ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



مقاله برگزیده: از تانک تا بانک: چرا کارگر همیشه بازنده‌ی جنگ است؟ – سرخط

صلح که می‌آید، آرامش نمی‌آورد؛ شکل دیگری از له شدن است؛ این‌بار نه زیر آوار، بلکه زیر عددها، زیر بدهی، زیر چیزی که هر ماه سنگین‌تر می‌شود. هم‌زمان، آنچه قبلاً عمومی بود، از دسترس خارج می‌شود. خدماتی که قرار بود حداقلی از زندگی را تضمین کنند، یا حذف می‌شوند یا آن‌قدر گران می‌شوند که عملاً برای همان طبقه‌ای که به آن نیاز دارد، غیرقابل استفاده می‌شوند.

 


 

 

از تانک تا بانک: چرا کارگر همیشه بازنده‌ی جنگ است؟

سرخط

جنگ که شروع می‌شود، صف‌ها فقط در میدان نبرد شکل نمی‌گیرند؛ در ذهن‌ها هم شکل می‌گیرند. آدم‌هایی که هیچ‌چیز از این جنگ نصیبشان نمی‌شود، در دفاع از آن می‌ایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع می‌کنند. و این‌جا مسئله فقط اجبار یا فریب نیست؛ مسئله شکافی ا‌ست که در خودِ آگاهی افتاده است. کسی که زندگی‌اش به خودش تعلق ندارد، می‌تواند از چیزی دفاع کند که زندگی‌اش را بیشتر از او می‌گیرد. کسی که هر روز زمانش، بدنش و آینده‌اش را می‌فروشد، ممکن است همان نظمی را حفظ کند که این فروش را اجباری کرده است. این تناقض، تصادفی نیست؛ نتیجه‌ی جهانی ا‌ست که در آن، آدم‌ها در جایی ایستاده‌اند که از آنِ خودشان نیست، با نامی زندگی می‌کنند که به آن‌ها قدرتی نمی‌دهد، و رنجی را تحمل می‌کنند که حتی تعریفش هم از بیرون به آن‌ها تحمیل شده است.

اما این تصویر، بدون دیدن آنچه واقعاً بر سر طبقه کارگر می‌آید، ناقص است. جنگ برای کارگر فقط یک رخداد نیست؛ فرایندی طولانی ا‌ست که از لحظه‌ی شروع جنگ آغاز می‌شود و سال‌ها بعد از پایانش ادامه پیدا می‌کند؛ فرایندی که در هر مرحله، چیزی از زندگی او کم می‌کند. در همان روزهای اول، کار از بین می‌رود؛ برای کارگر، بی‌کاری «عدد در آمار» نیست، «ریتم زندگی‌اش» است که از هم می‌پاشد. کسی که هر روز در میدان می‌ایستاد تا شاید کاری پیدا کند، حالا حتی همان «شاید» را هم ندارد. دست‌ها هنوز آماده‌ی کارند، اما کاری نیست. بدن هست، اما خریداری ندارد. زندگی در وضعیتی معلق می‌ماند؛ مثل ایستادن در صفی که به جایی نمی‌رسد. بعد، تورم می‌آید؛ و تورم فقط مفهومی اقتصادی نیست، تجربه‌ی روزمره‌ی کوچک‌تر شدن زندگی است. کوچک شدن تا حدی که امروز برای خریدن یک شانه تخم‌مرغ و یک سطل ماست هم باید حساب‌وکتاب کرد. هر بار کارت کشیدن، به اندازه‌ی چند هفته کار آدم را فرسوده می‌کند. خریدها نصف می‌شوند، وعده‌ها حذف می‌شوند؛ هر انتخاب، به حذف چیز دیگری منجر می‌شود. در همین زمان، بدهی آرام‌آرام وارد زندگی می‌شود. نه یک‌باره، نه با اعلام رسمی؛ بلکه قطره‌قطره. چک‌هایی که باید پاس شوند، قسط‌هایی که عقب می‌افتند، و فشاری که از آینده به حال نشت می‌کند. انگار زندگی، حتی وقتی ادامه دارد، از قبل خرج شده است.

صلح که می‌آید، آرامش نمی‌آورد؛ شکل دیگری از له شدن است؛ این‌بار نه زیر آوار، بلکه زیر عددها، زیر بدهی، زیر چیزی که هر ماه سنگین‌تر می‌شود. هم‌زمان، آنچه قبلاً عمومی بود، از دسترس خارج می‌شود. خدماتی که قرار بود حداقلی از زندگی را تضمین کنند، یا حذف می‌شوند یا آن‌قدر گران می‌شوند که عملاً برای همان طبقه‌ای که به آن نیاز دارد، غیرقابل استفاده می‌شوند. آموزش، درمان، حتی ارتباط؛ همه‌چیز تبدیل به چیزی می‌شود که باید برایش پرداخت کرد. و کسی که نمی‌تواند، به حاشیه رانده می‌شود. این حاشیه، فقط موقعیتی جغرافیایی نیست. وضعیت است. جایی که زندگی در آن جریان دارد، اما همیشه دور از مرکز، دور از تصمیم، دور از امکان. جایی که نبض کارخانه می‌تپد، اما سهم زندگی از آن به بیرون نمی‌رسد. جایی که کار هست، تولید هست، سود هست؛ اما آن‌که این‌ها را ممکن کرده، در حاشیه‌ترین شکل زندگی می‌کند. اما شاید عمیق‌ترین ضربه، بی‌ثباتی ا‌ست. این‌که هیچ‌چیز قابل پیش‌بینی نیست. کار امروز هست، فردا نیست. قرارداد امروز امضا می‌شود، فردا بی‌اعتبار می‌شود. زندگی به چیزی تبدیل می‌شود که نمی‌شود رویش حساب کرد. و در چنین شرایطی، آدم نه فقط فقیرتر، بلکه فرسوده‌تر می‌شود. چون هر روز باید خودش را از نو با چیزی تطبیق دهد که مدام از زیر پایش کشیده می‌شود.

جنگ که تمام می‌شود، این وضعیت پایان نمی‌یابد؛ تثبیت می‌شود. همان ناامنی، همان تورم، همان حذف، تبدیل به «شرایط عادی» می‌شود. چیزی که دیروز غیرقابل تحمل بود، امروز قابل تحمل فرض می‌شود. و این‌جاست که فشار، از بیرون به درون منتقل می‌شود. آدم یاد می‌گیرد کمتر بخواهد، کمتر انتظار داشته باشد، خودش را کوچک کند تا در این وضعیت جا شود. در این میان، کارگر فقط با فقر مواجه نیست؛ با از دست دادن رابطه‌اش با زندگی خودش مواجه است. وقتی هرچه بیشتر کار می‌کند، کمتر به دست می‌آورد؛ وقتی هرچه بیشتر تحمل می‌کند، کمتر دیده می‌شود؛ وقتی هرچه بیشتر از خودش می‌گذرد، کمتر سهمی دارد؛ کم‌کم این حس شکل می‌گیرد که این زندگی، انگار برای دیگری ا‌ست. انگار او فقط آن را حمل می‌کند. و این همان جایی ا‌ست که آن شکاف اولیه، آن ازخودبیگانگی، عمیق‌تر می‌شود. کسی که زیر این فشار زندگی می‌کند، ممکن است هنوز نتواند این وضعیت را به ساختاری ربط دهد که آن را تولید کرده است. ممکن است هنوز همان چیزی را بازتولید کند که او را فرسوده می‌کند. چون جایی که ایستاده، جایی نیست که بتواند خودش را به‌وضوح ببیند.

در همین حال، آن بالا، بازی شکل دیگری دارد. حتی اگر بخشی از بورژوازی در جنگ ضرر کرده باشد، هنوز می‌تواند جابه‌جا شود، عقب بکشد، مسیرش را عوض کند. اما کارگر جایی برای رفتن ندارد. همان‌جاست؛ فقط زیر فشاری بیشتر. و این فشار، گاهی آن‌قدر عریان می‌شود که تصویرش دیگر قابل انکار نیست؛ در جنگ، بدن‌ها زیر چرخ‌های قدرت له می‌شوند؛ و در صلح، همان بدن‌ها زیر چرخ‌های اقتصاد. یکی با صدای انفجار، دیگری بی‌صدا. اما نتیجه یکی ا‌ست؛ فرسودگی‌ای که تمام نمی‌شود. اقتصاد پس از جنگ دقیقاً بر همین فرسودگی بنا می‌شود. بر این‌که کسی که چیزی ندارد، مجبور است همان را هم بفروشد. بر این‌که کسی که انتخابی ندارد، باید هر شرایطی را بپذیرد. بر این‌که فشار، نه بی‌عدالتی، بلکه وضعیتی طبیعی است. در نهایت، مسئله فقط این نیست که چه کسی سود می‌برد و چه کسی ضرر می‌کند. مسئله این است که چه کسی زندگی‌ای را ادامه می‌دهد که هر روز کمتر از آنِ اوست. چه کسی زیر بار چیزی می‌ماند که نه ساخته، نه انتخاب کرده، و نه می‌تواند از آن خارج شود. جنگ فقط ویرانی به‌جا نمی‌گذارد. آدم‌هایی به‌جا می‌گذارد که در زندگی‌هایی مانده‌اند که از آنِ خودشان نیست.

sarkhatism
https://t.me/SarKhatism

 

 

دسته : اجتماعي, سياسي, مقالات برگزيده

برچسب :

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی

































آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1