ژانویه 26, 2026
از کشتار ما تا تولد یک «ما» – محمد مالجو
کشتار آنگاه به آغاز تاریخ تازه بدل میشود که مردم در خونِ ریختهشده حقیقت قدرت را ببینند اما اجازه ندهند با خشم به آینۀ همان منطقِ سرکوب بدل شوند. اگر این خون به کینه و انتقام نینجامد و به آگاهی راه ببرد، از دل کشتار میتوان تولد یک «ما»ی زنده و همبسته را دید.

از کشتار ما تا تولد یک «ما»
محمد مالجو
چرا یک کشتار در برههای به پایان اعتراض میانجامد و در برههای دیگر به آغاز یک تاریخ تازه؟
دیماه ۱۴۰۴ احتمالاً از آن لحظههایی است که خون از خیابان فراتر خواهد رفت و به حافظۀ جمعی راه خواهد یافت. تا پیش از آن، رنجها بیشتر در تجربههای شخصی جریان داشتند و کمتر به شکلی مشترک احساس میشدند. هر کس بار سنگین زندگیِ خود را بهتنهایی میکشید: تورم، بیکاری، فقر، تحقیر، طرد، حذف، فرسودگی. اما اکنون که گلولهها سخن گفتهاند، این دردهای منفرد به احتمال قوی در هم تنیده خواهند شد و مادۀ خام شکلگیری روایت یا روایتهایی مشترک را فراهم خواهند کرد. بخشهای وسیعی از جامعه ناگهان دریافتهاند که مسئله فقط نان نیست، فقط آزادی نیست، بلکه شأن انسانی است که آماج گلوله قرار گرفته است.
قدرت با خشونت خواست سکوت بخرد. اما خشونت، اکنون که عریانتر از پیش شده، سکوت نساخته، معنا آفریده. ترس اولیه اکنون به اندوه بدل شده، اندوهِ کنونی در حال دگردیسی به خشم اخلاقی است، و خشم اخلاقی احتمالاً به آگاهی تبدیل خواهد شد. روایت گلولهخوردهها اکنون فقط خبر نیست، سند است، سندی علیه نظمی که میخواسته خود را طبیعی و تغییرناپذیر جلوه دهد.
اما همین معناآفرینی خشونت، همزمان، نیرویی عاطفی آزاد میکند که میتواند یا به آگاهی اخلاقی بینجامد یا به انفجار انتقام. خشونت، در دیماه، فقط از سوی حکومت سخن نگفت. فراخوانهایی برای انتقام، برای حمله، برای پاسخ خشن به خشونتِ حاکم نیز در فضای عمومی پیچید. این صداها، هرچند از دل خشم زاده شده بودند، جامعه را در برابر دو مسیر قرار دادند: یکی مسیر تبدیل رنج به نیروی جمعی آگاهانه، دیگری مسیر لغزش به چرخهای که خون را یگانه زبانِ سیاست میکند. بسیارانی دریافتهاند که اگر اعتراض به منطق گلوله با منطق گلوله پاسخ داده شود، آنچه از دست میرود نه فقط جانها بلکه همان برتری اخلاقی است که سرکوب و سرکوبگر را رسوا میکند. حکومت خواست بدنها را پراکنده کند، اما احتمالاً حافظهای مشترک آفرید. به احتمال قوی، نامها بر دیوارها خواهند نشست، سوگواریها به مدرسۀ آگاهی بدل خواهند شد، و مردم خود را نه تماشاگر بلکه حاملان یک سرنوشت مشترک خواهند دید. از دل همین خودآگاهی است که احتمالاً پیوندهای تازه شکل بگیرند: همیاری، همدلی، همراهی، همبستگی، شبکههایی که آرام اما پیوسته قدرت را فرسایش خواهند داد.
اکنون که خون در ابعادی بیسابقه ریخته شده است، نظم موجود در قیاس با قبل هر چه کمتر طبیعی و پذیرفتنی به نظر میرسد و بیش از همیشه به پرسش کشیده میشود. مشروعیت سیاسی حکومت در نگاه بخش بزرگی از جامعه بیشازپیش آسیب دیده، زیرا مرز میان حاکمیت و مردم با خونی پررنگتر از همیشه ترسیم شده است. حتی ساکتترین شهروندان نیز دریافتهاند وقتی گلوله، حتی در برابر خطا و بیقانونی، جای پاسخ حقوقی را میگیرد، قانون دیگر پناه و محافظ نیست بلکه مرزهایش با خشونت، بیشازپیش، فروریخته است.
دیماه ۱۴۰۴ زخمی است باز، زخمی خونچکان، اما درست در دل همین خون است که چشمهای جامعه گشودهتر شده. آتش خشونت پردهها را سوزانده و چهرۀ قدرت را عریانتر کرده. بسیارانی آموختند که رنج میتواند به آگاهی بدل شود. اما این آتش به همان اندازه روشنایی آورده که خطر سوختن را نیز: اگر خشم مهار نشود، میتواند همان نوری را که زاده است ببلعد و جامعه را دوباره در تاریکی فرو ببرد. خشونت میتواند آگاهی بیافریند اما پاسخ خشونت با خشونت میتواند همان آگاهی را بسوزاند.
پاسخ پرسش آغازینی که پیش کشیدم همین است: کشتار آنگاه به آغاز تاریخ تازه بدل میشود که مردم در خونِ ریختهشده حقیقت قدرت را ببینند اما اجازه ندهند با خشم به آینۀ همان منطقِ سرکوب بدل شوند. اگر این خون به کینه و انتقام نینجامد و به آگاهی راه ببرد، از دل کشتار میتوان تولد یک «ما»ی زنده و همبسته را دید.


