آوریل 1, 2026
افسانههایی که آینده را مسخ میکنند
این وضعیت، نشان از پدیده مهمی دارد که امروز در جامعه ما اوج گرفتهاست: شکاف در فهم واقعیت. امروز، بیش از هر زمانی، دیگر نمیشود «مردم ایران» را یک کل واحد دانست. جامعه در این بزنگاه تاریخی به چندین صورتبندی متفاوت تقسیم شده است؛ هر کدام با درک متفاوتی از دشمن، راهحل، هزینه و حتی اخلاق.

افسانههایی که آینده را مسخ میکنند
در سحرگاههای ۲۸ اسفند و ۱۰ و ۱۱ فروردین، هفت زندانی سیاسی اعدام شدند.
مهدی قاسمی، صالح محمدی و سعید داودی، معترضان دی، با اتهامات واهی به دار آویخته شدند: «محاربه»، «همکاری با اسرائیل و آمریکا»، «تحریک به جنگ». اکبر دانشورکار، سید محمد تقویسنگدهی، بابک علیپور و پویا قبادی که در روز ۱۰ و ۱۱ فروردین، زیر بمباران و موشک اعدام شدند، اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق داشتند. پس از اعدام اکبر دانشورکار و سید محمد تقویسنگدهی بود که چند تن از زندانیان بند ۴ زندان قزلحصار، با ضربوشتم به مکانی نامعلوم منتقل شدند. اکثر این زندانیان، با حکم اعدام روبهرو هستند.
اینها فقط خبر نیستند؛ نشانهاند. نشانهی اینکه جنگِ «نقطهزن» آمریکایی و اسراییلی، با جریتر کردن حکومت در کشتن، راهش را تا سلولهای زندان هم باز میکند.
کارگران مشغول کار و کشته شدناند.
نه فقط با موشک—مثل کارگران حیدرآباد سولدوز یا شهرک جی اصفهان—بلکه با اخراج، با بیکاری، با سرگردانی.
و بیشتر از همه، با گرانی. با سفرهای که هر روز کوچکتر میشود.
در وضعیت جنگی، تورم اقلام خوراکی از ۱۱۲ درصد گذشت؛ بمب بر هرجایی از خاک ایران که فرود بیاید، صدایش در سفره فرودستان شنیده میشود.
در خانهها هم جنگ جریان دارد.
زنانی که در همین روزها قربانی خشونت خانگی و قتلهای ناموسی شدهاند، در خط مقدم جنگ نبودند اما جنگ به زندگیشان رسیده؛ با فشار و بیپناهی؛ وضعیت جنگی همان حداقل مداخلهها و حمایتهای اجتماعی را هم دسترسناپذیر کردهاست.
در کوردستان، جنگ بهانهای شد برای تشدید سرکوب.
بمباران، کشتار پیشمرگهها، و ادامه همان سیاستی که سالهاست جریان دارد؛ اما حالا با دست بازتر.
اینها واقعیتاند، نه تحلیل و تفسیر. اما عجیب اینجاست که همین واقعیتها، در بحثهایی که درباره جنگ، آزادی، براندازی و آینده ایران جریان دارد، غایباند. بهجایش چه میآید؟ وقتی افراد درباره جنگ حرف میزنند، اغلب صحبتشان محدود به این است که ترامپ چه توییتی زد و کدام فرمانده سپاه سقط شد و کدام ناو چند درجه چرخید و تنگه هرمز چه شد و نیروی زمینی آمریکا پیاده شد یا نه. تحلیلهای سریع. وعدههای پوچ. روایتهایی که میگویند:
«اینها هزینه آزادی است»
«باید تحمل کرد»
«بعدش درست میشود»
این وضعیت، نشان از پدیده مهمی دارد که امروز در جامعه ما اوج گرفتهاست: شکاف در فهم واقعیت. امروز، بیش از هر زمانی، دیگر نمیشود «مردم ایران» را یک کل واحد دانست. جامعه در این بزنگاه تاریخی به چندین صورتبندی متفاوت تقسیم شده است؛ هر کدام با درک متفاوتی از دشمن، راهحل، هزینه و حتی اخلاق.
یک بخش از جامعه، بقای جمهوری اسلامی و حفظ وضع موجود را میخواهد؛ یا بهخاطر رضایت قلبی از جمهوری اسلامی، یا بهخاطر این ترس که فروپاشی اوضاع را بدتر کند. در این نگاه، با وجود همه مشکلات، همین نظم فعلی هنوز یک نوع «حداقل ثبات» ایجاد کرده و اگر از بین برود، ممکن است کشور به هرجومرج، جنگ داخلی یا وابستگی بیشتر کشیده شود.
در مقابل، بخشی دیگر از جامعه که از سرکوب و بنبست به ستوه آمده، به مداخله خارجی بهعنوان یک راهحل سریع نگاه میکند. در اینجا، تغییر از بیرون دیده میشود و مردم عملاً نقش تماشاگر پیدا میکنند. جنگ، ویرانی و حتی کشته شدن انسانها، بهعنوان «هزینه آزادی» توجیه میشود؛ گویی کافی است نیرویی خارجی وارد شود تا کار را تمام کند.
گروهی هم هستند که هم با حکومت مخالفاند و هم با دخالت خارجی، اما دربارهی مسیر تغییر دچار سردرگمیاند. آنها معمولاً به تغییرات تدریجی، فشارهای مدنی یا نوعی گذار آرام امید دارند. مشکل اینجاست که این مسیرها اغلب بدون در نظر گرفتن این واقعیتاند که ساختار قدرت بهسادگی عقبنشینی نمیکند و بدون نیروی سازمانیافته، این نوع تغییرات یا به بنبست میرسند یا خیلی محدود باقی میمانند.
در نهایت، بخشی از جامعه وجود دارد که مسیر متفاوتی را دنبال میکند. این نگاه میگوید تغییر واقعی نه با حفظ وضع موجود ممکن است، نه با سپردن سرنوشت به قدرتهای خارجی، و نه فقط با تغییرات محدود از بالا. بلکه باید از دل خود جامعه و با تکیه بر نیروی مردم شکل بگیرد. در اینجا مسئله فقط عوض شدن حکومت نیست، بلکه تغییر شرایطی است که باعث فقر، نابرابری و بیقدرتی مردم شده است. این رویکرد تأکید میکند که آزادی چیزی نیست که کسی از بیرون بدهد، بلکه چیزی است که مردم باید خودشان با آگاهی، سازمانیابی و مبارزه به دست بیاورند. به همین دلیل، هرچند این مسیر سختتر و طولانیتر است، اما تنها مسیری است که وابسته به بیرون نیست و برعکس، تکیه بر اراده، عاملیت و تصمیمهای تودههای مردم دارد و به همین دلیل میتواند به تغییری واقعی و پایدار منجر شود.
اما این چندپارگی در جامعه، فقط اختلاف نظر نیست؛ بلکه اختلاف در تعریف واقعیت است. اینکه چه چیزی «ضرورت» است و چه چیزی «هزینه»، چه چیزی «اخلاقی» است و چه چیزی «خیانت»، و حتی اینکه «آزادی» دقیقاً به چه معناست. در چنین شرایطی، روایتهای سادهساز و آماده—آنچه ما در این مجموعه «افسانه» مینامیم—بهسرعت گسترش پیدا میکنند. افسانههایی که نه لزوماً از سر جهل فردی، بلکه از دل این شکافها و بحرانها تولید میشوند.
شاید نام «افسانه» برای این سلسله پستها واژهای تند به نظر برسد، اما انتخاب آن عمدی است. چون با «نظر» یا «تحلیل اشتباه» طرف نیستیم؛ با روایتهایی طرفیم که واقعیت را وارونه میکنند، روابط قدرت را پنهان میکنند، و در نهایت، مردم را به پذیرش شرایطی سوق میدهند که به ضرر خودشان است. اگر بخواهیم خنثیتر بگوییم، میشود آنها را «روایتهای رایج» یا «باورهای مسلط» نامید؛ اما مسئله این است که این روایتها صرفاً توصیفکننده نیستند، بلکه فعالانه جهت میدهند، توجیه میکنند و حتی مشروعیت میسازند. به همین دلیل، نام «افسانه» دقیقتر به ماهیت آنها نزدیک است.
این مجموعه نوشتهها، تلاشی است برای شکستن همین افسانهها. نه از موضع دانای کل، بلکه از دل همین واقعیت پیچیده و چندپاره. هر افسانه، یک قطعه از این پازل را هدف میگیرد: از توجیه مداخله خارجی گرفته تا طبیعیسازی جنگ، از امید به منجی بیرونی تا احساس بدهکار بودن مردم. هدف این است که نشان دهیم این روایتها چگونه ساخته میشوند، چه چیزهایی را پنهان میکنند، و در نهایت، به چه نتایجی ختم میشوند.
در جهانی که هر روز با بمباران خبر، تحلیل و روایت مواجهیم، شاید اولین گام برای دیدن، همین باشد: تشخیص اینکه کدام روایت، واقعیت را روشن میکند و کدام، آن را در مه فرو میبرد. این مجموعه، تلاشی است برای کنار زدن این مه.
————————————-
منبع: صفحه تلگرام سرخط
t.me/SarKhatism


