ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



تصویری از تن های کبود و دستان زخمی

میخواهم بگویم طعم تبعید تلخ و گزنده هم هست، مثل دستان سپیده بر شانه هایم، ریختن اشک های پریسا بر صورتم، شعر خواندن ارس پشت در ورودی، جمع کردن وسایل یاسمن، سمانه، خودِ تو ….

 


 

 

تصویری از تن های کبود و دستان زخمی

میخواستم تصویری از تن های کبود و دستان زخمی بکشم. طرحی از صدای در کوبیدن های اندرزگاه یک و دو از سرِ همدردی یا از صدای چسباندن شوکر به در سالن، به بدن های لت و پار شده ی بچه ها. مثلا طرحی از تشنج لیلا، اشک های سمیرا، چشم های از حدقه در آمده ی پریزاد، گلوی گرفته ی فروغ یا گوشت برآمده ی دست صبا. اما هیچ کدام نشد. دیدم تصویر کردن نگاه مبهوت تو وقتی که دست‌هایت را از پشت گرفته بودند و میبردنت، وقتی که دستان مرا هم گرفته بودند و دیگر نمیتوانستم جلوی رفتن ات را بگیرم، اطمینان چشم هایت که در نگاه وحشت زده ام دو بار پشت هم پلک زد، از همه آسان تر است. من تمام جزییاتت را به خاطر سپرده ام. کلاه قرمز و موهای آشفته ات را، شلوار گرمکن و پاهای برهنه ات را. من‌ تمام جزییات آن روز کذایی را به خاطر دارم. از زندانیان بندهای عمومی که با هزار ضرب ‌و زور به پشت در میآمدند تا حالمان را بپرسند تا تلاشمان برای به هوش آوردن لیلا، تخت هایی که وسط بند کشیده شده بود، کپه ی مویی که از سر کسی کنده بودند، دیگری که از شدت فشار عصبی بعد از هفت ماه پریود شده بود، کسی که اشک میریخت و میگفت: «خیال نکنید گریه ام از ضعف است، اشک‌هایم از سر خشم میریزند»! شاید باور نکنی اما هنوز صدای نفس های از زورِ کتک به شماره افتاده ی زهرا در گوشم میپیچد. هنوز هم پیش چشمم مادری به سوی فرزند بدن رنجورش میشتابد و کسی لنگ لنگان لیوان آب قند را به اتاق رای کارها میرساند.
انگار هنوز هم وقتی کسی میپرسد طعم تبعید چیست در دلم میگویم اشک‌های سمیرا به اندازه ی آب قرچک شوراند.

نمیخواهم اعتراف کنم طعم تبعید تند و سوزان است. درست مثل مزرعه های اطراف زندان که هر شب در آتش میسوزند، مثل ایستادگی و فریاد چند زندانی با دستان خالی، مثل توقف و بلافاصله بعدش اجرای حکم زهرا، مثل انفرادی های تنبیهی سحر یا تشنج های شبانه ی لیلا. حالا میخواهم بگویم طعم تبعید تلخ و گزنده هم هست، مثل دستان سپیده بر شانه هایم، ریختن اشک های پریسا بر صورتم، شعر خواندن ارس پشت در ورودی، جمع کردن وسایل یاسمن، سمانه، خودِ تو ….

گاهی در عین تلخی ماندگار هم میشود مثل این جمله که کسی اعضای بند را به اعضای بدنمان تشبیه کرد و گفت در چند روز اخیر پنج عضو تنمان را از جایش کنده و برده اند.
حالا انگار تمام اعضای بدنم را بریده اند و هر کدام را گوشه ای در زندانی جا گذاشته ام.

اوین، قرچک، کرج، بوشهر، سمنان، لاکان، آمل…
همه بریده، همه قطع شده. رها شده بدون پاره های تنم و مزه هایی متفاوت که هنوز زیر زبانم اند
——————————–

تصویر از ۲۳ آذر ماه ۹۹
زندان قرچک

از اینستاگرام سپیده فرهان

 


 

دسته : اجتماعي

برچسب :

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی






















آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1