ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



مقاله برگزیده: قلیچ بودن یعنی چپ بوی مردم می‌دهد – سرخط

اگر قلیچ چپ بود، پس شاید چپ بودن چیز ترسناکی نیست.
اگر قلیچ تا آخر چپ ماند، پس شاید چپ بودن الزاماً جوانی‌کردن و بعد پشیمان شدن نیست.
اگر قلیچ، با آن همه محبوبیت، با آن همه افتخار ملی، با آن همه امکان، راه مردم را انتخاب کرد، پس شاید راه شرافت از همان‌جایی می‌گذرد که راست‌ها سال‌ها کوشیدند لجن‌مالش کنند: راه چپ‌ها.

 


 

 

قلیچ بودن یعنی چپ بوی مردم می‌دهد

سرخط:
SarKhatism@

مرگ پرویز قلیچ‌خانی فقط مرگ یک فوتبالیست بزرگ نبود. مرگ یکی از آخرین تصویرهایی بود که هنوز می‌شد با آن به مردم نشان داد چپ بودن، آن هیولایی نیست که سال‌ها برایشان ساخته‌اند. قلیچ‌خانی از آن آدم‌هایی بود که حتی دشمنان فکری‌اش هم به‌سختی می‌توانستند از احترام به او طفره بروند: کاپیتان تیم ملی، سه‌بار قهرمان جام ملت‌های آسیا، بازیکنی که از کیان و تاج و پاس و عقاب و دارایی تا پرسپولیس و سن‌خوزه بازی کرد، و تنها بازیکن تاریخ فوتبال ایران که سه بار پیاپی قهرمانی آسیا را تجربه کرد.

اما قلیچ فقط یک قهرمان ورزشی نبود. او همان کسی بود که در حافظه‌ی بسیاری از دوستداران فوتبال، با صلابت، سادگی، فروتنی و مردمی‌بودن مانده است؛ و درست همین‌جاست که مسئله شروع می‌شود. چون جامعه‌ای که سال‌ها زیر بمباران ضدچپ زندگی کرده، عادت کرده چپ را یا آدمی فریب‌خورده ببیند، یا آدمی بی‌وطن، یا آدمی خشونت‌طلب، یا آدمی که سرانجام باید از گذشته‌اش توبه کند. بعد ناگهان قلیچ‌خانی را می‌بیند: مردی محبوب، پهلوان، ساده‌زیست، مقاوم، اهل مردم، و تا آخر چپ.

اینجاست که تصویر آماده‌ی ضدچپی که جمهوری اسلامی و اینترنشنال تبلیغ می‌کنند، تَرَک برمی‌دارد.
چون راحت بود بگویند: «چپ‌ها همه‌شان مجیز قدرت را می‌گویند.»
اما قلیچ دنبال قدرت نرفت.
راحت بود بگویند: «چپ‌ها مردم را نمی‌فهمند.»
اما قلیچ از دل جنوب شهر، از خانواده‌ای کارگری، از زمین‌های خاکی، از همان جایی آمد که مردم عادی زندگی می‌کردند.
راحت بود بگویند: «چپ‌ها فقط شعار می‌دهند.»
اما قلیچ در زندان ساواک، وقتی زندانیان از سرما می‌لرزیدند، پتو و متکایش را داد به آن‌ها و به پاسبان‌ها پرخاش کرد که «مگر شما انسان نیستید؟»

قلیچ‌خانی برای چپ امروز مهم است، نه چون باید از او مجسمه ساخت، نه چون هرچه گفت و کرد بی‌نقص بود. اهمیتش در این است که میان مردم و چپ یک میانجی عاطفی و اخلاقی می‌سازد. توده‌ی مردم شاید با مارکس، لنین، فدایی، حزب، سازمان، سوسیالیسم و تاریخ شکست‌ها و خیانت‌ها و سرکوب‌ها رابطه‌ای آشفته داشته باشند. طبیعی هم هست. این تاریخ ساده نیست. بخشی از چپ‌ها خطا کردند. بخشی از تجربه‌های سوسیالیسم قرن بیستم زخم‌های واقعی برجا گذاشت. جمهوری اسلامی هم بخشی از چپ را در دستگاه خود هضم یا نابود کرد. راست ایرانی، از سلطنت‌طلب تا لیبرال بازار تا رسانه‌های ماهواره‌ای، هم دهه‌هاست چپ را مترادف فاجعه جا زده است. اما بعد وسط این همه دود و غبار، یک نفر هست که مردم می‌شناسندش: قلیچ.
همان قلیچ که اگر شوت می‌زد، توپ و دروازه‌بان و خاطره را با هم تکان می‌داد.
همان قلیچ که کاپیتان بود، اما کاپیتان قدرت نشد.
همان قلیچ که می‌توانست کنار شاه و بعد کنار خمینی بایستد و زندگی راحت‌تری داشته باشد، اما نایستاد.
همان قلیچ که وقتی خیلی‌ها راست شدند، تواب شدند، خسته شدند، کنار کشیدند، یا برای خودشان روایت‌های شیک ساختند، چپ ماند. نه چپ تزئینی، نه چپ دانشگاهیِ بی‌خطر، بلکه چپی که هنوز از رنج کارگر، زندانی سیاسی، تبعیدی، بی‌صدا و سرکوب‌شده حرف می‌زد.
برای همین است که قلیچ‌خانی فقط خاطره نیست؛ ابزار شکستن یک ترس تاریخی است. آدمی از جنس او به مردم می‌گوید: «ببین، چپ بودن الزاماً یعنی آن چیزی که به تو گفته‌اند نیست. چپ بودن یعنی طرف مردم ایستادن، نرفتن زیر پرچم قدرت، نفروختن محبوبیت، جدی گرفتن رنج، و حفظ شرافت وقتی بازار خیانت داغ است.»

بگذار ساده بگوییم:
اگر قلیچ چپ بود، پس شاید چپ بودن چیز ترسناکی نیست.
اگر قلیچ تا آخر چپ ماند، پس شاید چپ بودن الزاماً جوانی‌کردن و بعد پشیمان شدن نیست.
اگر قلیچ، با آن همه محبوبیت، با آن همه افتخار ملی، با آن همه امکان، راه مردم را انتخاب کرد، پس شاید راه شرافت از همان‌جایی می‌گذرد که راست‌ها سال‌ها کوشیدند لجن‌مالش کنند: راه چپ‌ها.

این همان چیزی است که چپ امروز به‌شدت کم دارد: نه فقط برنامه، نه فقط تحلیل، نه فقط نقد سرمایه‌داری، بلکه زبان خطاب مردم. چپ می‌داند باید به کارگر و فرودست و معلم و پرستار و حاشیه‌نشین و جوان بیکار برسد، اما انگار مدت‌هاست یادش رفته چگونه باید حرف بزند که مردم صدایش را صدای خودشان بدانند. یا زیادی در زبان روشنفکری گیر کرده، یا در نوستالژی سازمانی، یا در دعواهای فرقه‌ای، یا در تحقیر مردمی که هنوز سلطنت‌طلب‌اند، مذهبی‌اند، ضدچپ‌اند، یا گیج و خسته‌اند.

قلیچ‌خانی از این نظر درس است. او مردم را از بالا خطاب نمی‌کرد. خودش از همان مردم بود. فوتبالش هم همین را می‌گفت: جنگنده، همه‌فن‌حریف، بی‌ادا، بی‌زرق‌وبرق، اما تعیین‌کننده. به او «آچار فرانسه» می‌گفتند چون تقریباً در همه پست‌ها بازی می‌کرد و مربیان نمی‌دانستند دفعه‌ی بعد کجای زمین قرار است سرنوشت بازی را عوض کند. این فقط توصیف فوتبالی نیست؛ انگار توصیف یک منش سیاسی هم هست: هر جا لازم بود، همان‌جا می‌ایستاد.
بعد از فوتبال هم نرفت که فقط خاطره‌ی ستاره بودنش را خرج کند. «آرش» را ساخت؛ نشریه‌ای در تبعید که بنا بود صدای دیگری از سیاست و فرهنگ باشد، جایی برای ثبت تاریخ چپ، دفاع از بی‌صدایان، و گفت‌وگو میان نیروهای مترقی. در همان یادداشت‌ها آمده که «آرش» برای بسیاری فقط یک مجله نبود، شاخص آزاداندیشی و ستیز با جمود فکری بود. این هم مهم است: قلیچ از زمین فوتبال بیرون آمد، اما از میدان بیرون نرفت. فقط میدانش عوض شد.

راست‌ها همیشه دوست دارند قهرمانان مردمی را از سیاست تهی کنند. می‌خواهند تختی فقط کشتی‌گیر باشد، قلیچ فقط فوتبالیست، شاملو فقط شاعر، صمد فقط قصه‌گو، و هرکس که در دل مردم جایی دارد، از آن چیزی که خطرناک می‌شود جدا شود: از موضعش. برای همین می‌گویند: «ورزشکار بزرگی بود، حیف سیاسی شد.» یا «آدم شریفی بود، حیف چپ بود.» این «حیف» را باید جدی گرفت. چون معنایش این است که شرافتش را می‌خواهند، اما علت شرافتش را نه. محبوبیتش را می‌خواهند، اما انتخابش را نه. پهلوانی‌اش را می‌خواهند، اما سمت‌گیری طبقاتی و سیاسی‌اش را نه.

اما قلیچ بدون چپ بودنش کامل فهمیده نمی‌شود. چپ بودن برای او زائده‌ی زندگی‌اش نبود؛ بخشی از معنای پهلوانی‌اش بود. همان‌طور که تختی را نمی‌شود از مردم‌داری‌اش جدا کرد، قلیچ را هم نمی‌شود از انتخاب سیاسی‌اش جدا کرد. او قهرمان بود چون فقط خوب بازی نمی‌کرد؛ چون سمت مردم را گرفت. چون فهمید شهرت اگر در خدمت مردم نباشد، می‌شود مدال بی‌مصرف روی سینه‌ی آدمی که در لحظه‌ی حقیقت سکوت کرده است.

امروز که از قلیچ‌خانی حرف می‌زنیم، نباید فقط سوگواری کنیم. باید از او پلی بسازیم به سمت مردم. نه با شعارهای خشک، نه با ادبیات فرقه‌ای، نه با فخر فروختن به «آگاهی» خودمان. باید به زبان ساده بگوییم: چپ یعنی همین که قلیچ در بهترین سال‌های شهرتش فهمید طرف کدام مردم باید ایستاد. چپ یعنی محبوبیتت را خرج خودت نکنی. چپ یعنی وقتی می‌توانی در کنار قدرت راحت باشی، در کنار محرومان سخت بمانی. چپ یعنی وقتی همه می‌گویند «بی‌خیال، زندگی‌ات را بکن»، باز هم نتوانی از رنج دیگران چشم برداری.

قلیچ‌خانی در سال‌های آخر، با آلزایمر و بیماری فرسوده شد و در بیمارستانی در حومه‌ی پاریس از دنیا رفت. گزارش‌ها از ماه‌ها بیماری، آلزایمر و در برخی روایت‌ها از سرطان نیز گفته‌اند. اما آنچه از او ماند، فراتر از بدن فرسوده‌ی سال‌های آخر است: کاپیتانی که از یاد فوتبال ایران نمی‌رود، تبعیدی‌ای که سکوت نکرد، چپی‌ای که توبه نکرد، و پهلوانی که نشان داد مردم‌داری اگر جدی باشد، سرانجام آدم را به سیاست می‌کشاند.
شاید برای چپ امروز، قلیچ‌خانی یک جمله‌ی ساده به جا گذاشته باشد؛ جمله‌ای که باید از ورزشگاه‌ها، محله‌ها، کارخانه‌ها، کلاس‌ها و خانه‌ها دوباره شنیده شود:

چپ را نه از زبان دشمنانش بشناسید، نه فقط از خطاهای تاریخش.

چپ را از زندگی کسانی هم بشناسید که وقتی می‌توانستند بفروشند، نفروختند؛ وقتی می‌توانستند کنار قدرت بایستند، کنار مردم ماندند؛ وقتی می‌توانستند قهرمان رسمی باشند، قهرمان مردم شدند.

قلیچ اگر چپ بود که بود، شاید وقتش رسیده خیلی‌ها دوباره از خودشان بپرسند:
پس اگر قلیچ انقدر آدم شریفی بود که بود، واقعاً چطور فکر می‌کرد و برای چه مبارزه می‌کرد و برای چه تسلیم نشد؟ چه وجهی از قلیچ هست که برای حاکمان و راست‌ها و تشنگان قدرت و تواب‌ها ترسناک است؟

خیلی ساده:
کاپیتان ما چپ بود، آن هم چپ انقلابی
کاپیتان ما چپ ماند، باز هم انقلابی

 

 

دسته : اجتماعي, سياسي, مقالات برگزيده

برچسب :

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی

































آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1