ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



ویلاها چگونه شمال کشور را بلعیدند؟

روزگاری، در «شمال»، دریا و جنگل بخشی از زندگی روزمره مردم بود؛ چیزی که در مسیر کار، سفر و زیستن دیده می‌شد، نه منظره‌ای پشت دیوار و نگهبان. شاید خواننده‌ای که این سطرها را می‌خواند، هرگز دریا را ندیده باشد. نه به‌خاطر بی‌علاقگی، که به‌خاطر هزینه‌ی سفر. برای خانواده‌ای که اجاره‌ی خانه، قسط، قبض برق و خرج مدرسه را می‌دهد، سفر به استان‌های شمالی چیزی نیست که حتماً از پسش بربیاید. شاید فرزندش تا امروز فقط عکس خزر را در کتاب جغرافیا دیده باشد. اما همان ساحلی که او هرگز ندیده، پشت دیوار ویلاهایی پنهان شده که صاحبانشان بیشتر روزهای سال حتی به آن سر نمی‌زنند. حالا از همان جاده‌ها که عبور می‌کنی، می‌بینی: دیوارهای بلند، دروازه‌های آهنی، تابلوهای «ورود ممنوع»، دوربین‌های مداربسته، نگهبان‌هایی با یونیفرم و جاده‌هایی که به یک درِ بسته ختم می‌شوند.

 


 

 

ویلاها چگونه شمال کشور را بلعیدند؟

 

روزگاری، در «شمال»، دریا و جنگل بخشی از زندگی روزمره مردم بود؛ چیزی که در مسیر کار، سفر و زیستن دیده می‌شد، نه منظره‌ای پشت دیوار و نگهبان.

شاید خواننده‌ای که این سطرها را می‌خواند، هرگز دریا را ندیده باشد. نه به‌خاطر بی‌علاقگی، که به‌خاطر هزینه‌ی سفر. برای خانواده‌ای که اجاره‌ی خانه، قسط، قبض برق و خرج مدرسه را می‌دهد، سفر به استان‌های شمالی چیزی نیست که حتماً از پسش بربیاید. شاید فرزندش تا امروز فقط عکس خزر را در کتاب جغرافیا دیده باشد. اما همان ساحلی که او هرگز ندیده، پشت دیوار ویلاهایی پنهان شده که صاحبانشان بیشتر روزهای سال حتی به آن سر نمی‌زنند.

حالا از همان جاده‌ها که عبور می‌کنی، می‌بینی: دیوارهای بلند، دروازه‌های آهنی، تابلوهای «ورود ممنوع»، دوربین‌های مداربسته، نگهبان‌هایی با یونیفرم و جاده‌هایی که به یک درِ بسته ختم می‌شوند.

ساحل شمال کشور دیگر ساحل عمومی نیست و به کالایی خصوصی‌شده تبدیل شده است. روزگاری منظره‌ی دریا، جنگل و شالیزار سهم همه‌ی رهگذران بود. امروز، در آگهی‌های فروش، از آن با عنوان «ویوی ابدی دریا» یا «دسترسی اختصاصی به ساحل» یاد می‌شود.

خانه‌هایی که ساخته شدند تا خالی بمانند

آبان که می‌رسد، خیابان‌های شهرک‌های ویلایی خالی می‌شوند. چمن‌ها اما همچنان هر هفته کوتاه می‌شوند. استخرها کلرزنی می‌شوند. نگهبان شیفتش را عوض می‌کند. باغبان برگ‌های پاییزی را جمع می‌کند. تنها چیزی که نیست، صاحبان خانه‌اند.

یک ویلا با هزار متر بنا، روی زمینی دو هزار متری؛ خانه‌ای که در تمام زمستان، تنها ساکنش باغبانی است که چمن‌ها را کوتاه می‌کند.

این، نه یک حادثه، که یک نظام اقتصادی است: نظامی که در آن، خانه‌ها نه برای زندگی، که برای حفظ سرمایه ساخته می‌شوند. در روزهایی که این ویلاها خالی‌اند، ساحل اختصاصی‌شان هم خالی است؛ ساحلی که اگر عمومی بود، می‌توانست برای هزاران خانواده، یک روز تفریح ارزان باشد.

زمین چطور از تولید جدا شد تا ویلا شود؟

در بسیاری از روستاها، جنگل یک‌شبه ناپدید نشد. اول، بخشی از آن به محدوده‌ی روستا اضافه شد. بعد، مجوز ساخت گرفت. چند سال بعد، همان جایی که درختان هیرکانی قرن‌ها ایستاده بودند، شد شهرک ویلایی.

زمین دیگر فقط جایی برای کاشتن و زندگی کردن نبود؛ تبدیل شد به چیزی که می‌شد خرید، نگه داشت و گران‌تر فروخت. اما این تغییر فقط نتیجه‌ی میل به ساخت ویلا نبود؛ از دل مرزهای مبهم میان اراضی ملی، زمین‌های کشاورزی و محدوده‌های روستایی عبور کرد.

اراضی ملی، جنگل‌ها و مراتعی هستند که برای حفظ منابع طبیعی در اختیار دولت قرار دارند. اما در عمل، وقتی مرز میان حفاظت از این عرصه‌ها، توسعه روستایی و تغییرات کاربری روشن نباشد، زمین می‌تواند از یک کارکرد تولیدی یا طبیعی، به کالایی برای ساخت‌وساز تبدیل شود.

هزاران هکتار از عرصه‌های جنگلی و حاشیه‌ی جنگل، در گذر زمان با عناوینی مانند «باغ» و «اراضی زراعی» وارد مسیرهای تازه‌ای شده‌اند. یعنی گاهی زمینی که در ظاهر هنوز باغ یا زمین کشاورزی است، در عمل به بستری برای ساخت‌وساز تبدیل می‌شود. همین فاصله میان عنوان ثبت‌شده‌ی زمین و کارکرد واقعی آن، یکی از نقاط آسیب‌پذیر این چرخه است.

در این میان، سازمان منابع طبیعی متولی حفاظت از جنگل‌ها، مراتع و اراضی ملی است؛ جهاد کشاورزی مسئول حفظ کاربری زمین‌های زراعی و باغی است و بنیاد مسکن در توسعه روستاها و طرح‌های هادی نقش دارد. اما وقتی تغییرات زمین میان چند دستگاه تقسیم می‌شود، مسئولیت نهایی حفاظت از سرزمین دشوارتر قابل پیگیری است.

تازه‌ترین نمونه: در تیرماه ۱۴۰۵، استانداری گیلان از واگذاری ۳۶۰۰ هکتار از اراضی ملی با ۹۰ درصد تخفیف به متقاضیان روستایی خبر داد. اما استانداری جزئیات را اعلام نکرد، بنیاد مسکن گفت ابلاغیه‌ای دریافت نکرده و منابع طبیعی گفت آماری در اختیار ندارد. در این فضای مبهم، روستاییان نگران‌اند که زمین‌های ملی با قیمت ناچیز، به دست کسانی بیفتد که هرگز در آن روستا زندگی نکرده‌اند؛ کسانی که با واسطه، خود را به‌عنوان «روستایی ساکن» جا می‌زنند و بعد، زمین را با چند برابر قیمت به ویلاسازان می‌فروشند.

قانون برای یک گروه سخت است، برای گروه دیگر آسان

در روستای «بیج» رشت، محمود حسنی چند نسل است که شالی‌کاری می‌کند. پسرش می‌خواهد روی زمین پدری خانه بسازد، اما اجازه ندارند. چون زمین در «اراضی ملی» است و تغییر کاربری آن، نیازمند مجوزهای متعدد و ماه‌ها انتظار است. اما محمود حسنی یک چیز دیگر هم می‌داند:

«اگر باغ کنار خانه را به یک فرد غیربومی واگذار کنم، بلافاصله سند و مجوز ساخت برای او صادر می‌شود. در مقابل، فرزند من زیر بار هزینه‌های مسکن در شهر خم شده است.»

علی‌اکبر جباری از روستای «شالکو» هم همین را می‌گوید:

«مدت‌هاست در زمینی که به من ارث رسیده، اجازه‌ی ساخت نمی‌دهند. اما یک غیربومی به‌راحتی با خرید یک قطعه باغ یا شالیزار، خانه‌ی ویلایی خود را می‌سازد.»

مسئله فقط این نیست که ساخت‌وساز در برخی زمین‌ها آسان‌تر از زمین‌های دیگر پیش می‌رود؛ مسئله این است که این تفاوت، برای کسانی که نسل‌ها در این منطقه زندگی کرده‌اند، معنای بی‌عدالتی دارد.

در غرب مازندران، باغ‌های چای به کمترین میزان خود رسیده‌اند؛ شالیزارها قطعه‌قطعه شده‌اند. بیش از ۳۳ درصد از جنگل‌ها و مراتع مازندران طی ۲۵ سال به مناطق مسکونی تبدیل شده‌اند؛ بیش از ۲۰ درصد از اراضی جنگلی و کشاورزی گیلان تغییر کاربری داده‌اند.

در شهرستان نوشهر، در برابر ۳۸ هزار نفر جمعیت بومی، ۱۱۵ هزار واحد مسکونی وجود دارد. یعنی اگر همه‌ی خانه‌ها پر باشند، برای هر نفر سه خانه وجود دارد. اما بیشتر این خانه‌ها برای زندگی ساخته نشده‌اند؛ برای سرمایه‌گذاری ساخته شده‌اند.

اقتصادی که زمانی بر برنج، چای، دام و باغ استوار بود، حالا محصول اصلی‌اش زمین است؛ زمینی که نه برای کشت، که برای خریدوفروش معامله می‌شود.

وقتی تولید جای خود را به سوداگری می‌دهد، روستا دیگر روستا نیست؛ خوابگاه تعطیلات است. فروشگاهی که روزگاری مواد غذایی محلی می‌فروخت، حالا اجناس وارداتی می‌فروشد. شغلی که با زمین گره خورده بود، به دلالی زمین تبدیل شده است.

و این فقط داستان سرمایه‌داران بیرون از منطقه نیست. در کنار کشاورزانی که زیر فشار اقتصادی ناچار به فروش زمین می‌شوند، گروهی در دل همین روستاها از رانت اداری و ارتباطات استفاده می‌کنند. کسانی که به مسیرهای اداری، شوراهای محلی یا فرآیندهای دریافت مجوز دسترسی بیشتری دارند، گاهی می‌توانند زودتر از دیگران مسیر تغییر کاربری را طی کنند و زمین را نه برای زندگی، بلکه به‌عنوان دارایی قابل فروش وارد بازار ویلا کنند.

قربانی اصلی، همان روستایی‌ای است که نه سرمایه دارد و نه راهِ پیچ‌وخم‌های اداری را بلد است.

دو «شمال»؛ یکی برای سرمایه، یکی برای زندگی

چند کیلومتر آن‌طرف‌تر، در همان شهرستان، خانواده‌هایی زندگی می‌کنند که نسل‌ها در این منطقه کار کرده‌اند، اما توان استفاده از چیزی را که کنار آن زندگی می‌کنند ندارند. دریا برای آنها نزدیک است، اما دسترسی آزاد و آسان به ساحل هر روز محدودتر می‌شود؛ چون بخش‌هایی از بهترین نقاط ساحلی پشت دیوار ویلاها و شهرک‌های خصوصی رفته‌اند.

این دو زندگی شاید هیچ‌وقت همدیگر را نبینند؛ اما نتیجه‌ی یک نظم اقتصادی واحدند؛ نظمی که برای یکی خانه‌ی دوم و سوم می‌سازد و برای دیگری، رؤیای یک سفر ساده را هر روز دورتر می‌کند.

در سایت‌های معرفی شهرک‌های ویلایی، جمله‌ای هست که خیلی چیزها را توضیح می‌دهد:

«خرید ملک در اکثر شهرک‌های لاکچری، صرفاً با توان مالی کافی امکان‌پذیر نیست. خریدار باید با معیارهای اصلی ساکنان شهرک که در اساسنامه آمده، سنخیت داشته باشد؛ یعنی اشتراکات فرهنگی، شغلی و طبقاتی.»

این شهرک‌ها فقط محل سکونت ثروتمندان نیستند؛ جزیره‌های جداافتاده‌ای هستند که یک طبقه‌ی اجتماعی برای خودش ساخته است. جوان روستایی بومی، با هیچ «سنخیت طبقاتی» نمی‌تواند وارد این باشگاه‌ها شود. او را با قوانین سخت تغییر کاربری از ساختن یک خانه‌ی ساده روی زمین پدری‌اش منع می‌کنند، اما در همان حوالی، برای یک ویلا با ساحل اختصاصی، همه‌چیز فراهم است.

در شمال ایران، کمبود خانه وجود ندارد؛ کمبودِ خانه برای زندگی وجود دارد. هزاران خانه خالی‌اند، در حالی که هزاران خانواده سرپناهی ندارند.

مسئله این نیست که عده‌ای ویلای بزرگ دارند. مسئله این است که برای ساختن این ویلاها، جنگل از میان رفت، شالیزار از میان رفت، ساحل از دسترس مردم خارج شد، قیمت زمین بالا رفت و خودِ روستایی هم دیگر نتوانست در زادگاهش خانه بسازد.

یعنی آسایش یک اقلیت، بر محرومیت اکثریت بنا شده است.

شاید چند سال دیگر، کودکی که برای نخستین بار به شمال کشور می‌آید، نداند روزگاری از همین جاده می‌شد دریا را دید. برای او، دیوار، نگهبان، دروازه و ساحلِ اختصاصی، بخشی عادی از منظره خواهد بود. اما مسئله فقط از بین رفتن یک منظره نیست؛ مسئله این است که سرزمینی که زمانی محلِ زندگی، کار و تولید بود، به محلِ خریدوفروش زمین تبدیل شده است.

زمینی که با دستِ کشاورز محصول می‌داد، امروز با بالا رفتن قیمتش ارزش پیدا می‌کند. ساحلی که می‌توانست خاطره‌ی یک روزِ ساده برای هزاران خانواده باشد، پشت دیوارها پنهان شده است. و روستایی‌ای که نسل‌ها در این سرزمین کار کرده، حالا باید همان زمین را از پشت حصارِ ویلاها تماشا کند.

شمال کشور فقط جنگل و ساحلش را از دست نمی‌دهد؛ چیزی مهم‌تر را از دست می‌دهد: حقِ مردم برای زندگی در سرزمینی که خود ساخته‌اند.

———————————————

sarkhatism@

 

 

 

دسته : اجتماعي, اقتصادي, سياسي

برچسب :

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی

































آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1