ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



مقاله برگزیده: جنگ اوکراین ـ آغاز سازماندهی و جابجایی نظم نوین جهانی؟ – سیاوش قائنی

پرسش اینجاست: چه چیز سبب این جنگ‌های بی‌پایان شده است؟ چگونه است که مبارزات  دموکراتیک و عدالت خواهانه و به حق مردم کشورهای مختلف تبدیل به جنگ های نیابتی میان قدرت های منطقه ای و فرا منطقه ای می گردد؟ از زمان پایان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد میان دو ابرقدرت آمریکا و شوروی، جنگ های نیابتی به چند دلیل به پدیده ای مرسوم در روابط بین الملل تبدیل شده است. مهم ترین دلیل، ترس از درگیری های مستقیم میان ابر قدرت ها ست. چرا که درگیری مستقیم میان دو ابرقدرت بالقوه می تواند به یک جنگ هسته ای بیانجامد و نه تنها طرفین درگیر، بلکه تمام جامعه انسانی بر روی زمین را بکلی نابود کند.

 

 


 


 

جنگ اوکراین ـ آغاز سازماندهی و جابجایی نظم نوین جهانی؟

سیاوش قائنی

در این چند هفته ای که از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین می گذرد، زیان های جانی و مادی بسیاری برای طرف های درگیر به بار آمده است. تنها کشته ها و زخمی های اوکراین سر به هزاران نفر می زند. تعداد بی شماری خانه و کاشانه مردم اواکراین و بخش چشمگیری زیر ساخت ها در مناطق گوناگون جنگی ویران شده است.  بیش از هفت میلیون اوکراینی برای گریز از بمب و گلوله و خمپاره و طعمه ی مرگ نشدن به کشور های همسایه پناه برده اند.

حال بیم آن می‌رود که این جنگ و پیامدهای فاجعه بار آن هر روز ابعاد گسترده تری به خود بگیرد و همانند شماری از دیگر جنگ های دهه های گذشته، به جنگی فرسایشی و دیرپا تبدیل گردد.

یک باور قدیمیِ در سپهر سیاست برآنست، که هر جنگی در نهایت به صلح می انجامد. اما شوربختانه در درازای بیست سال گذشته، بشریت بیش از هر برهه ی تاریخی دیگر، با بی رنگ شدن و از سکه افتادن این باور قدیمی روبرو شده است. در دو دهه پشت سر، جنگ های گوناگونی، همانند آنچه که در اکراین در حال رخ دادن است، در سراسر جهان و به ویژه در «منطقه اروآسیا» رخ داده است و نیرو های جنگ طلب بیرونی برای بهره برداری به سود منافع خودخواهانه ی خود، آتش این جنگ ها را شعله ور نگهداشته و از طرف های درگیر قربانی گرفته و نگذاشته اند که زمینه ای برای پایان گرفتن جنگ و پاگرفتن صلح و ثبات فراهم گردد. برای بازنمایی این واقعیت به چند نمونه از این جنگ ها اشاره می کنم:

ـ بیش از چهل  سال از تجاوز ارتش سرخ به خاک افغانستان و بیست سال از حمله ائتلاف کشورهای ناتو، به رهبری ایالات متحده آمریکا و متحدانش، به آن کشور می گذرد. پس از شکست ارتش سرخ در افغانستان، نوبت امریکا و ائتلاف کشورهای ناتو رسید که آنها نیز پس از دو دهه حضور جنگی، سرانجام شکست خود را به رسمیت شناختند و از این کشور آسیای میانه عقب نشینی کردند.  ولی با این وجود، افغانستان تا به امروز رنگ صلح و آرامش به خود ندیده است. (تلفات این جنگ را می توانید در اینجا مطالعه کنید)

حدود بیست سال از تجاوز نظامی آمریکا و متحدانش به عراق و اشغال خاک این کشور و سقوط رژیم صدام، می گذرد. این جنگ  پس از ۸ سال به ظاهر پایان یافت، هر چند تا به امروز نیروهای آمریکای در آن کشور حضور دارند. نیروهای ائتلاف، زیر باران بمب و گلوله و آتش، خاک این کشور را شخم زدند. به دیگر سخن، سرزمینی با یک میلیون و دویست هزار کشته، صدها هزار زخمی، پنج میلیون تن آواره و با زیرساخت‌ها و مراکز حیاتی آسیب دیده بر جای گذاردند. ولی عراق تا به امروز روی آرامش به خود ندیده است.شایان بیان اینکه، بر پایه شواهدی در دست، ارتش آمریکا در این جنگ ازبمب‌های حاوی اورانیوم استفاده کرده است.

ـ یازده سال از حمله نظامی کشورهای مختلف ناتو به لیبی می گذرد. این جنگ به مدت ۸ ماه و تا مرگ معمر قذافی، دیکتاتور سابق لیبی، ادامه داشت و سپس ناتو در اکتبر ۲۰۱۱ به آن پایان داد.

البته، پس از خروج ناتو، این کشور به دلیل نبود یک قدرت فراگیر مرکزی، هم چنان تا به امروز در شرایط بحرانی شدیدی بسر می برد. در کشور دو جناح برای قبضه ی قدرت با یکدیگر درگیر هستند. از یک سو، «دولت وفاق ملی»، به رهبری “فائز السراج”، یعنی دولت به رسمیت شناخته شده از جانب سازمان ملل متحد و مستقر در طرابلس، وجود دارد، و از سوی دیگر، نیروی گردآمده پیرامون ژنرال “خلیفه حفتر” وجود دارد، که بر بخش اعظمی از این کشور اعمال قدرت می کند. ژنرال «حفتر» از حمایت کشورهای امارات متحده عربی، عربستان سعودی، آمریکا، مصر، اردن، فرانسه، روسیه و چند کشور دیگر برخوردار است و “فائز السراج” حمایت هم دست ترکیه و قطر بر پشت خود دارد. در این بین، نیروهای افراطی و تروریستی، به‌ویژه داعش و القاعده، که معمولا نیروهای نیابتی کشورهای دیگر هستند، با وجود بیرون رانده شدن از شهرهای بزرگ، کماکان یک قدرت جدی در این منطقه به شمار می‌روند و به اشکال مختلف امنیت این کشور را تهدید می کنند. امروز روز کشور لیبی به بازار برده فروشی و یک “پایگاه ترانزیتی” برای مهاجرت دریایی از قاره آفریقا به اروپا و رخ نمایی هر روزه ی فاجعه ی غرق شدن پناهجویان تبدل شده است.

ـ جنگ داخلی سوریه، که گاه به عنوان مهم‌ترین بحران خاورمیانه ارزیابی می شود، بدنبال و تحت تأثیر تحولات سیاسی غرب آسیا و شمال آفریقا، موسوم به «بهار عربی»، آغاز شد. اعتراضات مردم سوریه، در آغاز یک تظاهرات گسترده سراسری و یک خیزشِ به حق دموکراتیک و عدالت خواهانه علیه رژیم بشار اسد بود. پس از سرکوب خونین این تظاهراتِ مردمی توسط نیروهای امنیتی و ارتش بشار اسد، رفته رفته به درگیری‌های نظامی و سرانجا به یک جنگ داخلی سراسری و همچنین یک جنگ نیابتی فرارویید و این منطقه را به صحنه رقابت و رویارویی قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای تبدیل کرد. در یک طرفِ این جنگِ نیابتی، ائتلاف بین‌المللی به رهبری ایالات متحده آمریکا، عربستان سعودی، قطر، ترکیه، اسرائیل پشت سر گروهای شورشی صف آرایی کردند و در طرف دیگر روسیه و جمهوری اسلامی ایران در حمایت از رژیم بشار اسد.  کشته و مجروح شدن نیم میلیون تن و آوارگی صد ها هزار تن، این کشور به خرابه ای تبدیل شده است، اما هنوز جنگ و خونریزی در سوریه ادامه دارد. . (تلفات این جنگ تا به امروز را می توانید در اینجا ملاحظه کنید)

ـ‌ نزدیک به هشت سال است که عربستان سعودی، با یاری پشتیبانان منطقه ای خود و ناتو، جنگی را در یمن به راه انداخته است. به گفته مجامع بین المللی، این جنگ یکی از بزرگ‌ترین فاجعه های انسانی دهه های گذشته را به بارآورده است: تا به امروز نزدیک به چهار صد هزار تن کشته و صد ها هزار تن زخمی بر جای گذارده است، بر اساس برآورد‌های یونیسف، حدود یازده میلیون کودک یمنی از گرسنگی و سوء تغذیه رنج می برند و بیش  از ۱۶ میلیون نفر از آب آشامیدنی سالم و ابتدایی ترین خدمات  بهداشتی محروم هستند. در چشم انداز پیش رو، عربستان ایمن از گزند هر گونه تحریم بین المللی، راه را بر پایان این جنگ خانمانسوز بسته است.

ـ بمباران و عملیات نظامی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) علیه یوگسلاوی؛
در این جنگ، که از ۲۴ ـ ام مارس تا ۱۰ ـ ام ژوئن ۱۹۹۹ به طول انجامید، ناتو به بهانه ی دفاع از سازمان ناسیونالیست قومی آلبانیایی، یک تشکیلات جدایی طلب به نام «ارتش آزادیبخش کوزوو»(KLA) ، بدون مجوز از شورای امنیت سازمان ملل متحد دست به بمباران این کشور زد. بمباران یوگسلاوی، اساس روابط روسیه و آمریکا را تغییر داد. یوگنی پریماکوف، نخست وزیر وقت روسیه، پس از آگاهی از آغاز این بمباران در هواپیما، سفرش به آمریکا را لغو کرد و مسیر پرواز خود را از آسمان اقیانوس اطلس به سمت مسکو بازگرداند. او همان روز به  خبرنگاران گفت: «مسلماً بمباران یوگسلاوی توسط ناتو، نقطه عطفی در روابط آمریکا و روسیه خواهد بود. مقامات مسکو از گسترش ناتو به سمت شرق خرسند نبودند و در مجموع در سال ‌های دهه نود، این مسئله را صرفا تحمل می‌کردند. اما این عملیات ناتو به روشنی نشان داد، که این پیمان، بر خلاف آنچه ادعا می کند، یک  اتحادیه ی دفاعی نیست. این بمباران که علیه یکی از متحدان روسیه شکل گرفته، نگرانی ‌های ما را در این باره دو چندان کرده است،  که آمریکا از پیمان آتلانتیک شمالی برای مداخله در امور کشورهای اروپایی، به‌ خصوص جمهوری‌ های شوروی سابق استفاده خواهد کرد.» (تلفات این جنگ را در اینجا می توانید ببینید.)

حال پرسش اینجاست: چه چیز سبب این جنگ‌های بی‌پایان شده است؟ چگونه است که مبارزات  دموکراتیک و عدالت خواهانه و به حق مردم کشورهای مختلف تبدیل به جنگ های نیابتی میان قدرت های منطقه ای و فرا منطقه ای می گردد؟
از زمان پایان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد میان دو ابرقدرت آمریکا و شوروی، جنگ های نیابتی به چند دلیل به پدیده ای مرسوم در روابط بین الملل تبدیل شده است. مهم ترین دلیل، ترس از درگیری های مستقیم میان ابر قدرت ها ست. چرا که درگیری مستقیم میان دو ابرقدرت بالقوه می تواند به یک جنگ هسته ای بیانجامد و نه تنها طرفین درگیر، بلکه تمام جامعه انسانی بر روی زمین را بکلی نابود کند.

پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»، ایالات متحده آمریکا در غیاب اتحاد جماهیر شوروی و با اتکا بر توانمندی‌ های عظیم نظامی و اقتصادی خود، به سردمدار بی‌چون و چرا در عرصه بین ‌الملل تبدیل گردید.

امّا  با پایان عصر جنگ سرد و آغاز فرایند جهانی‌شدن، تغییرات اساسیِ فراوانی در سطوح گوناگون نظام جهانی پدیدار گشت. عمده ترینِ این تغییرات اساسی، چیرگی نظام سرمایه دارانه بطور رسمی در تمام کشورهای جهان بود. این نظام، بسته به تفاوت های عمده ی ملی و اجتماعی ـ سیاسی، با اشکال و ویژه گی های گوناگون، در هر یک از کشورها فرمانروا گردید. این تغییرات دستورکار، قواعد و شیوه‌ های تعامل کنشگران جهانی را دررویارویی با یکدیگر به‌کلی متحول ساخت.

در جهموری خلق چین، سرمایه داری تحت کنترل دولت و یا به گفته رهبران آن کشور «اقتصاد سوسیالیستی بازار» حاکم گردید. در روسیه «سرمایه داری الیگارشی رانت خوار» تحت حکومت اقتدارگرای پوتین اداره می شود، و در کشورهای غربی چون آمریکا و اروپا سرمایه داری با مدیریت کمابیش «لیبرالی» ادامه پیدا کرد.

در نتیجه‌ی این تغییرات، جهانِ امروز پرشتاب تر از هر زمان دیگر به‌ سوی یک فضای چندجانبه‌گرایی در حرکت است.
امروزه قدرت هایی چون جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس» همانند برزیل، هند و آفریقای جنوبی… در پیکاری آشکار و نهان در سازماندهی مجدد بازارهای سرمایه داری جهانی در برابر ایالات متحده امریکا، اروپا، ژاپن عرض اندام می کنند.

منطقه بزرگ «اورآسیا» کانون رقابت های ژئوپلیتیکی

منطقه بزرگ «اوراسیا» همواره کانون  رقابت های ژئوپلیتیکی قدرت های بزرگ بوده است. به باور بسیاری از اندیشمندانِ روابط بین الملل، سده ی بیست و یک را باید سده ی «اوراسیا» دانست،  که چیرگی بر آن به سـیادت و سـروری (هژمونی) بر جهان می انجامد.
بررسیِ درگیری ها و همکاری های میان قدرت های بزرگ (آمریکا، آسیا و اروپا) در این منطقه، نشانگر پویایی و پیچیدگیِ رقابت‌ و وابستگی‌های متقابلِ نظامی، اقتصادی و اتحادهای سیاسی در زمینه  “ژئوپلیتیک نوین اوراسیا”ست.
در اینجا بجاست به واکاوی «ژئواستراتژیکِ» دقیق‌تر این منطقه بپردازیم، چرا که به درک بهتر ما از موقعیتِ نظم جهان امروز و فردا یاری می رساند. در تئوری هایِ «جغرافیای سیاسی» یا «ژئوپولیتیک» پیوند این دو قاره به «اروآسیا» معروف شده،  که از ترکیب دو واژه ی اروپا و آسیا شکل گرفته است. این واژه نخستین بار در سال ۱۸۸۳ میلادی ازسوی «ادوارد سوئیس»، زمین شناس اتریشی، مطرح شد. میان دو قاره آسیا و اروپا مرز طبیعی ویژه ‌ای وجود ندارد و مرزبندی میان این دو قاره بیشتر تاریخی و فرهنگی است. مرزهای «اوراسیا»، که بخش اعظم آن در نیم‌کره ی شمالی و شرقی قرار دارد عبارت است از: اقیانوس آرام در شرق، اقیانوس اطلس در غرب، اقیانوس منجمد شمالی در شمال ، آفریقا، مدیترانه و اقیانوس هند در جنوب. این منطقه نقش بسـیار برجسـته ای در شـکل گیری موقعیت اسـتراتژیک و ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ جهانی ایفاء می کند که ریشـه های آن را باید در وجود ذخایر عظیم انرژی و موقعیت جغرافیایی و انسـانی این ابرقاره جستجو کرد. مساحت اوراسیا نزدیک به ۵۵ میلیون کیلومتر مربع است، که ۳۶٫۲ درصد از خشکی‌های کرهٔ زمین را در بر می گیرد و نزدیک به ۵ میلیارد نفر، یعنی ۷۰ در صد جمعیت جهان، در این منطقه زندگی می‌کنند. ۶۰ درصد تولید ناخالص ملی جهان و ۷۵ در صد منابع انرژی دنیا از آنِ این ابر قاره است. این ویژگی های خاص و برتر منطقه ای است که این «ابرقاره» را در درازای سده های متمادی به «قلب ژئوپولیتک جهان» تبدیل کرده است.

دریادار هالفور جان مکیندر، از افسران نیروی دریایی انگلیس، که یکی از بنیانگذاران رشته ی موسوم به «ژئوپلیتیک عملیاتی» است، برای نخستین بار در سال ۱۹۰۴ میلادی تئوری خود، موسوم به «هارتلند» را منتشر کرد.
او در نظریه خود تمامی خشکی های قاره آسیا، آفریقا و اروپا را «جزیره جهانی» و محور مرکزی این جزیره را «هارتلند» یا «قلب جهان» نامید. «مکیندر» در چارچوب نظریه پردازی خود تأکید داشت که «هر قدرتی، که بتواند کنترل «هارتلند» را در اختیار بگیرد، می تواند کنترل جزیره جهانی را در دست داشته باشد و هر کس کنترل جزیره جهانی را در اختیار داشته باشد، سرانجام کنترل تمامی جهان را در دست خواهد داشت».

محوری که «مکیندر» برای «هارتلند» تعریف می کرد، دربرگیرنده ی مناطق وسیعی از آسیای میانه، قفقاز و بخش هایی از اروپای شرقی بود.

نگاهی به تحولات ژئوپولیتیکِ سده گذشته نشان می دهد که قدرت های بزرگ همواره در تلاش بوده اند تا به طور کامل و یا دستکم بر بخشی از «هارتلند» مسلط گردند. گفته می شود آلمان نازی لشگرکشی های خود را به شرق اروپا تحت تأثیر نظریه «مکیندر» برای دست اندازی بر «هارتلند» گسترش داد. پس از جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی،  که طی هفت دهه تمامی آسیای میانه و بخش هایی از اروپای شرقی را در اختیار داشت،  کوشش های فراوانی کرد تا تمامی هارتلند را در اختیار بگیرد. «ژبیگنیو برژینسـکی»  در سال ۱۹۹۷ در کتاب مشهور خود «تخته شطرنج بزرگ، اولویت آمریکایی و مفاهیم ژئواستراتژیک آن» به اهمیت «اروآسیا» پرداخت و نوشت :
«اوراسـیا ابرقارهِ ی محوری در جهان است. قدرتی که بر اوراسیا مسـلط شـود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سـه منطقه مهم اقتصادی جهان یعنی اروپا و آسیای شرقی خواهد داشـت. چشم انداختن به نقشـه جهان نشـان می دهد که هر آن کشـوری که بر اوراسـیا مسـلط شـود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیزچیرگی داشته و کنترل این مناطق را در اختیار خواهد داشت».

پس از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، اتحاد میان چین و روسیه، بعنوان دو سر محور مرکزیِ اوراسیا، بار دیگر در کانون توجه ها قرار گرفته است. برای درک جایگاه و اهمیت این اتحاد، بد نیست دو دیدار کلیدی و تاریخی را در برابر چشم بیاوریم: دیدار مائو تسه تونگ، رهبر کمونیست چین، با جوزف استالین در دسامبر ۱۹۴۹ و دیدار ولادیمیر پوتین و شی جین پینگ در چهارم فوریه ۲۰۲۲ در حاشیه بازی های المپیک زمستانی در پکن .

دیدار مائوتسه تونگ و استالین در دسامبر ۱۹۴۹ تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب و  اعلام جمهوری خلق چین در اکتبر ۱۹۴۹ انجام گرفت. این دیدار در شرایطی برگزار شد، که اتحاد جماهیر شوروی، بعنوان پیروزمند جنگ دوم جهانی علیه فاشیسم و دارنده ی بمب اتمی در اوج قدرت بود، و جمهوری خلق چین، پس از جنگ  ۹ ساله با ژاپن با ۲۰ میلیون کشته و جنگ داخلی پنج ساله  با ۷ میلیون تن کشته در شرایط سخت اقتصادی بسرمی برد و به کمک های اقتصادی و سیاسی اتحادجماهیر شوروی احتیاج مبرم داشت. دو کشور در نهایت در فوریه ۱۹۵۰ بدنبال گفتگوهای های بسیار سخت و طولانی، پس از چشم پوشی اتحاد جماهیرشوروی از ادعاهای ارضی خود، در برابر تعهد جمهوری خلق چین در غیرنظامی کردن مرز طولانی بین دو کشور، معاهده دوستی و اتحاد را امضا
کردند. پس از مرگ استالین در ماه مه ۱۹۵۳، در دوران رهبر جدید شوروی، «نیکیتا خروشچف»، روابط دو کشورِ بزرگِ «هارتلند » به دلائل مختلف (که در فرصتی دیگر بد نیست به آنها پرداخته شود) رفته رفته رو به سردی گذاشت و سرانجام در سال ۱۹۵۹ به هنگام دیدار خروشچف از پکن و یک نشست پر تنش ۷ ساعتهِ میان رهبران اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین آن اختلاف
های نخستین  به شکاف آشکار میان چین و شوروی انجامید. در اکتبر ۱۹۶۴ چین پس از آزمایش موفقیت آمیز  بمب اتم، به یک بازیگر اصلی در صحنه جهانی تبدیل شد. این بمب نه تنها چین را به یک قدرت جهانی مستقل تبدیل کرد، بلکه انشعاب چین و شوروی را از یک جنگ لفظی به یک رویارویی نظامی تمام عیار تبدیل نمود. تا جایی که اتحادجماهیرشوروی  تا سال ۱۹۶۸شانزده لشگر، هزار و دویست هواپیمای جنگی و ۱۲۰ موشک میان برد در امتداد مرزهای خود با جمهوری خلق چین مستقر کرد.

استراتژی واشنگتن در منطقه ژئواستراتژیک «اُروآسیا» در دوران جنگ سرد

جنگ جهانی دوم که بیش از هرچیز نشاندهنده توحش و سقوط انسانیت بود، که  بیش از ۶۰ میلیون نفر قربانی داشت، جنگی که در آن بمب های اتمی هیروشیما و ناکازاکی بکار رفت، جنگی که هلوکوست و قربانی شدن بیش از ۶ میلیون یهودی و دگراندیش را برجای گذاشت، با چیرگی دو قدرت برتر بین ‌المللی در منطقه اروآسیا در اوت ۱۹۴۵ پایان یافت. پس از جنگ جهانی دوم و نتایج فاجعه بار انسانیِ آن، نخستین گام مهم ایالات متحده برای حفظ و گسترش و نفوذ در منطقه اروآسیا همانا تاسیس «سازمان پیمان آتلانتیک شمالی»  یا ناتو در چهارم آوریل ۱۹۴۹ میلادی بود. (سال ۱۹۵۵ پیمان ورشو نیز در رقابت با ناتو تاسیس شد.) ناتو به رهبری ایالات متحده آمریکا توانست در زمانی کوتاه  با بر پا کردن تأسیسات نظامی مهمی در «آلمان فدرال» و پایگاه های دریایی در ایتالیا، کنترل غرب اورآسیا را تضمین کند. و بدنبال شکست ژاپن، با به راه انداختن تعداد زیادی پایگاه های نظامی در امتداد سواحل اقیانوس آرام در منطقه کلیدیِ – ژاپن، کره جنوبی، فیلیپین و استرالیا – انتهای شرقی اوراسیا را بطور کامل در اختیار بگیرد و بر اقیانوس آرام، بزرگترین اقیانوس جهان چیره گردد، پوشیده نیست که تا پایان جنگ سرد در سال ۱۹۹۱، ارتش ایالات

متحده به یک غول نظامی بی همتای جهانی با نزدیک به هزار پایگاه نظامی برون مرزی، با یک  نیروی هوایی قدرتمند با ۱۷۶۳جت جنگنده و بیش از هزار موشک بالستیک همراه با یک  نیروی دریایی با بیش از ۶۰۰ کشتی جنگی و  ۱۵ ناوگانِ «هواپیمابر» مجهز به سلاح های هسته ای،  که تماماً با یک سیستم ماهواره ای جهانی با هم در ارتباط هستند، تبدیل شد.

استراتژی واشنگتن در منطقه ژئواستراتژیک«اُروآسیا» پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»
پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم» و اتحاد جماهیر شوروی، میخایل گورباچف «اصول صلح‌ آمیز و ارزش‌های دموکراتیک» را،  پایه و اساس «دنیای جدید» ‌خواند و اعلام داشت، که روسیه در ساخت آن نقشی کلیدی ایفا خواهد کرد: «ما درهایمان‌ را به روی جهان باز کرده‌ ایم، دیگر در امور داخلی دیگران مداخله نمی‌کنیم و از نیروهای نظامی‌‌مان خارج از مرزهای کشور استفاده نخواهیم کرد».

اما، چه شد که امید و آرزوی میخائیل گورباچف به بار ننشست، و چرا کوشش های حتا  فروتنانه ی رهبران روسیه برای همکاری های اقتصادی و نظامی با ایالات متحده آمریکا و بویژه غرب به جایی نرسید؟
هنوز سخنان و خواهش های ولادیمیر پوتین، در ۲۵ ـ ام سپتامبر ۲۰۰۱ در پارلمان آلمان، برای همکاری های همه جانبه با آلمان و کشور های غربی در فضای مجازی در دسترس و قابل مطالعه است.

پرسش اینجاست: چه شد که ولادیمیر پوتین راه دیگری را در پیش گرفت؟

مدارکی که از مذاکرات وزرای خارجه آلمان و آمریکا در سال‌ های نود و نود ویک  سده ی پیش منتشر شده، حاکی از آن است که کشورهای غربی، دست‌کم به ‌طور شفاهی، به روس‌ها اطمینان داده بودند که سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) به سمت شرق گسترش نخواهد یافت .

به دنبال تحولات عظیم «پروستریکا» و «گلاسنوست»، در آخرین روزهای سال ۱۹۹۱ ، یازده جمهوریِ اتحاد جماهیر شوروی، با توافق برسر تاسیس کشورهای مستقل مشترک المنافع (CIS)، انحلال اتحاد جماهیر شوروی را اعلام داشتند.
این انحلال و فروپاشی، در بُعد داخلی، منطقه ای و بین المللی تغییرات  گسترده ای به همراه داشت.
در بُعد داخلی و منطقه ای باید گفت، فدراسیون روسیه، پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، میراث دار مجموعه ی پیچیده ای از ملیت های گوناگون گردید. ستیزهای قومی پس از فروپاشی، در داخل و خارج مرزهای روسیه، بیانگر ناکامی سیاست ملی دوران اتحاد جماهیر شوروی بود. حضور میلیونها روس در جمهوری های پیرامون روسیه به یکی از مسائل دشوار در روابط روسیه و جمهوری ها تبدیل شد.

در سال ۲۰۰۵، پوتین، رئیس جمهور روسیه، انحلال اتحاد جماهیر شوروی را «بزرگ‌ترین فاجعه ژئوپلیتیک قرن بیستم» دانست. سال هاست که روسیه جمهوری های سابق را «حیات خلوت» در سیاست ژئوپولیتیکی خود ارزیابی می کند و با ابزارهای گوناگون (سیاسی، اقتصادی، نظامی) می کوشد که مانع نزدیکی آنها به غرب و دور شدنشان از روسیه شود. نمونه های آن را می توان در چچن، قفقاز شمالی، گرجستان، اوستیای جنوبی و آبخازیا… و این اواخر در قفقازستان دید.

در بُعد بین المللی، این انحلال ایالات متحده آمریکا و ناتو را به یکباره  با واقعیت های نوینی رویارو ساخت.  زیرا سیاست خارجی امریکا، در زمان جنگ سرد و در طی بیش از ۴۵ سال رقابت با اتحادجماهیرشوروی، به عنوان یک ابرقدرت رقیب، از یک ساختار ویژه با انگیزه ها و اولویت های مشخص برخوردار بود. اما فروپاشی بلوک شرق، امریکا را در برابر چندین واحد سیاسی و کشور مستقل قرار داد. این موضوع امکانات نوینی را برای امریکا در منطقه اروآسیا پدید آورد و زمینه ساز آن شد تا با یک  بازنگری عمده، استراتژی های تازه ای را در قبال کشورهای شرق اروپا و نیز کشور های بازمانده از اتحاد شوروی پیشین و به ویژه آسیای مرکزی در پیش گیرد. وجود منابع طبیعی فراوان در این منطقه و قرار گرفتن آن در برخوردگاه شرق و غرب، از جمله عواملی است که توجه امریکا را به این منطقه کشاند. گرایش نوین رهبران این کشور ها به نظام اقتصاد بازار و بهره برداری از امکانات اقتصادی غرب و نیز استفاده از امریکا به عنوان یک وزنه تعادل در برابر قدرت های منطقه ای، از جمله روسیه و چین و… ، نیز به کاربست و پیشبرد نسبتاً سریع استراتژی های نوین آمریکا در «هارتلند» یاری رساند.

واقعیت آنست که دو شخصیت برجسته استراتژیست آمریکا و دارندگان اطاق های فکری مختلف در ایالات متحده، «زبیگنیف برژینسکی»، مشاور امنیت ملی در دولت جیمی کارتر، و «جرج فریدمن» بنیانگذار و رئیس موسسه پژوهشی استراتفور  (Strategic Forecasting)، موسسه‌ای که اطلاعات و پیش‌بینی ‌های راهبردی را در مورد مسائل بین‌المللی و تهدیدهای امنیتی در اختیار نهادهای دولتی و شرکت ‌های خصوصی چند ملیتی قرار می‌دهد، به بهترین شکلی استراتژی آمریکا را در سال ‌های پس از جنگ جهانی دوم و بویژه پس از فروپاشی اتحادجماهیرشوروی در اروآسیا تعریف می‌کنند .

به گفته ی برژینسکی:« پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «اردوگاه سوسیالیستی» برای اولین بار در تاریخ در «اروآسیا » هیچ قدرت برتر بین‌المللی حضور ندارد و این فرصت مناسبی است برای ایالات متحده آمریکا و هم پیمانانش در اروپای غربی تا نفوذ خود را در «هارتلند» گام به گام گسترش دهند.»
ژبیگنیو برژینسـکی، در سال ۱۹۹۷، در همان کتاب مشهور خود ‌«تخته شطرنج بزرگ…» بار دیگر به اهمیت «اروآسیا » می پردازد و می نویسد :«اورآسـیا، ابرقاره ی محوری در جهان است. قدرتی که بر اورآسیا مسـلط شـود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سـه منطقه مهم اقتصادی جهان، یعنی اروپا و آسیای شرقی خواهد داشـت. نگاهی کوتاه به نقشـه جهان نشـان میدهد که هر کشـوری که بر اورآسـیا مسـلط شـود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیزچیرگی داشته و کنترل این مناطق را در دست خواهد داشت». برژینسکی معتقد است: «زمانی دور (حدود پانصد سال پیش) اوراسیا مرکز قدرت جهانی بوده است. در زمان های مختلف، مردمان ساکن اورآسیا (گر چه اکثراً از اروپا) به مناطق دیگر جهان نفوذ کرده و بر آنها تسلط یافتند و از امتیازات قدرت برتر جهانی برخوردار شدند. اما دهه آخر قرن بیستم شاهد یک تغییر تکتونیکی در امور جهانی است. زیرا برای اولین بار، یک قدرت غیر اورآسیایی (بخوان ایالات متحده آمریکا)، نه تنها به عنوان مرجع اصلی روابط قدرت اورآسیا، بلکه به عنوان قدرت برتر دنیا چهره نمایی کرد. شکست و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آخرین گام در چیرگی سریع ما در نیمکره غربی بود، ایالات متحده، به عنوان تنها و در واقع اولین هژمون (سرکرده ی) واقعی جهانی مطرح شد. اما اورآسیا پس از فروپاشی نیز اهمیت ژئوپلیتیکی خود را حفظ می کند، زیرا نه تنها اروپا، به عنوان حاشیه غربی آن، هنوز محل استقرار بسیاری از قدرتهای سیاسی و اقتصادی جهان است، بلکه آسیا به عنوان منطقه شرقی آن به تازگی به مرکزی حیاتی برای رشد اقتصادی و افزایش نفوذ سیاسی تبدیل شده است.»

برژینسکی به دولتمردان آمریکا توصیه می کند:« که علاوه بر پرورش ابعاد بدیع و رنگارنگ قدرت (فن آوری، ارتباطات، اطلاعات و همچنین تجارت و امور مالی)، سیاست خارجی آمریکا باید همچنان به بعد ژئوپلیتیک توجه داشته باشد و از نفوذ خود در اوراسیا استفاده کند.» بر ابن بنیان، به باور برژینسکی «اورآسیا صفحه شطرنجی است که بر آن مبارزه ای برای چیرگیِ جهانی همچنان جریان دارد و این مبارزه شامل ژئواستراتژی – مدیریت استراتژیک منافع ژئوپلیتیک می باشد.»

جرج فریدمن، یکی دیگر از کارشناسان ژئوپولیتیک آمریکا، در یک پرسش و پاسخ در شورای پر اعتبار امور جهانیِ شیکاگو، به چند پرسش کلیدی پاسخ می دهد:

حضور یک جانبه امریکا در اقیانوس ها و تمام نقاط مهم جهان
ایالات متحده آمریکا بخاطر منافع بنیادین خود تمام اقیانوس ها و آب های دریایی دنیا را در کنترل دارد. هیچ قدرت دیگری نتوانسته تا کنون به چنین تسلطی دست یابد. به همین دلیل امروز روز ایالات متحده آمریکا می تواند در سراسر جهان وارد خاک کشورهای دیگر شود ولی هیچ کشور دیگری توان این کار را ندارد. این موقعیتی است بسیار ارزشمند برای آمریکا. حفظ کنترل اقیانوس ها و فضا اساس قدرت ما را تشکیل می دهد.
بهترین راه برای پیروز شدن بر نیروی دریایی دشمن آن است که مانع تشکیل آن شویم، راهی که بریتانیایی ها پیمودند. آنها مانع  شدند تا هیچ یک از قدرت های رقیب اروپایی نتوانند نیروی دریایی خود را ایجاد کنند. شگرد آنها این بود که قدرت های دیگر اروپایی همواره مشغول جنگ با یکدیگر باشند. سیاستی که من توصیه می کنم همان است که رونالد ریگان در ایران و عراق نیز به کار برد. او از هر دو طرف جنگ (در جنگ ایران ـ عراق) حمایت کرد تا آنها با یکدیگر بجنگند و نه بر ضد ما. این امر از لحاظ اخلاقی قابل دفاع نبود، اما کارآیی داشت. فریدمن ادامه می دهد؛ «بزرگترین وحشت ایالات متحده امریکا اینست که قدرت ‌های شرقی با نیروی دریایی ‌شان ما را به چالش بکشند. چطور می توان جلوی آنها را گرفت؟ آن‌ها را باید به جان هم انداخت تا دیگر پولی برای این کار نداشته باشند. هدف عاجل امروز ما جلوگیری از ظهور هژمون های دیگر است. نیاز نیست برنده شویم. کافیست بازنده نباشیم. برای درک این موضوع باید فهمید هدف کدام است. اگر فهمیدیم، که هدف حفظِ و صیانتِ چیرگیِ ما بر اقیانوس ها و امنیت خطوط دریایی زیر کنترل ما است، پس ناگهان بمباران «کوزوو» معنا پیدا می‌کند، چون نمی‌خواهیم صربستان به عنوان قدرتی چهره نمایی کند.»

از بین بردن محور مسکو – برلین
فریدمن ادامه می دهد: «آلمان به همراه روسیه تهدیدی است جدی برای هژمونی جهانی ایالات متحده امریکا»، در نتیجه آمریکایی‌ ها باید با تمام توان بکوشند تا هیچگونه نزدیکی میان این دو کشور بوجود نیاید. نمونه این کوشش به ویژه در اوکراین (از سال ۲۰۱۴ به بعد) نمایان است، جایی که ایالات متحده به طور فزاینده ای مستقیماً مداخله می کند و سیاست خویشتن داری صدراعظم مرکل را به چالش می کشد».

به گفته ی فریدمن، هدف سیاست ایالات متحده ایجاد کمربندی از کشورهای اروپایی ضد روسیه و منتقد اتحادیه اروپا است، که به عنوان منطقه ی حائل بین روسیه و آلمان عمل کنند. اینها عمدتاً شامل کشورهای بالتیک، بلاروس، اوکراین، لهستان، جمهوری چک و اسلواکی، رومانی، گرجستان می باشند.»

فریدمن همچنین می گوید: «هدف سیاست ایالات متحده ی آمریکا در طول صد سال گذشته این بوده است، که با تمام امکانات خود هرگونه تلاشی برای بوجود آمدن یک ابرقدرت اروپایی را در مراحل اولیه از بین ببرد».
تمام آنچه در بالا به روشنی از جانب برژینسکی و جرج فریدمن و شمار دیگری از استراژیست های آمریکا بیان شد را دقیقاً می توان در اسناد استراتژی امنیت ملی امریکا مطالعه کرد.

برای نمونه، در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا در سال ۱۹۹۰ میلادی، یعنی در زمان بوش پدر، آمده است: «واشنگتن، تقریباً در تمامی سال‌های  سده ی بیست، بر این باور بود که ادامه حیات آمریکا در گرو آنست که ایالات متحده ی آمریکا از چیرگی قدرتهای دیگر بر منطقه اوراسیا (هارتلند) جلوگیری کند».

این دیدگاه به روشنی حکایت از آن دارد که واشنگتن در درازای سده ی بیست و تا به امروز، بی کم و کاست در چارچوب نظریه ی مکیندر عمل کرده است. نکته درخور اهمیت در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا این است، که در این سند بین قدرتهای جهانی استثنا قائل نشده است. به دیگر سخن، در این سند بی پرده پوشی بیان می شود که آمریکا تلاش می کند همه قدرتهای جهانی را، اعم از اینکه از زمره ی متحدانش باشند یا نباشند، از چیرگی بر اوراسیا بازدارد.
در روز هفتم مارس ۱۹۹۲، سندی از پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا)، در نیویورک تایمز منتشر شد که به «دکترین ولفوویتز» شهرت یافت.

«دکترین ولفویتز»، پایه و اساس سیاست آمریکا در قبال روسیه (و چین) را بشمار می رود. این دکترین، هرگونه قدرت مستقل و به اندازه ی کافی قدرتمند را، که بیرون از دایره نفوذ واشنگتن باشد، دشمن خود تلقی می‌کند و می‌گوید: «نخستین هدف امریکا جلوگیری از سربرداشتن هرگونه رقیبی برای آمریکا،  بویژه در سرزمینهای به جامانده از اتحاد جماهیر شوروی (اما به همچنین در مناطق دیگر) است، چون ظهور قدرت های نوین دیگر، فی نفسه تهدیدی برای ما به شمار می‌روند… ما باید همواره تلاش کنیم تا از شکل گیری هرگونه قدرت رقیب و مخالف در سرزمینهای سرشار از منابع طبیعی جلوگیری کنیم، زیرا در اختیار داشتن منابع موجود در این سرزمین ها برای ایجاد یک قدرت جهانی لازم است… استراتژی ما باید بر این نکته متمرکز باشد که راه را به روی پیدایی هرگونه رقیب بالقوه جهانی در آینده ببندیم».

پس از اعتراضات فراوان، پنتاگون برای آرام کردن افکار عمومی آن سند را مسکوت گذاشت . اما دیری نگذشت که دیک چنی، وزیر دفاع وقت، و کالین پاول، رئیس ستاد مشترک ارتش ایالات متحده آمریکا، بار دیگر  همان سند را با دستکاری های ناچیز بازنویسی کردند. بُنمایه ی این سند، یعنی یک جانبه گرایی و استفاده از جنگ پیشگیرانه، محتوی دکترین جرج بوش پسر را تشکیل می داد.  همان زمان «سناتور ادوارد کندی»  با انتقاد های تند آن سند را  “دعوتی برای ایجاد یک آمریکایِ امپریالیستیِ در قرن بیست دانست، که توانمندی و توسعه هیچ کشور دیگری نمی تواند و  نباید تحمل کند.”

دکترین «برژینسکی»، «فریدمن» و «ولفویتز» بازنمای خطوط عمده ژئوپولیتیک ایالت متحده آمریکاست. این دکترین ها نشان می دهند که نخستین هدف آمریکا جلوگیری از ظهور دوباره ی یک رقیب تازه، خواه در اروآسیا و یا هر جای دیگر است. چرا که رقیب برایش تهدید به شمار می‌رود.

موقعیت سیاسی اقتصادی روسیه پس از فروپاشی
همانگونه که در بالا اشاره رفت، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «اردوگاه سوسیالیسم»، رهبران کشور های آن اردوگاه از جمله روسیه، همگی ً دل بستن به بهره برداری از امکانات اقتصادی غرب، به نظام اقتصاد بازار روی آوردند. نخستین گام، با اجرای بهسازی های در دوران گورباچف، زیر پرچم «پروسترویکا» (اصلاحات اقتصادی) و «گلاسنوست» (اصلاحات سیاسی)، آغاز گردید.

«بوریس یلتسین»، که در آن زمان ریاست ‌جمهوری فدراسیون روسیه را برعهده داشت، روند اجرای اصلاحات اقتصادی گورباچف را بسیار کند و ناکافی ارزیابی می‌کرد. یلتسین و همفکرانش در پی گذارسریع به اقتصاد بازار و اجرای برنامه های تعدیل ساختاریِ تجویز شده از طرف صندوق بین‌المللی پول بودند. بوریس یلتسین در ۲۱ سپتامبر ۱۹۹۳با گلوله‌باران کردن پارلمان روسیه، «خانه سفید»، به کمک نیروهای نظامی روسیه به جهانیان نشان داد که شوروی دیگر فروپاشیده و روسیه آماده اجرای برنامه های شوک درمانی  صندوق بین المللی پول و بانک جهانی است.
بوریس یلتسین برای اجرای سیاست «شوک ‌درمانی» و گذار شتابان به نظام اقتصاد بازار، اطاق فکر ویژه ای به مدیریت «جفری ساکس» به راه انداخت. باید بیاد آورد که آقای جفری ساکس کارشناسی بود، که با برنامه های اقتصادی خود چندین کشور آمریکای لاتین را به سراشیب ورشکستگی اقتصادی کشاند.

یکی از برنامه ‌های «شوک درمانی» جفری ساکس برای گذار اقتصاد روسیه به اقتصاد بازار، برنامه «پانصد روزه ی گذار به بازار» نام گرفت. منطق این سیاست آن بود، که روسیه باید به ‌یک‌ باره هنجارهای نظام اقتصاد بازار، یعنی آزادی سریع قیمت ‌ها، قطع سوبسیدها و کاهش عرضه پول را به اجرا بگذارد. این اقدامات ناگهانی، بالا رفتن سریع سطح عمومی قیمت‌ها، افزایش یکباره ی بیکاری و گسترش دامنه ی فقر و بیچارگی مردم در روسیه را به همراه داشت. یکی دیگر از برنامه های تعدیل ساختاری جفری ساکس خصوصی سازی ها بود، که در پی آن بسیاری از بخش های اقتصادی، که پیشتر در دست دولت بودند، به بخش خصوصی واگذار شد. اما صنایع کشور، در چارچوب طرح واگذاری و شکل دهی به بخش خصوصی به همان «نخبگان» دوره اتحاد جماهیر شوروی داده شد و به این ترتیب آنها که درنظام پیشین موقعیت های بهتری داشتند، در نظام جدید نیز به دارندگان اهرمهای نفوذ و اقتدار تبدیل شدند. برای نمونه می توان تعدادی از الیگارش های بزرگ آن دوران را نام برد؛ بوریس برژیوسکی، معروف به پدرخوانده‌ کرملین، صاحب صنعت اتومبیل‌سازی و جواهرات، ولادیمیر گوسینسکی، بانکدار و پایه‌گذار اولین رسانه خصوصی، ولادیمیر پوتانین، بانکدار، میخائیل خودروکفسکی، بانکدار و مالک بزرگ در صنعت انرژی و میخائیل فریدمن، ولادیمیر ویناگاردف و الکساندر اسمولینسکی، که همگی عضو کامسامُل (Komsomol)، شاخه سازمان جوانان حزب کمونیست شوروی سابق بودند و روابط نزدیکی با اعضای سابق کا.گ.ب داشتند و از رانت‌های اطلاعاتی و امنیتی بهره می‌بردند. از این رو اجرای سیاست ‌های تعدیل ساختاری در روسیه  با توجه به ضعف نهادهای مدنی در روسیه زمینه مناسبی شد تا الیگارش ها و گروه‌ های مافیایی که بخشی از «نومنکلا تور» قدرتمند اتحاد جماهیر شوروی را در بر می گرفتند، بتوانند سرانجام  قدرت سیاسی – اقتصادی کشور را قبضه کرده و ساختار جدیدی از یک رژیم اقتدارگرای فاسد در خدمت الیگارش‌های تازه میلیاردر شده را بوجود آورند و امروز این گروه اقتدارگرا با تغییر قانون اساسی روسیه عملاً مانع گردش دموکراتیک قدرت در این کشور هستند.
در آغاز دورهٔ ریاست جمهوری پوتین، سیاست های اقتصادی کشور تغییر کرد. مهم‌ ترین وجه سیاست اقتصادی او سرمایه‌گذاری دولتی در بخش‌های مختلف از جمله صنایع دفاعی، تسلیحاتی و نفت و گاز بود. فرایند خصوصی‌سازی در صنعت نفت و گاز متوقف گردید و دولت توانست با فشار مستمر خود از سوی «سازمان‌ های تنظیم مقررات روسیه بر سهام داران خارجی»  باز خرید سهام شرکت‌ های خصوصی نفتی، مانند یوکاس و بخش عمده ای از  سهام «رویال داچ شل» در «پروژه ساخالین۲» در سیبری را به انجام رسانده  و با سپردن آنها به «گازپروم»، کنترل کامل خود را در این بخش را بدست آورد. در حال حاضر، اقتصاد روسیه بیشتر بر صنایع نظامی و صنعت انرژی متمرکز است و این کشور به بزرگ‌ ترین صادر کننده انرژی دنیا تبدیل شده است.

استراتژی روسیه و چین در منطقه ژئواستراتژیک «اُروآسیا» پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیستی»
سیاست خارجی روسیه، که بعد از فروپاشی تمایل  شدیدی به  غرب داشت، در اواخر دهه نود به سوی پذیرش گرایش های تند ملی گرایی ضدغربی رانده شد. بازتاب این گرایش را در سند دکترین نظامی امنیتی روسیه، که در آوریل سال ۲۰۰۰ منتشر شد، می توان مشاهده کرد. در این  سند، به چهار تهدید عمده علیه امنیت روسیه اشاره می شود:

۱-  نادیده گرفتن منافع روسیه به عنوان یکی از مراکز با نفوذ جهان چندقطبی در حل مسائل امنیتی بین المللی.

۲- جلوگیری و ممانعت از توسعه اقتصادی روسیه به اشکال مختلف.

۳-  لشگرکشی ناتو و کشور های غربی (بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد) به خاک کشورهای مجاور و دوست روسیه.

۴- ایجاد بلوک ها و اتحادیه های نظامی علیه امنیت نظامی روسیه و متحدان آن.

«ایگور ایوانف»، وزیر خارجه وقت روسیه، در کتاب خود «دیپلماسی نوین روسیه – ده سال سیاست خارجی»، نوشته بود: «تغییرات ناشی از تحولات جهانی و فروپاشی شوروی سابق، سال ها زمینه ساز سردرگمی نخبگان و مردم روسیه نسبت به جایگاه خود در عرصه تعاملات منطقه ای و بین المللی گردید، اما امروزه، روسیه با یک بازنگری کلی در اصول سیاست خارجی خود، به این سردرگمی پایان داده است».

او همچنین خاطر نشان می سازد:«در زمینه ی جلوگیری از مشکلات و معضلات بشری در سده ی بیست و یکم، روسیه مدل نظم جهانی چندقطبی را مطرح می کند. طرح این مدل، شعار نیست، بلکه فلسفه ی حیات و همریستی بین المللی است، که بر مبنای واقعیت های عصر جهانی شده استوار است. جهانِ چند قطبی در راستای حفظ منافع روسیه و همکاری بین المللی و عدم درگیری میان قدرت های بزرگ  پیش خواهد رفت، مضاف بر آنکه دیپلماسی و همکاری های اقتصادی در سیاست خارجی روسیه قطعاً نقش عمده را بازی خواهد کرد.

پوتین در چهل و سومین کنفرانس امنیتى مونیخ در فوریه ۲۰۰۷ ، در یک سخنرانی تند، دقیقاً این  گردش در سیاست خارجی روسیه را به گونه اتمام حجت در حضور نمایندگان ایالات متحده آمریکا، صدراعظم آلمان انگلا مرکل و دیگر نمایندگان اروپا بار دیگر تاکید کرد.

سخنرانی ولادیمیر پوتین در کنفرانس امنیتی مونیخ ۲۰۰۷
پوتین در این سخنرانی سیاست هاى امریکا و اروپا را به چالش کشید و گفت: «ایالات متحده، از هرجهت از مرزهاى خود تجاوز کرده است. این امر در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و آموزش و پرورش سایر کشورها خود را نشان مى دهد، که بسیار خطرناک است». او با محکوم کردن مفهوم «جهان تک قطبى» اضافه کرد: «هرچند اصطلاح «جهان تک قطبى» را بشود تزئین کرد و با آرایشی دیگر ارائه داد، اما در نهایت توصیف سناریویى است داراى یک مرکز قدرت، یک مرکز اختیارات و یک مرکز تصمیم گیرى؛ دنیایى است که در آن یک ارباب و یک حاکم بى چون و چرا حکم مى راند. این امر بسیار زیان آور است.» سخنان پوتین به گوش بسیارى از پایتخت هاى آسیایى، آفریقایى و کشورهاى آمریکاى لاتین خوش نشست.

تحلیلگران، این سخنان تند پوتین را، نقطه عطفی در سیاست خارجی روسیه ارزیابی کردند و آن را برآمد تجربه منفی سال های پس از فروپاشی آن کشور دانستند. خانم الهه کولایی، مدیر گروه پژوهشی مطالعات اورآسیای مرکزی و استاد دانشگاه تهران  و عضو شورای مرکزی و نیز دفتر سیاسی جبهه مشارکت ایران اسلامی،  در این باره می نویسند:
«روس ها در جریان تعامل با آمریکا در بیش از دو دهه گذشته آموخته اند که آمریکایی ها حاضر به شناسایی منافع خاص آنها نیستند و از هر قدرتی با اجرای پروژه های «دموکراتیک سازی» برای بر هم زدن روابط قدرت در حوزه های پیرامونی روسیه استفاده می کنند. در این مسیر خود روسیه را نیز هدف قرار داده اند. این مسائل می تواند پایه ادراک بدبینانه شکل گرفته در روسیه باشد که سیاست های آن در خاورمیانه را نیز شکل می دهد.»
ایشان ادامه می دهند: «دولت روسیه نسبت به روندهای «دموکراتیک سازی» تحت مداخله آمریکا و تأثیر آن چه در خاورمیانه و چه در مرزهای اورآسیا بدبین است. همراهی آنها با آمریکایی ها پس از حوادث تروریستی یازده سپتامبر نیز تجربه های موفقی نبود. ماجرایی که در سال های بعد در جریان انقلاب های رنگی پیرامون روسیه رخ داد کاملا نشان می دهد که پروژه های مقابله با نفوذ روسیه و حاکم کردن جریان های غربی در جمهوری های پیرامون روسیه در حال شکل گیری است. در حوادث موسوم به بهار عربی نیز همین مداخلات و روندها در خاورمیانه شکل می گیرد و در اوج آن حوادثی است که با مداخله ناتو در لیبی رخ می دهد. این موضوع روسیه را نسبت به اهداف غرب چه در سوریه و چه در اوراسیا و مناطق پیرامونی بدبین تر از گذشته می کند. روس ها برای خود حوزه هایی امنیتی تعریف کرده اند. آنها به شدت نسبت به مداخلاتی که در این مناطق صورت گیرد حساسیت نشان داده اند. ضمن اینکه از جانب غرب به ویژه از طرف آمریکا این حساسیت های روسیه به رسمیت شناخته نشده است و آمریکایی ها استراتژی مهار روسیه را به طور جدی دنبال کردند. آمریکایی ها تلاش کردند روس ها در مرزهای فدراسیون روسیه باقی بمانند که کاملا با دیدگاه و علائق مسکو در تضاد بوده است.»

سازمان همکاری‌ شانگهای
سازمان همکاری شانگهای، سازمانی اورآسیایی است، که ابتدا در آوریل سال ۱۹۹۶ در قالب شانگ ‌های یا «جی – ۵ »، دربرگیرنده ی کشور چین و چهار همسایه آن یعنی روسیه، تاجیکستان، قزاقستان و قرقیزستان برای همکاری‌های چندجانبهٔ امنیتی، اقتصادی و سیاسی تشکیل شد. این سازمان در حال حاضر دارای نه  عضو دائم (هند، قزاقستان، چین، قرقیزستان، پاکستان، روسیه، تاجیکستان، ایران و ازبکستان ) است. (ایران از ۲۶ شهریور ۱۴۰۰به عضویت رسمی این سازمان پذیرفته شد). سه کشور افغانستان، بلاروس،  مغولستان عضو ناظر و شش کشور آذربایجان، ارمنستان، کامبوج، نپال، ترکیه و سریلانکا نیز از شرکای گفت و گوی این سازمان محسوب می‌شوند.

با وجود آنکه در بیانیه تاسیس سازمان همکاری شانگ‌های بر این نکته تصریح شده است، که سازمان مذکور اتحادیه‌ای علیه کشور یا منطقه دیگری نیست، اما دلایل آشکاری وجود دارد که نشان می‌دهد این سازمان به طور روزافزونی در تقابل با سیاست‌های یکجانبه گرایی آمریکا و گسترش حضور و نفوذ آن در آسیای مرکزی قرار می‌گیرد. در واقع چین و روسیه، بعنوان پایه گذاران اصلی سازمان همکاری شانگهای، بر آن هستند، که از طریق این سازمان خلاء قدرتی را پر کنند، که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در آسیای مرکزی ایجاد شده بود و آمریکا تلاش می‌کرد جای خالی آن را پر کند.

«جاده ابریشم جدید» چین (یک کمربند و یک جاده)
همان گونه که در بالا اشاره شد، امروز روز اروآسیا به عنوان یک ابر قاره  با تحولات جدیدی رو به رو است. در مناطق گوناگون این ابرقاره، بازیگران گوناگونی در راستای تأمین اهداف خود به فعالیت های اقتصادی، سیاسی و نظامی مشغولند.

چین یکی از این نقش آفرینان نوپیدای این صحنه است، که در راه  تبدیل شدن به قدرت جهانی طرح احیای جاده ابریشم را مطرح کرده است.

این جاده، یکی از نو آوری های اساسی سیاست خارجی چین برای گسترش حوزه نفوذ و تأثیرگذاری خود بر این ابرقاره یا «هارتلند» است.

این طرح که تقریبا ۴ میلیارد و چهارصد میلیون نفر، یعنی ۶۵ درصد از جمعیت جهان، و ۲۱ تریلیون دلار از تولید ناخالص جهانی را در بر می گیرد، توسط رئیس جمهور چین در سپتامبر ۲۰۱۳ اعلام شد. این طرح از دو بخش کمربند اقتصادی «جاده ابریشم جدید» و «جاده ابریشم دریایی» تشکیل شده

است. طرح «جاده ابریشم جدید» چین، که در چند سال اخیر موضوع بحث کارشناسان حوزه های اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیک بین المللی در رسانه ها بوده است، اساساً شامل دو شاخۀ اصلی آبی و خاکی می گردد. این جاده از شهر کهن «شیآن» چین آغاز می شود و با پشت سر گذاشتن راه های اصلی و فرعی بسیار و چندگانه، درنهایت، سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا را به هم پیوند می دهد.
مقایسه نقشه ی اروآسیا و جاده جدید ابریشم و همخوانی مو به موی آن دو با یکدیگر شاید بخشی از اهداف جمهوری خلق چین را روشن کند. تلاش و مایه گذاری چین برای پیشبرد طرحی چنین عظیم، جدای از آثار و پیامدهای اقتصادی و سیاسی جدی آن برای این کشور، نشانه ای از سیاست های ژئوپولیتیک چین، گسترش گرایی بیشتر و نقش فعالانه تر آن در منطقه «اروآسیا» نیز بشمار می رود.

تحلیلگران روسی معتقدند که «اهمیت مؤلفه‌های ژئوپولیتیک در پروژه ی راه ابریشم، برای روسیه به دلیل رویدادهای سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ در آن کشور، یعنی بحران کریمه، آغاز کاهش ارزش روبل و اِعمال تحریم‌ ها علیه آن کشور افزایش یافته است. اگر روسیه تا پیش از رویدادهای نامبرده به پروژه جاده ابریشم صرفاً به عنوان یک روند جذب اقتصادی برای توسعه زیرساخت ‌های خود می‌نگریست، حالا پس از الحاق کریمه، به این ابتکار اقتصادی چین به عنوان ابزاری ژئوپولیتیک برای رویارویی با غرب می‌نگرد».

همین جا باید خاطر نشان ساخت، که افزایش نفوذ چین در اقتصاد اروپا و آسیا و رشد چشمگیر فعالیت های اقتصادی و تجاری چین در آفریقا، واکنش سایر قدرت های اقتصادی جهان به ویژه ایالات متحده آمریکا را بدنبال خواهد داشت. چین با احیای جاده ابریشم و کشیدن یک کمربند اقتصادی، دسترسی بازارهای جهانی را آسان و گسترش یک بزرگ راه حمل و نقل بین المللی را مطمئن تر و باصرفه تر می کند، که این همه در راستای منافع ملی این کشور است.

بیانیه المپیک
روز چهارم فوریه ۲۰۲۲ ، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهوری روسیه، که برای حضور در مراسم افتتاحیه بازی‌های المپیک زمستانی به پکن رفته بود، با رئیس جمهوری چین دیدار کرد. از سال ۲۰۱۲ تا کنون شی و پوتین ۳۸ بار با یکدیگر ملاقات کرده بودند. اما این دیدار مهمترین دیدار این دو رهبر و به عقیده ناظران سیاسی از اهمیت زیادی برخوردار بود و فراتر از یک دیدار عادی دیپلماتیک ارزیابی گردید.

شی و پوتین در یک بیانیه مهم ۵۳۰۰ کلمه ای اعلام کردند: “جهان در حال تغییرات مهمی است” که “توزیع و سازماندهی نظم نوین جهانی ” و ” خواست فزاینده به یک رهبری نوین” را به همراه خواهد داشت (پوشیده نیست که مراد از رهبری نوین همانا پکن و مسکو است).

در بیانیه، هر دو طرف، پس از محکوم کردن “تلاش های هژمونی” آشکار واشنگتن، اعلام کردند، که کوشش های خود را جهت برنامه ریزی در راه ایجاد یک سیستم جایگزین برای رشد اقتصادی جهانی، بویژه در اوراسیا، از جمله ادغام «اتحادیه اقتصادی اوراسیا» پیشنهادی پوتین با طرح «کمربند و جاده» شی جین پینگ و ارتباط میان آسیا-اقیانوسیه و منطقه اوراسیا افزایش خواهند داد.

دو رهبر روابط نوین خود را به مراتب بهتر از اتحادهای پیشین سیاسی و نظامی دو کشور دوران جنگ سرد (اشاره ای غیر مستقیم  به تیرگی روابط بین مائو و استالین) ارزیابی کرده و تاکید کردند، که اتحاد استراتژیک  آنها «در زمینه های گوناگون هیچگونه  مرز ممنوعه نمی شناسد.»

در مورد مسائل استراتژیک، هر دو طرف به شدت با گسترش ناتو مخالفت کردند و هرگونه فشار برای استقلال تایوان و “انقلاب های رنگارنگ” همانند آنچه در اوکرائین در سال ۲۰۱۴ روی داد را مردود دانستند.
روشن است، که امروز روسیه در منازعات کنونی خود با غرب نیازمند حمایت چین است و چین نیز که به تدریج وارد تنش های بیشتری با غرب می شود نیازمند به حمایت و پشتیبانی روسیه.

پایان سخن
جنگ و تجاوز روسیه به اوکراین انگیزه ای شد برای واکاوی «ژئوپلتیک» و «رقابت‌های ژئوپلتیکی» میان قدرت‌ های سرمایه‌داری در منطقه اروآسیا. به باور نویسنده، باز بینی سنجشگرانه ی تحولات سیاسی – اقتصادی این منطقه می تواند به رویکرد ما در درک موقعیتِ نظم جهان امروز و فردا یاری رساند.
واکاوی «رقابت های ژئوپلیتکی» نمی‌تواند و نباید توجیه‌گیر جنگ ‌افروزی های فاجعه بار و تجاوزات نظامی قدرت های بزرگ در سراسر جهان و به ویژه در این منطقه باشد.
پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»، ایالات متحده آمریکا در نبود اتحاد جماهیر شوروی و با اتکا بر توانمندی‌ های عظیم نظامی و اقتصادی خود، به سرکرده ی بی ‌چون ‌و چرا در عرصه بین ‌المللی تبدیل گردید.
امّا پایان عصر جنگ سرد و آغاز فرایند جهانی‌شدن،  تغییرات اساسیِ فراوانی در سطوح گوناگون نظام جهانی پدید آورد. در نتیجه‌ی این تغییرات، جهانِ امروز پرشتاب تر از هر زمان دیگر به‌ سوی یک فضای چندجانبه‌گرایی در حرکت است.
امروزه قدرت های زیادی، چون جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت ‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس»، تک قطبی بودن و سرکردگی بی چون و چرای ایالات متحده آمریکا را بر نمی تابند و در پیکارهای آشکار و نهان، در سازماندهی مجدد بازارهای جهان سرمایه داری در برابر ایالات متحده امریکا، اروپا و ژاپن عرضه اندام می کنند. در پی تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، صدراعظم آلمان در پارلمان این کشور گفت: «بیست و چهارم فوریه نقطه عطفی در تاریخ قاره ما خواهد بود». و به باور نویسنده، دور جدیدی از ستیزها و درگیری های بین المللی را به همراه خواهد داشت.

سرانجام روشن است که سیاست تنش فزایی، نظامی گری و میلیتاریزه کردن هرچه بیشتر اروپا و جهان صلح به ارمغان نمی آورد. نیروهای مترقی و صلح طلب در سراسر کره خاکی نمی توانند و نباید در این«رقابت‌های ژئوپلتیکی» وارد شوند و با یکی از بلوک های قدرت در کارزارهای جنگی و تبلیغاتی همراه و هماوا گردند و بینش والا و  بنیانی خود علیه جنگ و جنگ افروزان را به فراموشی بسپارند. وظیفه نیروهای پیشرو و صلح طلب همواره پاسداریِ بی چون و چرا از صلح پایدار در جهان است.

—————————-

منبع: اخبار روز


 

دسته : بین المللی, مقالات برگزيده

برچسب :

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی



























آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1