ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



از زیر آوار، علیه جسدمعاشان

از زیر بمباران با شما سخن می‌گوییم. نه از جایی امن، نه از پشت میزهای تحلیل، نه از فاصله‌ی سرد و تمیزِ آمارها، از میان خاک، از لابه‌لای آوار، از جایی که هنوز بوی سوختن گوشت انسان با بوی نفت و آهن در هم پیچیده است.

 


 

 

از زیر آوار، علیه جسدمعاشان

از زیر بمباران با شما سخن می‌گوییم.

نه از جایی امن، نه از پشت میزهای تحلیل، نه از فاصله‌ی سرد و تمیزِ آمارها—

از میان خاک، از لابه‌لای آوار، از جایی که هنوز بوی سوختن گوشت انسان با بوی نفت و آهن در هم پیچیده است.

از کنار قبرهای تازه‌ی دانش‌آموزان میناب.

از زیر آسمان سیاه تهران در صبح فردای انفجار مخازن نفت.

از بالای سر جسدهای کارگران کارخانه‌ی آرد و نشاسته‌ی سولدوز که هنوز دست‌هایشان بوی کار می‌دهد.

از کنار موتور واژگون‌شده‌ی راننده‌ی اسنپی در خیابان کارگر جنوبی، آن‌جا که سرش دیگر به بدنش متصل نیست.

از محله‌ای در جوادیه که دیگر «محله» نیست، خاک است، گرد است، سکوت است.

از روستای اسپسِ خسروشاه، از دیزج امیرمدار اسکو، از خیرآباد ورامین—از مکان‌های ویران‌شده‌ای که دیگر نام‌شان هم شاید به‌زودی از حافظه پاک شود.

از کودکان گریانی که به دروغ بهشان گفتند «مامان و بابا زنده‌اند».

از بیمارانی که در بیمارستان امام علی اندیمشک، نه از بیماری، که از وحشت فروپاشیدند.

از جای خالی حسن خیران و کامران پسندک—دو کارگر رفتگر و باغبان محله یوسف‌آباد، دو انسان، دو زندگی که هیچ‌وقت تیتر نشدند.

و از شیشه‌های شکسته‌ی مجلس مشروطه—یادگاری از تاریخی که انگار بارها و بارها دفن شده و باز هم به قتل می‌رسد.

اینجا فقط جغرافیا نیست؛

اینجا گورستان آرزوهاست.

اینجا جایی است که تاریخ، نه به شکل روایت، که به شکل جسد روی زمین افتاده است.

و در چنین لحظه‌ای، آن‌چه بیش از صدای انفجار گوش را می‌خراشد، نه موشک است، نه آژیر—

بلکه زبان‌های جسدمعاشی است که می‌کوشند این مرگ‌ها را توجیه و قیمت‌گذاری کنند.

باید ایستاد و با تمام وجود، با تمام خشم، با تمام آن‌چه از انسانیت باقی مانده، به آن‌ها تودهنی زد.

در برابر آن ذهنیتی که جسدِ تازه را با جسدِ دیروز مقایسه می‌کند: جسدهای جنگ بهای خون‌های دی بودند تا ایران به‌دست جانی‌هایی چون ترامپ و نتانیاهو آزاد شود!!!

ذهنیتی که مرگ را به جدول تبدیل می‌کند: دی ماه ۳۰ هزار نفر در دو روز کشته شدند، الآن که طوری نشده و حتی به ۵ هزار هم نرسیده بعد از نزدیک یک ماه!!!

ذهنیتی که می‌گوید این یکی «بدتر» بود، آن یکی «کم‌هزینه‌تر» است.

ذهنیتی که از دل آوار، حساب‌وکتاب بیرون می‌کشد.

باید ایستاد در برابر آن‌که این کشتار را «بهای آزادی» می‌نامد: ما نتوانستیم حریف جمهوری اسلامی شویم، آن‌ها با بمب توانستند. دست‌شان درد نکند. این وسط لازم بود ما بمیریم؟ باشد ایرادی ندارد، سرتان سلامت. مرگ ما بر اثر بمب‌های شماست اما مسئولیتش پای رژيم است و بی‌عرضگی خودمان که نتوانستیم حریف رژیم شویم. پس ما راضی‌ایم، بزن!!!

گویی آزادی، کالایی است که باید با خون دیگران خرید.

گویی آن‌که زیر آوار مانده، داوطلبانه در این معامله شرکت کرده است.

باید ایستاد در برابر آن کنایه‌های سرد و تهوع‌آور، آن خنده‌های تلخِ آغشته به نفرت، آن جمله‌هایی که می‌کوشند حتی سوگ را هم بی‌اعتبار کنند: حداقل در جریان این مرگ و میر، برای تحویل گرفتن مرده‌های‌مان نباید پول بدهیم اما در دی ماه از ما پول تیر می‌گرفتند!!!

این‌جا دیگر بحث اختلاف نظر نیست؛ بحث این است که چه کسی هنوز قادر است «مرگ انسان» را به‌مثابه مرگ انسان ببیند.

این جنگ، برای دو گروه، نه فقط تغییری ایجاد نکرد و نخواهد کرد، بلکه آن‌ها را در خودشان سخت‌تر، خشن‌تر، بی‌رحم‌تر می‌کند:

یک‌سو پهلوی‌چی‌های جنگ‌طلبی ایستادند که از دور، از بیرون، از پشت پرچم‌های متجاوز، جنگ را می‌ستایند. ملت شیر و خورشیدی که بر پرچم اسرائیل بوسه می‌زنند و ترامپ و نتانیاهو برای‌شان حکم «عمو» را دارند. عموهای متجاوز، عموهای جانی!

آنان که ویرانی را مقدمه‌ی نجات می‌فهمند و با پرچم حقوق بشر از ضرورت دفاع از تروریسم اسرائیل سخن می‌گویند (شیرین عبادی)

آنان که برای‌شان موشک، ابزار رهایی است و جنازه، هزینه‌ای قابل‌قبول.

آنان که اگر این ویرانی کافی نبود، بیشترش را طلب خواهند کرد.

و اگر باز هم کافی نبود، باز هم خواهند گفت: «مردم کم آوردند.»

سوی دیگر، هواداران رژیم جمهوری اسلامی هستند؛ آنان که در دل ویرانی‌ای که رژیم به بار آورده، همچنان به آن چنگ می‌زنند.

آنان که جنگ را نه بحران، که اثبات حقانیت رژیم محبوب‌شان می‌بینند و این کارزار برای‌شان امتحانی الهی‌ست که می‌پندارند بار دیگر مورد آزمایش خداوند قرار گرفتند.

آنان که چه در همین ایام و چه با پایان جنگ، با ایمان و اراده‌ی بیشتر به سرکوب هم‌وطنان معترض به رژیم‌شان همت می‌گمارند؛ چه اینکه می‌پندارند به میانجی چنین جنگی دیگر روشن است که هر کس که علیه این رژیم کاری می‌کند به اسرائیل و آمریکا وابسته است.

آنان که تا پیش از این مدافع رژيم نبودند، اما به اعتبار این مقاومت جمهوری اسلامی در برابر آمریکا و اسرائیل، معتقد شدند که رژيم با همه‌ی جنایت‌ها و فسادهایش، رستگار شده و باید از طریق حمایت از آن، برای درست کردن نابسامانی‌هایش کمک کرد.

آنان که از سرکوب زنان، کردستان، ترکمن‌صحرا، شوراهای کارگری و انقلاب فرهنگی گرفته تا قتل‌عام ۶۷ ، اسلام‌شهر و کوی طلاب، قتل‌های زنجیره‌ای و کوی دانشگاه و تا کشتارهای جنبش سبز، دی ۹۶، آبان ۹۸، تیر ۱۴۰۰، قیام ژینا و دی ۱۴۰۴، جملگی در نظرشان سرکوب مُشتی برانداز و کافر و جاسوس و منافق بوده است و اتفاقا از نظرشان این جنگ نشان داد که آن سرکوب‌ها چقدر درست بوده و چقدر ضرورت دارد که باز هم در دستور کار قرار بگیرد.

حالا هر دو سوی این صف از «ای ایران» سخن می‌گویند و «از خون جوانان وطن» می‌خوانند و به «تمدن ۲۵۰۰ ساله» می‌بالند.

و این‌گونه است که جنگ، همان‌طور که تاریخ بارها نشان داده، دو قطب را تقویت می‌کند، و آن‌چه میان این دو نابود و له می‌شود، امکانِ سومی است که نه به این تن می‌دهد و نه به آن.

در این میان، آن‌که بیشترین هزینه را می‌دهد، نه آن‌هایی‌اند که سخن می‌گویند، بلکه آن‌هایی‌اند که دیگر نمی‌توانند سخن بگویند:

در این میان این مبارزان حقیقی عدالت و آزادی هستند که صدمه‌هایی جبران ناپذیر به مبارزات‌شان وارد آمد:

شرایط داخل کشور بیش از پیش امنیتی خواهد شد و هزینه‌ی کوچک‌ترین افعال مبارزاتی لو رفته بسیار سنگین‌تر از قبل خواهد بود.

ترس از این هزینه‌های سنگین، بسیاری را به این جمع‌بندی می‌رساند که یا از صف مبارزه خارج شوند یا اصلا داخل آن نشوند و به زندگی شخصی و افسردگی‌ روی آورند.

بسیاری از ارتباطات گسسته شده و احیای آن ممکن است ناممکن یا بسیار سخت باشد.

فقر شدید ناشی از بیکاری و تورم، حتی افراد با انگیزه برای مبارزه را از این نظر زمین‌گیر کرده و می‌کند که ناگزیرند بخش بیشتر زندگی‌شان را به عوض مبارزه وقف تأمین معاش کنند.

طبقه‌ی کارگر و فرودستان به عنوان سوژه‌های اصلی نبرد با رژيم، به سبب فقر و شرایط امنیتی، هرچه بیشتر درخود فرو مانده می‌شوند و مبارزان چپ را به سختی توان اقناع آن‌ها برای ادامه‌ی نبرد خواهد بود.

کسانی که جنگ ایران و عراق را ندیده بودند، یا آن را به خاطره‌ای دور تقلیل داده بودند، حالا دوباره با بدن‌شان می‌فهمند و خواهند فهمید که چرا خمینی می‌گفت «جنگ نعمت است».

نعمت است:

برای تثبیت قدرت،

برای بازسازی مشروعیت،

برای خاموش کردن صداها،

برای یکی کردن آن‌چه چندپاره شده بود—نه با تفاهم، که با ترس.

آری، ما از ایران با شما سخن می‌گوییم. از ویرانه‌ای که جمهوری اسلامی، پهلوی، آمریکا و اسرائیل با سهم‌هایی متفاوت برای‌مان رقم زدند. و شاید، اگر هنوز چیزی باقی مانده باشد، این باشد:

اینکه در میان این همه ویرانی،

هنوز بتوان مرگ را به‌مثابه مرگ دید—

و نپذیرفت که به عدد، به ابزار، به «هزینه» تقلیل یابد.

————————————-

منبع: صفحه تلگرام سرخط
t.me/SarKhatism

 

 

 

دسته : اجتماعي, سياسي, مقالات گروه نویسندگان #سرخط

برچسب :

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی

































آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1