ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



مقاله برگزیده: ماجراهای زندگی یک مزاحم حرفه‌ای علیه سرمایه‌دارها (حتی پس از مرگ!) – سرخط

برسد به دست کارگران و هر کس که حالش از ایلان ماسک، ترامپ، بابک زنجانی، سپاه پاسداران و رضا پهلوی بهم می‌خوره همین چند روز پیش سالروز تولدش بود. تولد همون پسر جوونی که مَرد ریشوی گنده‌ی معروفی شد.

 


 

 

ماجراهای زندگی یک مزاحم حرفه‌ای علیه سرمایه‌دارها (حتی پس از مرگ!)

سرخظ

برسد به دست کارگران و هر کس که حالش از ایلان ماسک، ترامپ، بابک زنجانی، سپاه پاسداران و رضا پهلوی بهم می‌خوره

همین چند روز پیش سالروز تولدش بود. تولد همون پسر جوونی که مَرد ریشوی گنده‌ی معروفی شد.

از همان جوانی و نوجوانی، نمی‌توانست راحت از کنار سؤال‌های مورددار رد شود.

نه سؤال‌های فیلسوفانه‌، از آن‌هایی که مستقیم می‌زند به قلب زندگی:

چرا یکی کار می‌کند و دیگری سود می‌برد؟

چرا زندگی برای خیلی‌ها همیشه لب مرزِ بقاست؟

چرا هرچه بیشتر کار می‌کنی، انگار کمتر سهم می‌بری؟

چرا قانون رو اونایی که سود می‌برن می‌نویسن؟

چرا ما باید بجنگیم تا اونا حال کنن؟

چرا ما نباید بجنگیم چون اونا می‌گن خشونت زشته؟

سر همین چیزا اولش رفت سراغ فلسفه. نشست و خواند و نوشت و بحث کرد. کم کم اعصابش خرد شد و خیلی زود فهمید این‌جا خبری نیست. به نظرش اومد مشکل توی کتاب‌ها نیست؛ توی نان است، توی کار است، توی جیب خالی است.

شد روزنامه‌نگار. شروع کرد به نوشتن درباره‌ی زندگی واقعی مردم بدبخت. و همان‌جا خورد به دیوار: سانسور، ممنوعیت، بازداشت و اخراج. شانس آورد اعدامش نکردن!

از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور. خانه‌به‌دوش شد. آخرش هم که بالاخره حکومت‌ها دست از سرش برداشتن که یه جا سکونت کنه، هنوز با کلی سؤال بی‌جواب و جیب خالی مونده بود.

وسط این بدبختی‌ها، با یک رفیقی آشنا شد؛ یکی که پول داشت اما دلش با کارگرها بود. یارو آدم عجیبی بود. دلش می‌خواست برای کارگرها خرج کنه. البته مُدلش از این خیریه‌ها نبود. دنبال کارگرهایی می‌گشت که شاکی باشن از این وضعیت و بخوان پدر سرمایه‌دارها رو دربیارن. برای یه همچین کارگرهایی حاضر بود خرج کنه.

خلاصه دوتایی خوب تیمی شدن با هم. شروع کردند به کندن زیرِ پوست این دنیا. کم کم که داشتن بزرگ می‌شدن و ریش اساسی درمی‌آوردن، اون رفیقمون که داریم زندگیشو می‌گیم به یک چیز مهم رسید:

این دنیا یک‌جوری چیده شده که کارگر باید مثل سگ کار کنه، اما نتیجه‌اش رو باید سرمایه‌دار برداره.

اسم این دغل‌کاری رو گذاشت «ارزش اضافی». در واقع همون سازوکار استثمار کردن.

یعنی تو کار می‌کنی، اما بخش زیادی از کارت عملاً مجانی است؛ در واقع برای جیب یک نفر دیگه‌ست.

دقت کردی که در حالی که توی کارخونه یا شرکت یا بیمارستان یا هر جای دیگه داره از شدت کار و دستمزدِ کم دهنمون سرویس می‌شه، رئیس میاد یهو می‌ره روی منبر و می‌گه «عزیزان ما همه یک خانواده هستیم» بعد می‌خوای بری روش بالا بیاری، چون می‌دونی داره مُفت می‌گه. کدوم خانواده که من دهم ماه نشده به خاطر خرج و مخارج بدهی در حال قرض کردن از دیگرانم و تو اصلا نمی‌دونی این همه پولی که توی کارتته رو چطوری خرج کنی!

خلاصه اون ارزش اضافی که می‌گفت در واقع تخصصی‌تره همیناست.

یک چیز دیگر هم گفت که خیلی‌ها رو ناراحت کرد:

گفت کارگر فقط خسته نمی‌شه، بلکه یواش یواش از خودش هم جدا می‌شه. از شدت کار کردن حالش از خودش هم بهم‌ می‌خوره.

حس می‌کنه کاری که می‌کنه از آن خودش نیست. اصلا اسمش کار نیست. یه‌جور جون کندنه.

اگر تا حالا حس کردی داری کار می‌کنی اما انگار زندگی نمی‌کنی، او دقیقاً داشت درباره‌ی همین حرف می‌زد.

خیلی سال بعد از مرگش اون کمدین برجسته چارلی چاپلین از روی حرف‌های این رفیقمون یه فیلم ساخت که خودش به عنوان یک کارگر در حالی که از شدت پیچ‌ها رو سفت کردن دیگه از خودبی‌خود شده بود، به همراه پیچ‌ها می‌ره توی ماشین کارخونه.

بعد از یه مدتی نوشتن و افشا کردن وضعیت، دید اینطوری کار درنمیاد. شروع کرد سازمان شکل داد، به همه‌ی کسایی که فکر می‌کرد مشابهش فکر می‌کنن نامه نوشت، برای کارگرها کلی سخنرانی کرد، با اونایی که پایه‌ی مبارزه بودن حرف زد، وسط جنبش‌ها و انقلاب‌ها بود، وسط دعواها.

وقتی مُرد، خیلی‌ها حتی نفهمیدند. یه مراسم ساده‌ی خاک‌سپاری و تمام. اما نه. ماجرا تموم نشد. خیلی بیشتر از زمانی که زنده بود، آدما شروع کردن به خوندن نوشته‌هاش. هرچی اوضاع زمانه جلوتر می‌رفت، خواننده‌های کارهاش و کارگرها بیشتر پی می‌بردن که این بشر عجب نکته‌هایی رو کشف کرده. در واقع بدجوری زده بود به هدف.

از آن به بعد، هرجا کارگرها بلند شدند،

هرجا مردم از نابرابری به ستوه آمدند،

هرجا کسی خواست بفهمد چرا این‌طور شده که اکثریت دارن توسط یه اقلیتی استثمار و نابود می‌شن، اسم او هم آمد وسط.

خیلی‌ها سعی کردند بدنامش کنند.

گفتند خطرناکه، گفتند اشتباه گفته اصلا، گفتند به خاطر فقر یه جورایی عقده‌ای شده بود.

اما همه‌ی این ضدتبلیغ‌ها علیه‌ش یک چیز رو نتونست پاک کنه:

این‌که او یک‌بار نشست و این سیستم را دقیق نگاه کرد

و گفت: «اگر فهمیدی چطوری دارن می‌دوشنت، اما نشستی گفتی خب دیگه اینم رسم روزگاره و هیچ کاری برای تغییرش نکردی، یا برگشتی گفتی ما زورمون به اینا نمی‌رسه پس بیخیال، بدون که تو هم شریک استمرار این وضعیت نکبتی!»

آخرش هم یک جمله گفت که هنوز زنده است:

کل تاریخ مبارزه‌ی طبقاتیه و کارگران باید بفهمن که اگر شروع کنن سازماندهی کنن برای انقلاب کردن علیه این وضعیت استثماری، چیزی جز زنجیرهایشان برای ازدست دادن ندارن؛ چون اساسا مالک چیزی نیستن؛ حتی نیروی کارشون.

حالا اسم این بابا چی بود؟

کارل مارکس

اگر بخواهیم رک بگیم رفقا:

این آدم بدجوری به‌درد ما می‌خوره.

👈 هر وقت دیدی درآمدت به خرج یک زندگی معمولی نمی‌رسه، یک سری به او بزن.

👈 هر وقت دیدی هم ترامپ داره بمب می‌ریزه روی سرت به اسم کمک، هم سپاه داره با گلوله و باتوم می‌زندت به اسم امنیت، هم پهلوی بهت می‌گه بی‌دفاع برو جلوشون بعد خودش می‌ره پُشت شیشه سخنرانی می‌کنه، هم وقتی آماده‌ای که به همه‌ی این آشغالا حمله کنی، یکی بهت می‌گه خشونت زشته و از نظرت طرف یه مُرفه بی‌درد میاد، یک سری به او بزن.

👈 هر وقت دیدی جنگ شده و قیمت‌ها بالا و پایین می‌شه و تو و هم‌طبقه‌ای‌های کارگرت فقط باید نابود شید و بسوزید، یک سری به او بزن.

👈 هر وقت دیدی یک عده از نداری و بی‌عدالتی به مرز انفجار رسیدن و می‌خوان بانک آتیش بزنن و پدر سیاستمدارهای نوکر سرمایه‌دارها رو دربیارن، یک سری به او بزن.

👈 هر وقت دیدی مردم انقلاب کردن و می‌کنن، و کت‌شلواری‌ها جاشون رو می‌دن به ملاها یا ملاها جاشون رو می‌دن به کت‌شلواری‌ها اما تو هنوز کارگری با همون دستمزد ناچیز که یحتمل کمتر هم شده، یک سری به او بزن.

دقت کنید، ما نمی‌گیم این بابا جواب همه‌چیز رو داره؛ اما یک کار مهم کرده:

کمک می‌کنه بفهمی چرا سیستم این زندگی رو برای کارگرها این‌طوری چیده که:

اگر مذهبی باشه بگه «قسمت این بود»،

اگر نباشه بگه «همه‌اش به خاطر زرنگ نبودن خودمه»،

اگر شاکی و ترسو باشه بگه «ما حریف اینا نمی‌شیم، وا بده»،

اگر شاکی و عجول باشه بگه «بریزیم توی خیابون یا می‌کشیم یا می‌کشنمون».

اون پای یه اگر دیگه رو هم برامون وسط کشید:

اگر فهمیدی که داری استثمار می‌شی و شاکی شدی بابتش و خواستی حقت رو پس بگیری، باید بقیه‌ای که مثل تو هستن رو هم پیدا کنی. باهاشون تشکیلات ایجاد کنی و شروع کنید خیلی عملیاتی اون چیزایی که منجر به این استثمار می‌شه رو شناسایی کنید و بهش حمله کنید. و حواسمون باشه که منطق استثمار خلاصه نمی‌شه توی اونایی که در قالب رئیس‌جمهور و وزیر و رهبر و فرمانده و پلیس می‌شناسیم و حالمون هم به‌درستی ازشون بهم می‌خوره. چرا این مهمه؟ چون خیلی پیش اومده توی تاریخ که ما این شناخته‌شده‌ها رو از قدرت پایین می‌کشیم و حتی می‌کشیم، اما در اندک زمانی می‌بینیم که اون سازوکار استثمار هنوز برقراره و کسای دیگه‌ای به عنوان جانشین همونا دارن به کار کردن این سازوکاره سوخت‌رسانی می‌کنن.

اگر «استثمار» رو بذاری مرکز توجهت، می‌فهمی که:

🩸 اونجایی هم که پای دین توسط حکومت وسطه، در خدمت همین منطقه.

🩸اونجایی که پای به‌اصطلاح دموکراسی و مجلس و جمهوری وسطه، باز هم در خدمت همین منطقه.

🩸اونجایی که می‌گن بریم با آمریکا و اسرائيل دوست شیم، پای همین منطق وسطه.

🩸اونجایی که اعدام می‌کنن، پای همین منطق وسطه.

🩸اونجایی که می‌گن بدون سازماندهی مثل ۱۸ و ۱۹ دی بریم جلوی سپاه آدمکش، پای همین منطق وسطه.

🩸اونجایی که گفتن الآن وضعیت جنگیه، انتظاراتتون رو از دولت بیارید پایین، بعد می‌بینی حکومتی‌ها دارن عشق می‌کنن ولی تو بدبختی، پای همین منطق وسطه.

🩸اونجایی که رئیس تا به بحران می‌خوره، برگه‌ی استعفانامه که در حقیقت سند تعدیل نیرو است رو می‌ذاره جلوت، پای همین منطق وسطه.

🩸اونجایی که رئیس دلش نمیاد خرج امنیت محیط کارت بکنه و مجبوری با وسایل ایمنی ناکافی و توی محیط خطرناک کار کنی و هر چند هفته یک بار هم یکی از همکارهات به همین دلیل بمیره، پای همین منطق وسطه.

🩸اونجایی که توی قراردادت اومده فقط ظرف‌شوری، اما در عمل طی هم می‌کشی و میزها رو هم تمیز می‌کنی و حتی ممکنه بیرون‌برها رو هم بهت بدن که برسونی، پای همین منطق وسطه.

🩸اونجایی که تا زلزله میاد، یا سیل میاد، یا کرونا میاد، یا جنگ میشه، رئیس میگه «حقوقتون رو می‌دیم حالا» اما سه ماه است که حقوق نگرفتی، پای همین منطق وسطه.

پس اگر خواستی علیه این وضعیت بشوری و تشکیلاتی عمل کنی، دقت کن که اون تشکیلات همین «استثمار» توی مرکز توجهش باشه. و دقت کن که مبارزه‌ برای ایجاد یک زندگی بهتر برای همه، هیچ وقت تموم نمی‌شه اما وقتی می‌تونی بگی دستکم به یه جاهای خوبی داره می‌رسه که واقعا اداره‌ی کارخونه و بیمارستان و فروشگاه و مدرسه و دانشگاه تا یه حد قابل توجهی افتاده باشه دست کارگرها.

حالا بیایم به خاطر همه‌ی این ایده‌های مهم رو به خودمون بگیم: تولد کارل مبارک‌مون!

———————————————-

منبع: صفحه تلگرام سرخط
t.me/SarKhatism

 

 

 

 

دسته : اجتماعي, جهان, سياسي, مقالات برگزيده

برچسب :

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی

































آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1