، امپراتوری ایالات متحده به امپراتوری‌های اروپایی پیوست تا با بسیاری از ‏جنبش‌های ضد استعماری مقابله کند. این اتحاد شوروی بود که از مبارزات ضد استعماری در جنوب جهانی حمایت می‌کرد. ‏البته این بدان معنا نیست که همهٔ جنبش‌های ضد استعماری «توطئه‌های شرورانهٔ کمونیست‌های بی‌خدا» بودند، آن‌گونه که ‏روبیو در سخنرانی‌اش گفت:‏
‏«امپراتوری‌های بزرگ غربی وارد مرحلهٔ افول نهایی شده بودند که با انقلاب‌های کمونیستی بی‌خدا و قیام‌های ضد استعماری ‏شتاب گرفت.»‏

با این حال، درست است که اتحاد شوروی از مبارزات ضد استعماری در آفریقا و آسیا حمایت می‌کرد و به آنان سلاح می‌داد ‏تا در برابر امپراتوری‌های اروپایی مقاومت کنند، در حالی که ایالات متحده از امپراتوری‌های استعماری اروپایی پشتیبانی ‏می‌کرد.‏

مارکو روبیو در سخنرانی خود تأکید کرد که در نخستین جنگ سرد، این ضدکمونیسم مشترک و سرمایه‌داری بود که غرب ‏امپریالیستی را گرد هم آورد:‏
‏«امروز ما به‌عنوان اعضای یک اتحاد تاریخی گرد هم آمده‌ایم؛ اتحادی که جهان را نجات داد و تغییر داد. زمانی که این ‏کنفرانس در سال ۱۹۶۳ آغاز شد، در کشوری — در واقع در قاره‌ای — برگزار می‌شد که از درون دچار شکاف بود. خط ‏میان کمونیسم و آزادی از قلب آلمان می‌گذشت. تنها دو سال پیش از آن، نخستین سیم‌های خاردار دیوار برلین برافراشته شده ‏بود. ما خود را در برابر احتمال یک فاجعهٔ جهانی تازه می‌دیدیم؛ فاجعه‌ای با ظرفیت نوعی ویرانی نوین، آخرالزمانی‌تر و ‏نهایی‌تر از هر آنچه پیش از آن در تاریخ بشر رخ داده بود.‏
در زمان آن نخستین گردهمایی، کمونیسم شوروی در حال پیشروی بود. هزاران سال تمدن غربی در معرض خطر قرار ‏داشت. در آن زمان، پیروزی به هیچ‌وجه قطعی نبود. اما ما با هدفی مشترک پیش رانده می‌شدیم. ما تنها به‌واسطهٔ آنچه با آن ‏می‌جنگیدیم متحد نبودیم، بلکه به‌واسطهٔ آنچه برایش می‌جنگیدیم نیز متحد بودیم. هنگامی که بار دیگر با پردهٔ آهنین از هم جدا ‏شدیم، غرب آزاد بازوی خود را به بازوی مخالفان شجاعی گره زد که در شرق علیه استبداد مبارزه می‌کردند تا کمونیسم ‏شوروی را شکست دهند.»‏

روبیو در سخنرانی‌اش به‌شدت القا کرد که غرب باید در «جنگ سرد جدید»، جنگ سرد دوم، بار دیگر متحد شود — ‏این‌بار در برابر چین کمونیست — همان‌گونه که در جنگ سرد نخست علیه اتحاد شوروی متحد شده بود. هرچند روبیو ‏به‌صراحت نامی از چین نبرد، اما در بخشی از سخنانش به‌شدت چنین القا کرد که چین در پی نابودی غرب از طریق ‏‏«صنعت‌زدایی» کشورهای غربی است؛ با وجود آنکه این سرمایه‌داران غربی در وال‌استریت بودند که داوطلبانه کارخانه‌های ‏خود را به چین و دیگر کشورهای جنوب جهانی منتقل کردند تا از نیروی کار کم‌دستمزد بهره‌کشی کنند.‏
روبیو به هیچ‌یک از این مسائل اشاره نمی‌کند. او صنعتی‌زداییِ اقتصادهای سرمایه‌داری نولیبرال غرب را به‌صورت ‏توطئه‌ای شرورانه از سوی چین نشان می‌دهد. و روبیو می‌گوید ایالات متحده و اروپا باید با یکدیگر همکاری کنند تا دوباره ‏صنعتی شوند و چین را از یک زنجیرهٔ تأمین جهانیِ جدید که تحت سلطهٔ غرب است کنار بگذارند:‏
‏«ایجاد یک زنجیرهٔ تأمین غربی برای مواد معدنی حیاتی که در برابر باج‌خواهی سایر قدرت‌ها آسیب‌پذیر نباشد.»‏

این موضوعی است که دولت ایالات متحده به‌شدت بر آن تمرکز دارد. کنگرهٔ آمریکا گزارش‌هایی منتشر کرده که در آنها از ‏برنامه‌هایی برای ایجاد زنجیره‌های تأمین جدیدِ تحت کنترل ایالات متحده برای مواد معدنی حیاتی سخن گفته شده است، زیرا ‏آمریکا تشخیص می‌دهد که در میان‌مدت تا بلندمدت خود را برای تقابل با چین آماده می‌کند. با این حال، چین در زنجیره‌های ‏تأمین جهانیِ مواد معدنی حیاتی نقش مسلط دارد. و امپراتوری ایالات متحده برای تولید سلاح و تجهیزات در مجموعهٔ ‏نظامی،صنعتی، به‌منظور آمادگی برای جنگ احتمالی با چین، به این مواد معدنی حیاتی نیاز دارد.‏

در واقع، در ماه فوریه، تنها دو هفته پیش از آنکه روبیو آن سخنرانی را در کنفرانس امنیتی مونیخ ایراد کند، وزارت امور ‏خارجهٔ ایالات متحده کنفرانسی برگزار کرد که نمایندگان کمیسیون اروپا و ۵۴ کشور را گرد هم آورد تا برای ایجاد زنجیرهٔ ‏تأمین جدیدی برای مواد معدنی حیاتی که چین را کنار می‌گذارد تلاش کنند. بدیهی است که از چین دعوت نشد، زیرا تمام این ‏اقدامات با هدف مهار و تضعیف چین در چارچوب جنگ سرد صورت می‌گیرد.‏

روبیو در سخنرانی‌اش تأکید کرد که غرب باید این زنجیرهٔ تأمین جدید را ایجاد کند و سپس بر بازارهای جنوب جهانی ‏مسلط شود تا شرکت‌های آمریکایی و اروپایی بتوانند این بازارها و زنجیرهٔ تأمین را کنترل کنند و چین را از هر دو حوزه ‏کنار بگذارند:‏
‏«ایجاد یک زنجیرهٔ تأمین غربی برای مواد معدنی حیاتی که در برابر باج‌خواهی سایر قدرت‌ها آسیب‌پذیر نباشد، و تلاشی ‏هماهنگ برای رقابت بر سر سهم بازار در اقتصادهای جنوب جهانی. با هم، نه‌تنها می‌توانیم کنترل صنایع و زنجیره‌های ‏تأمین خود را بازپس بگیریم، بلکه می‌توانیم در حوزه‌هایی که قرن بیست‌ویکم را تعریف خواهند کرد، شکوفا شویم.»‏

بنابراین پیام اکنون روشن است: هدف امپراتوری ایالات متحده چیست؟ معکوس کردن روند استعمارزدایی که در نیمهٔ دوم ‏قرن بیستم شاهد آن بودیم و بازگرداندن جهان به قرن نوزدهمِ استعمار.‏

این موضوع به‌صراحت توسط دومین فرد قدرتمند در دولت ایالات متحده، مارکو روبیو، بیان شد؛ کسی که نه‌تنها وزیر امور ‏خارجه است بلکه مشاور امنیت ملی ترامپ نیز هست. و سخنرانی شدیداً طرفدار استعمار روبیو نمی‌توانست به این میزان از ‏سخنرانی وزیر امور خارجهٔ چین، وانگ یی، تفاوت داشته‌باشد.‏

مدلی از روابط بین‌الملل که چین ترویج می‌کند، درست در نقطهٔ مقابل آن قرار دارد. چین در تلاش است از استعمارزدایی دفاع ‏کند. و چین در حال ترویج جهانی چندقطبی‌تر است که بر چندجانبه‌گرایی، همکاری برد-برد و احترام به حاکمیت کشورهای ‏کوچک بنا شده است.‏

باز هم تأکید می‌کنم که این نکته را نمی‌توان بیش از این برجسته کرد. اگر سخنرانی روبیو و سخنرانی وانگ یی را مقایسه ‏کنید، کاملاً در نقطهٔ مقابل یکدیگر قرار دارند. ایالات متحده می‌خواهد استعمار و هژمونی غربی را بازگرداند. و چین ‏می‌خواهد با امپریالیسم مقابله کند، زیرا خود قربانی امپریالیسم بوده است.‏

وانگ یی سخنرانی خود را با این هشدار آغاز کرد که ما شاهد گسترش «قانون جنگل» و یکجانبه‌گرایی هستیم؛ که اشاره‌ای ‏آشکار به تهاجم امپراتوری ایالات متحده به ونزوئلا، بمباران ایران، استعمار فلسطین است. و چین تأکید کرد که به همین دلیل ‏رئیس‌جمهور شی جین‌پینگ ابتکار حکمرانی جهانی را برای اصلاح نهادهای حکمرانی جهانی بر پایهٔ پنج اصل ایجاد کرده ‏است:‏
برابری حاکمیتی، حاکمیت قانون در سطح بین‌المللی، چندجانبه‌گرایی، رویکردی مردم‌محور، و اقدام عملی و ملموس؛ برای ‏ساختن نظامی عادلانه‌تر و منصفانه‌تر در حکمرانی جهانی.‏

و برای دستیابی به این هدف، چین تأکید می‌کند که: باید نظام سازمان ملل متحد احیا شود؛ نهادی که به گفتهٔ چین، ریشه در ‏تاریخ مبارزه علیه فاشیسم و امپریالیسم دارد. چین از جنگ جهانی دوم با عنوان «جنگ جهانی ضد فاشیستی» یاد می‌کند، و ‏پس از پایان آن در سال ۱۹۴۵، سازمان ملل متحد تأسیس شد.‏

چین اذعان کرد که سازمان ملل کامل نیست. مشکلات بسیاری در این نهاد وجود دارد، به‌ویژه این واقعیت که تحت سلطهٔ ‏ایالات متحده و قدرت‌های غربی است. با این حال، چین تأکید کرد که سازمان ملل اهمیت دارد، زیرا همچنان فراگیرترین ‏سازمان بین‌دولتی است. در سازمان ملل، هر کشور، صرف‌نظر از اندازه یا ثروتش، دارای صدا و رأیی مقدس است، و ‏همچنین دارای تعهدات و حقوق برابر است.‏

بدون سازمان ملل، جهان به قانون جنگل بازمی‌گردد، جایی که قدرتمندان ضعیفان را شکار می‌کنند. و این نکته بسیار مهم ‏است. چین در این سخنرانی بارها تأکید کرد که با وجود آنکه کشوری عظیم با ۱٫۴میلیارد جمعیت و بزرگ‌ترین اقتصاد ‏جهان بر اساس برابری قدرت خرید است، با این حال می‌خواهد به کشورهای کوچک و متوسط احترام بگذارد و اطمینان ‏حاصل کند که جنوب جهانی نیز در سازمان ملل متحد از نمایندگی برابر برخوردار باشد.‏

وانگ یی تأکید کرد که مشکل خودِ نظام بین‌المللی نیست. مشکل سازمان ملل متحد نیست، بلکه یک کشور خاص است. او ‏گفت، و همه می‌دانیم آن کشور خاص کدام است: ایالات متحده. او اشاره کرد:
«ایالات متحده در حال تضعیف سازمان ملل ‏است. آمریکا می‌کوشد اختلافات و شکاف‌ها را تشدید کند، خود را بالاتر از دیگران قرار دهد، تقابل بلوکی را دامن بزند و ‏ذهنیت جنگ سرد را احیا کند.»‏

چین از این عبارت بارها استفاده می‌کند. منظور آنان این است که «ایالات متحده می‌خواهد جهان را به سوی یک جنگ سرد ‏جدید بکشاند.» و من می‌گویم که ما همین حالا نیز در یک جنگ سرد جدید قرار داریم. اما چین با آن مخالف است. چین ‏می‌گوید به‌جای یکجانبه‌گرایی، امپریالیسم و جنگ سرد جدید، همکاری برد-برد را پیشنهاد می‌کند. و چین می‌گوید ‏چندجانبه‌گرایی باید همواره حفظ شود.‏

وانگ یی سپس تأکید کرد که
«انحصار قدرت جهانی توسط شمار اندکی از کشورها محبوبیتی ندارد. ما در جهانی چندقطبی ‏زندگی می‌کنیم و باید چندجانبه‌گرایی واقعی را اجرا کنیم. باید دموکراسی بیشتری در روابط بین‌الملل وجود داشته باشد. امور ‏جهانی باید توسط همگان مورد بحث قرار گیرد و آیندهٔ جهان باید توسط همگان تعیین شود. باید اطمینان حاصل کنیم که همهٔ ‏کشورها از مجموعه‌ای یکسان از قواعد پیروی می‌کنند؛ هنجارهای بنیادین حاکم بر روابط بین‌الملل که بر اهداف و اصول ‏منشور سازمان ملل استوار است. همهٔ کشورها باید برابر باشند.»‏

بنابراین، پیام چین کاملاً روشن است.
ما باید با امپریالیسم مخالفت کنیم. باید به حاکمیت کشورهای جنوب جهانی احترام بگذاریم. باید نهادهای بین‌المللی را ‏دموکراتیک کنیم، تا جهان به یک دیکتاتوری جهانی تحت ادارهٔ امپراتوری ایالات متحده تبدیل نشود؛ همان چیزی که واشنگتن ‏خواهان آن است.‏

ایالات متحده تنها در صورتی به سازمان‌ها می‌پیوندد که حق وتو داشته باشد. آمریکا در شورای امنیت سازمان ملل حق وتو ‏دارد. ایالات متحده تنها کشوری در جهان است که در صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی ــ که مقر آن‌ها در واشنگتن است ‏ــ حق وتو دارد. آمریکا عملاً در حال تضعیف سازمان تجارت جهانی بوده است، زیرا نمی‌تواند آن را به‌طور کامل کنترل ‏کند. هر سازمانی را که امپراتوری ایالات متحده نتواند کنترل کند، یا از آن خارج می‌شود یا می‌کوشد آن سازمان را تضعیف ‏کند.‏

بنابراین، به هیچ‌وجه اغراق‌آمیز نیست اگر گفته شود پیشنهادهایی که ایالات متحده و چین به جهان ارائه می‌کنند، کاملاً در ‏نقطهٔ مقابل یکدیگر قرار دارند. آن‌ها ضد یکدیگرند. امپراتوری ایالات متحده می‌خواهد استعمار غربی را احیا کند و با ‏بهره‌کشی از سایر نقاط جهان، ایالات متحده و اروپا را متحد سازد؛ در حالی که اکثریت جمعیت جهان در جنوب جهانی ‏زندگی می‌کنند، یعنی اکثریت جهانی که ۸۶ درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دهد.‏

چین، کشوری از جنوب جهانی که به مدت ۱۰۰ سال توسط قدرت‌های غربی و ژاپن مستعمره شد، خواهان نظم جهانی جدیدی ‏است که بر پایهٔ مخالفت با امپریالیسم، چندقطبی‌بودن، چندجانبه‌گرایی واقعی، احترام به حاکمیت و عدم مداخله بنا شده باشد. و ‏به همین دلیل روشن است که چرا بسیاری از کشورهای جنوب جهانی از چشم‌انداز چین حمایت می‌کنند و با چشم‌انداز ‏امپراتوری ایالات متحده مخالفت می‌ورزند.‏

این تضاد مرکزی در سیاست جهانی امروز است. اگر این را درک کنید، می‌توانید بخش عمده‌ای از آنچه امروز در ژئوپلیتیک ‏در حال وقوع است را بفهمید.‏

 

 

 

دسته : اجتماعي, بین المللی, جهان, سياسي, مقالات برگزيده

برچسب :

جوابي بدهيد

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی

































آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1