فوریه 10, 2026
مقاله برگزیده: «همه با هم»: نام مؤدبانهی انکارِ سیاست و ضدانقلاب، نقد مواضع حسام سلامت در گفتگو با سجاد فتاحی و میلاد دخانچی – یاشار دارالشفاء
اصرار بر «همه با هم» در لحظهای که تضادها عریان شدهاند، اتفاقاً رادیکال نیست؛ محافظهکارانه است. این صورتبندی، تضاد را بیخطر میکند. آن را از سطح ساختار به سطح اخلاق میکشاند. بهجای اینکه بپرسد چه کسی چه چیزی را از دست میدهد، میپرسد چرا اینقدر خشمگین هستید. بهجای اینکه به قدرت حمله کند، از زبان خواهش استفاده میکند.
در عمل، «همه با هم» یعنی: سرمایهدار، استثمارگر، شکنجهگر، قربانی، کارگر، بیکار، مهاجر، و فاشیست، همه بنشینیم دور یک میز و تفاوتهایمان را به رسمیت بشناسیم. فقط یک چیز را به رسمیت نشناسیم: اینکه منافعمان با هم در جنگاند.

«همه با هم»: نام مؤدبانهی انکارِ سیاست و ضدانقلابنقد مواضع حسام سلامت در گفتگو با سجاد فتاحی و میلاد دخانچی

یاشار دارالشفاء
مقدمه
پس از قیام دی ۱۴۰۴، ناگهان بازار «گفتوگو» داغ شد. میزگرد پشت میزگرد، مناظره پشت مناظره؛ از جمهوریخواه تا سلطنتطلب، از اصلاحطلب حکومتی تا چپ. همه دعوتاند، همه محترماند، همه حق دارند حرف بزنند. از BBC و اینترنشنال، حالا رسیدیم به شناختهشدهترین برنامهی جمهوری اسلامی در برگزاری مناظره: مدرسهی آزاد فکری. حتی در جمهوری اسلامی پس از کشتار دی ۱۴۰۴ هم انقدر آزادی بیان هست که میشود دربارهی ضرورت عبور از آن، مناسب بودن گزینهی پهلوی و خوب بودن حملهی آمریکا گفتگوی جمعی آزاد کرد؛ این همه در حالی که مبارزان قیام اخیر در زندانها در حال شکنجهاند و اعترافگیری اجباری و اعداماند. یحتمل از نظر شرکتکنندگان در گفتگو بالاخره در هر وضعیتی باید گفتگو را ممکن کرد؛ و چه بهتر که تریبونهای خود رژیم میزبان چنین گفتگوی دموکراتیکی باشند! پس مسأله بر سر رفتن پای گفتگو پس از چنین فاجعهای نیست، بلکه بر سر این است که چه تریبونی را برای گفتگو برمیگزینی.
البته که همهی این حرفها نباید برای کسی چون حسام سلامت واجد معنا باشد، چه اینکه خودش در این گفتگو میگوید مدتی است در اندیشهی ضرورت ممکن شدن همزیستی با حسامالدین حائریزاده در اندیشکدهی یقین است که در یک سخنرانی پس از کشتار دی ۱۴۰۴ دارد به ضرورتِ قرآنی کشتن حرامزدهها اشاره میکند. حتما منتظر است تا در برنامهی دیگری به دعوت «مدرسهی آزاد فکری» بتواند فرصتی بهدست آورد تا روبهروی حائریزاده بشیند و دربارهی مبانی فکریاش با او گپ بزند. باز هم از خوانندگان میخواهم دقت کنند که داریم از ممکن شدن گفتگو با چه نیروهایی و بر چه بستری سخن میگوییم. میشود در یک وضعیت دموکراتیک و وجود آزادی بیان در قالب انواع مناظرههای تلویزیونی روبهروی خیلی از کسانی که مخالف فکریات هستند بنشینی و مناظره کنی، اما حتی در آن حالت هم گفتگو یا طرح ایدهی همزیستی با امثال حائریزاده که معتقد است نطفهات حرام است یا سلطنتطلبانی که مدام ضرورت برپایی تابستانهای ۶۷ را برای چپها و مجاهدین گوشزد میکنند و ابایی ندارند که حین نبرد با جمهوری اسلامی از او بخواهند که کارشان را راحت کند و خودش بار دیگر برای اجرای ۶۷ آستین بالا بزند، توهین به مفهوم گفتگو و همزیستی است.
باری مسأله فقط حسام سلامت نیست، بلکه گرایش جمهوریخواهی که او داعیهاش را دارد با اطمینان اخلاقی خاصی جلو میآید و خود را نیرویی بالغ، صلحطلب و مسئول معرفی میکند؛ نیرویی که نگران «زمین سوختهی ایران» است، نگران «کینه»، نگران «خشونت»، و البته نگران اینکه مبادا دموکراسی بهجای همزیستیِ تکثرها، به نزاع بدل شود.
اینجاست که شعار آشنای «همه با هم» دوباره از گور تاریخ بیرون میآید؛ این بار نه در قامت بسیج انقلابی، بلکه بهشکل اخلاقنامهی اختهی لیبرالی: همه با هم حرف بزنیم، همه با هم ببخشیم، همه با هم زندگی کنیم. حتی با آن کسی که در خیابان، گلوله را شلیک کرده؛ حتی با آن کسی که در زندان شکنجه کرده؛ حتی با آن کسی که تجاوز کرده. دشوار است؟ بله. اما مگر دموکراسی چیزی جز برآمدن از پس همین دشواریهاست؟ مشکل دقیقاً همینجاست. این صورتبندی، با ژستِ اخلاقیِ درخشانش، سیاست را خفه میکند. دقت کنیم که بحث آنها صرفا ناظر به بخشش و زندگی مسالمتآمیز در بهاصطلاح فردای آزادی نیست، بلکه دربارهی همین لحظهی اکنون است. میشود در آن بهاصطلاح فردای آزادی با شکنجهگر رژيم سابق همزیستی مسالمتآمیز داشت، اگر و اگر پیش از آن، او در دادگاهی برای تنویر افکار عمومی پیرامون جنایاتش حاضر شده، طلب بخشش کند و در جریان طرحِ ارائهی خدمات اجباری اجتماعی (به عوض حبس و اعدام)، نسبت به جبران آسیبی که به وجدان جمعی زده، بهکار گرفته شود.
در نظر این تیپ از جمهوریخواهان تفاوتی میان چگوارا و بنلادن یا حمید اشرف و نواب صفوی نیست. وقتی به آنها مینگرد، افرادی را میبیند که برای پیشبردن عقایدشان اسلحه در دست گرفتند. دیگر مهم نیست که بر چه بستری و با چه عقایدی. اما یحتمل در نظرش میشود برای یک تئوریسین فاشیست در حد گفتگو احترام قائل بود چون اسلحه دستش نگرفته و دارد از ایدههایش میگوید.
وقتی تضاد منافع میشود «اختلاف نظر»
در روایت «همه با هم»، جامعه مجموعهای از نظرات متفاوت است. یکی اینطور فکر میکند، یکی آنطور. اگر بتوانیم بهتر گفتوگو کنیم، اگر بتوانیم همدیگر را بفهمیم، اگر کمی مدارا کنیم، همهچیز حل میشود. دموکراسی، در این روایت، نه میدان نبرد منافع، بلکه کارگاه مدیریت تفاوتهای فکری است.
اما این تصویر، یا سادهلوحانه است یا آگاهانه فریبکارانه. چون تضادهای واقعی جامعه، اختلاف سلیقه نیستند. تضاد منافعاند. تضادهایی که با لبخند، نصیحت و نقلقول از ولتر حل نمیشوند. وقتی یک سازوکار دموکراتیک قرار است لغو استثمار را ممکن کند، این فقط «یک نظر» نیست؛ این حملهی مستقیم به منافع سرمایهداران است. وقتی قرار است از حقوق بنیادی مهاجر افغانستانی غیرقانونی دفاع شود، این فقط «یک دیدگاه انسانی» نیست؛ این اعلان جنگ به فاشیسم بومی است. وقتی قرار است مالکیت، قدرت، ثروت و امتیاز بازتوزیع شود، طرف مقابل قرار نیست با تکان دادن سر بگوید: «قانع شدم».
اینجا دقیقاً همان نقطهای است که مارکس، بیرحمانه و بدون تعارف، پرده را کنار میزند: «میان دو حق برابر، زور فرمان میراند.» و نه کلمه. نه اخلاق. نه تفاهم.
کارگر وقتی میخواهد کار روزانهاش محدود شود، «حق» دارد. سرمایهدار هم وقتی میخواهد بیشترین ارزش اضافی را بیرون بکشد، «حق» دارد. هر دو حقاند، هر دو قانونی. اما نتیجه را نه گفتوگو تعیین میکند، نه وجدان؛ نسبت قوا تعیین میکند. و نسبت قوا، با نصیحت عوض نمیشود.
«همه با هم» بهمثابه ابزار بقای سلطه
اصرار بر «همه با هم» در لحظهای که تضادها عریان شدهاند، اتفاقاً رادیکال نیست؛ محافظهکارانه است. این صورتبندی، تضاد را بیخطر میکند. آن را از سطح ساختار به سطح اخلاق میکشاند. بهجای اینکه بپرسد چه کسی چه چیزی را از دست میدهد، میپرسد چرا اینقدر خشمگین هستید. بهجای اینکه به قدرت حمله کند، از زبان خواهش استفاده میکند.
در عمل، «همه با هم» یعنی:
سرمایهدار، استثمارگر، شکنجهگر، قربانی، کارگر، بیکار، مهاجر، و فاشیست، همه بنشینیم دور یک میز و تفاوتهایمان را به رسمیت بشناسیم. فقط یک چیز را به رسمیت نشناسیم: اینکه منافعمان با هم در جنگاند.
اینجا دموکراسی دیگر ابزار دسترسی به حقوق بنیادی نیست؛ میشود زبان مؤدبانهی تعلیق عدالت. میشود راهی برای اینکه گفته شود: فعلاً دعوا نکنید، فعلاً مطالبه نکنید، فعلاً به هم فرصت بدهید. چه کسی از این تعلیق سود میبرد؟ نفع برندگان از نظام امتیازبری سلطه.
ایمان به معجزهی کلمه
صورتبندی جمهوریخواهانهی «همه با هم» عمیقاً به چیزی شبیه ایمان دخیل بسته است: ایمان به قدرت کلمه. اینکه اگر حرف بزنیم، اگر بشنویم، اگر بفهمیم، طرف مقابل هم تغییر میکند. انگار تاریخ، کلاس اخلاق بوده و نه تاریخ جنگهای طبقاتی، سرکوب، انقلاب و ضدانقلاب.
اما تجربهی واقعی سیاست چیز دیگری میگوید: گروههایی که منافعشان به خطر میافتد، گفتوگو نمیکنند؛ مقاومت میکنند. سازمان مییابند. میزنند. میکشند. و دقیقاً به همین دلیل است که هر سیاستی که از پیش خشونت ساختاری را نبیند، خودش به خشونتِ سلطهگر (خشونت ضدانقلاب) خدمت میکند.
در اینجا آن جملهی منسوب به چهگوارا ــ فارغ از دقت تاریخیاش ــ معنای سیاسی روشنی دارد: کسی که در لحظهای که باید بجنگد، عقب میکشد، بیطرف نیست؛ به نفع وضع موجود عمل میکند. طفره رفتن از نزاع واقعی، خودش شکل دیگری از ضدانقلاب است.
دموکراسی بدون دشمن، افسانه است
دموکراسی واقعی دشمن دارد. دشمنانی که با تحقق آن، چیزی را از دست میدهند: قدرت، ثروت، مصونیت، امتیاز. هر پروژهای که بخواهد دموکراسی را بدون شناسایی این دشمنان پیش ببرد، در بهترین حالت خیالپردازانه و در بدترین حالت فریبکارانه است.
«همه با هم» میخواهد دموکراسی را بدون دشمن تصور کند. بدون هزینه. بدون طرفگیری. بدون اینکه کسی ببازد. اما سیاست دقیقاً از همینجا شروع میشود: از جایی که اقلیتی برخوردار از نظام امتیازبری استقرار سلطه باید ببازند تا اکثریتی بتواند زندگی کند.
دموکراسی اگر قرار باشد صرفاً سازوکاری برای شنیدهشدن صداها باشد، شاید بتواند بدون دشمن هم دوام بیاورد؛ اما اگر بناست سازوکاری برای دسترسپذیر کردن حقوق بنیادی باشد، آنگاه ناگزیر به دشمنتراشی است. زیرا هر حقی که برای اکثریت تثبیت میشود، همزمان حقی را از اقلیتِ برخوردارِ مسلط سلب میکند.
در این معنا، پروژههایی که دموکراسی را بدون شناسایی دشمنانش وعده میدهند، یا از واقعیت سیاست بیخبرند یا عامدانه آن را وارونه میکنند. دموکراسی بدون دشمن یعنی دموکراسی بدون هزینه؛ یعنی وعدهی جامعهای که در آن هیچکس بازنده نیست. اما این دقیقاً همان دروغی است که نظمهای سلطه همیشه گفتهاند: اینکه میشود هم استثمار را لغو کرد و هم منافع استثمارگر را دستنخورده نگه داشت؛ هم خشونت ساختاری را از میان برداشت و هم حاملان آن را در موقعیت ممتازشان حفظ کرد.
«همه با هم» دقیقاً همین توهم را بازتولید میکند. این صورتبندی میخواهد دموکراسی را بدون طرفگیری تصور کند؛ بدون اینکه نام ببرد چه کسی باید عقب بنشیند، چه کسی باید خلع ید شود، چه نهادی باید فروبپاشد، و چه منافع تثبیتشدهای باید به تاریخ سپرده شوند. اما سیاست درست از همان نقطهای آغاز میشود که این پرسشها مطرح میشوند. سیاست از جایی شروع میشود که اقلیتی برخوردار از نظام امتیازبریِ استقرار سلطه، ناگزیر است ببازد تا اکثریتی که زیر بار آن امتیازها له شده، بتواند نفس بکشد و زندگی کند. هر دعوتی به دموکراسی که این «باختِ ضروری» را پنهان کند، در عمل دعوت به تداوم سلطه است.
اخلاق زیبا، سیاست خنثی و ضدانسانی
مشکل «همه با هم» این نیست که زیادی انسانی است؛ مسئله دقیقاً برعکس است: این صورتبندی عمیقاً ضدانسانی است، چون رنج واقعی انسانهای واقعی را به نام اخلاق انتزاعی به تعلیق درمیآورد. بهظاهر اخلاقی است، اما در حقیقت ضداخلاقِ حقیقت است؛ حقیقتی که میگوید خشونت ساختاری با لبخند از میان نمیرود و امتیاز با خواهش واگذار نمیشود. «همه با هم» ظاهراً صلحطلب است، اما صلحی را تبلیغ میکند که هزینهاش را همیشه فرودستان میپردازند و سودش را همیشه فرادستان میبرند.
این گفتمان زیبا حرف میزند، اما درست در همان لحظهای که باید ایستاد، عقب مینشیند. لحظهای که باید مرز کشید، همهچیز را خاکستری میکند. لحظهای که باید طرف گرفت، از «پیچیدگی» حرف میزند. و لحظهای که باید از حق دفاع کرد، به فضیلت مدارا پناه میبرد. نتیجه، نه جامعهای عادلانهتر، بلکه سیاستی خنثیشده است که خشونت را به نام پرهیز از خشونت بازتولید میکند.
دموکراسی، اگر قرار است چیزی بیش از همزیستی مؤدبانهی نابرابریها باشد، ناگزیر از نزاع است. نه نزاع بهمثابه فتیش خشونت، نه ستایش خون و اسلحه، بلکه نزاع بهمثابه واقعیت گریزناپذیر سیاست؛ واقعیتی که میگوید حقوق بدون قدرت تحقق پیدا نمیکنند و قدرت بدون تقابل بازتوزیع نمیشود. هر دعوتی به «همه با هم» که این واقعیت را بپوشاند، نه پلی به رهایی، بلکه پردهای ایدئولوژیک برای تداوم سلطه است؛ پردهای تمیز، اخلاقی، و دقیقاً به همین دلیل، خطرناکتر.



جمع کن حاجی. دنیا را داره آب میبره شما را خواب