ما گروهی از سوسیالیست‌های ایران، باورمند به دگرگونی‌های بنیادین اجتماعی_اقتصادی برآنیم با ارایه بدیل سوسیالیستی برخاسته از گویه‌ی جمعی پویا، خلاق و بهم پیوسته و با درس آموزی از تجارب انقلابی تاریخ بشری در جهان و تاریخ معاصر جامعه ایرانی، راه حل های اساسی را از دل واقعیت‌ها، تعارضات و تضادهای طبقاتی موجود، کشف، ارائه و به کار بندیم.



مقاله برگزیده: زمانی برای مستی بازها – رضا جاسکی

اگر جنگ روسیه با اوکراین موجب اتحاد درونی نهادهایی چون ناتو گشته است، در مقابل آن نه فقط باعث انشقاق در میان چپ بلکه همه نیروهای صلح‌طلب نیز شده است. در شرایط کنونی هدف همه نیروهای مترقی باید پایان دادن هر چه سریع‌تر به این جنگ خانمان‌سوز و تلاش برای گسترش جنبش صلح باشد. اگر قرار است باریکادی ساخته شود، آن نه در میدان جنگ و برای از کار انداختن توپ و تانک‌ها بلکه در خیابان‌ها و در اعتراض به فرستادن توپ و تانک به میدان جنگ است

 



 

 

زمانی برای مستی بازها

رضا جاسکی

 

زنگ‌ها به صدا درآمده‌اند و غریو طبل جنگ در اروپا حکایت از تغییرات عظیمی دارد. در لابلای این صداهای ناهنجار که خبر از افتادن سایه شوم دیگری بر اروپا دارند، بسیاری در تحلیل وقایع دور گذشته باقی مانده، این که صدای کدام طبل زودتر بلند شده و یا بلندتر است، غافل از آن که وظیفه ما نه فقط تحلیل بلکه قبل از هر چیز خاموش کردن صدای ناهنجار همه این طبل‌هاست.

برتولت برشت در طول زندگی خود شاهد دو جنگ جهانی و بلایای مستقیم و غیرمستقیم آن بود. او مطمئناً مدت‌ها در مورد دوست خود والتر بنیامین که فرسنگ‌ها دورتر از ارتش هیتلری در مرز فرانسه-اسپانیا دستگیر شد و از ترس تحویل به گشتاپوی آلمان دست به خودکشی زد، فکر کرده بود. هیچکس، حتی فردِ منزجر از جنگ و کشتار که از صحنه اصلی فاجعه دور گشته است، نیز در امان نیست.

برشت تحت‌تاثیر اولین جنگ جهانی در شعر زیبایی داستان نصیحت زنی سالخورده به یک سرباز را چنین حکایت می‌کند:

آتشین سلاح می‌گشاید آتش و
نیزه، نیزه می‌بازد
و آب فرو می‌بلعد کسانی را
که می‌زنند به آب.
چه کار می‌شود علیه سرما کرد؟
عاقلانه نیست این،
باید که پس کشید پا.
زن چنین گفت به سرباز.
در راه بود گلوله، ولی سرباز
صدای طبل می‌شنید و به زن می‌خندید:
رژه هرگز نتواند به هیچ کس ضرر برساند…

سربازان به نصیحت زن سالخورده گوش نمی‌کنند و جان خود را از دست می‌دهند. این داستان امروز جهان ماست. میلیتاریزه شدن بیش از پیش جهان به خودی خود دیگر خطری محسوب نمی‌شود. تولید و توزیع هر چه بیشتر سلاح مایه دلگرمی و آرامش خاطر است. جنبش‌های ضد جنگ، نیرو و توان گذشته خود را از دست داده‌اند. دیگر هیچکس حتی خواب قدرت جنبش‌های بزرگ ضدجنگ نیم قرن پیش را  هم نمی‌بیند. پس از شکست جنبش بزرگ جنگ بر علیه مداخله در عراق که میلیون‌ها نفر را در سراسر جهان گرد هم آورد- اما نتوانست مانع حمله به عراق شود- این جنبش بسیار کم‌ رمق‌تر شد. این به معنی عدم وجود جنبش‌های ضدجنگ نیست اما متاسفانه پایه‌های اجتماعی این جنبش بسیار کوچک گشته و بسیاری از فعالین سابق جنبش‌های ضدجنگ یا بی‌تفاوت شده‌اند و یا به آرمان‌های گذشته خویش در عمل پشت کرده‌اند. البته رتوریک ضدجنگ نه تنها کاهش نیافته بلکه گاه بلندتر نیز شده است. چگونه ما در چنین منجلابی غرق شدیم؟ چرا حمله وحشیانه روسیه به اوکراین، حتی موجب انشقاق  در میان چپگرایان شده است؟

روایت‌ها
مسلما روایت‌های مختلفی در مورد هر جنگی وجود دارد. در موارد زیادی این روایت‌ها به هیچ وجه دروغ نیستند، اما مسئله اصلی تشخیص اهمیت و تاکید هر روایت بر نکات مختلف است. از آنجا که در زمان جنگ، انتشار عامدانه و برنامه‌ریزی شده اطلاعات غلط و فریبکارانه بخشی از استراتژی نیروهای درگیر در جنگ است،‌ چنین تشخیصی که از همان ابتدا نیز بدون دستکاری آگاهانه حقایق بسیار مشکل است، با گسترش اخبار ساختگی تقریبا غیرممکن می‌شود. حتی اگر فرض شود امکان کشف اخبار جعلی وجود داشته باشد، آیا فقط با تکرار برخی از حوادث می‌توان به تحلیل مناسبی رسید؟  یک مثال در این مورد می‌تواند جنگ جهانی اول باشد. آیا ترور فرانتس فردینالد ولیعهد امپراتوری اتریش-مجارستان در ژوئن ۱۹۱۴ به دست یک ناسیونالیست صرب در سارایوو دلیل اصلی آغاز جنگ اول جهانی بود؟ یا این که جنگ اول جهانی، یک جنگ امپریالیستی و نتیجه رقابت‌های  اقتصادی، سیاسی و نظامی طرفین اصلی جنگ پس از سال‌ها مسابقه تسلیحاتی بود که با شعارهای ناسیونالیستی میلیون‌ها نفر از مردم بیگناه را به کام مرگ کشاند؟ بسیاری از مورخین هنوز هم ترور فردینالد را موجب اصلی جنگ قلمداد می‌کنند. برخی نیز بر جنگ امپریالیستی و یا ترکیبی از علل یاد شده اصرار دارند. اما آیا ترور فردینالد جرقه جنگ را روشن نکرد؟ مسلما چنین بود، ولی آیا باقی ماندن در چنین واقعه‌ای می‌تواند کمک بزرگی در درک جنگ اول جهانی باشد؟

درست به همین ترتیب در جنگ کنونی روایت‌های مختلفی وجود دارند که بسیاری از آنها کاملا درست هستند، فقط راویان مختلف سعی در کتمان یا پنهان کردن بخش‌های مهمی از واقعیت را دارند. از طرف دیگر، شنوندگان نیز بسته به منافع یا گرایش‌های خود حاضر به شنیدن قسمت‌های خاصی از این واقعیت‌ها هستند. در زیر می‌توان به خلاصه‌ای از روایت‌ها و وقایع منتهی به جنگ  اشاره کرد.

  • برخی از دوستان با تاکید بر پیام غرب به گارباچف در مورد عدم پیشروی ناتو به سمت شرق (اسناد، ۱۴۰۰)، آمریکا را علت اصلی جنگ قلمداد می‌کنند. مدارک متعددی در مورد قول‌های غرب وجود دارد، اما آیا عدم وفاداری غرب به تعهدات خود می‌تواند موجب هجوم به یک کشور همسایه شود؟ روسیه، انگلیس و آمریکا  در سال ۱۹۹۴ در تفاهم‌نامه بوداپست در مورد تضمین‌های امنیتی، متعهد شدند که تمامیت ارضی کشورهای بلاروس، قزاقستان و اوکراین را با استفاده از زور به خطر نیاندازند. در نتیجه این پیمان بود که سه کشور یاد شده حاضر شدند از سلاح‌های هسته‌ای خود دست بکشند. بنابراین روسیه نه فقط حاکمیت ملی یک کشور دیگر را بنا بر قوانین جاری بین‌المللی نادیده گرفته بلکه پیمانی را که با کشور اوکراین بسته را نیز زیر پا گذاشته است. البته ممکن است برخی از مخالفین اعتراض کنند که پس از سال ۲۰۱۴ پوتین اعلام کرد که روسیه  با حکومت جدید اوکراین که بعد از حوادث میدان بر سر کار آمد هیچ توافقی را امضا نکرده است. از نظر او آمریکا با حمایت از حوادث اوکراین مستقیماً در امور داخلی اوکراین دخالت نمود. اما آیا ترامپ با استدلال‌های مشابهی قرارداد برجام را زیر پا نگذاشت؟  مطمئناً روسیه اولین یا آخرین کشوری نیست که یک قرارداد بین‌المللی را زیر پا می‌گذارد، اما با این حال مخالفین نمی‌توانند در مقابل گسترش ناتو به شرق، خروج روسیه از تفاهم‌نامه بوداپست را مطرح کنند؟ نکته دیگر آن که مخالفین غربی روسیه از همان منطق پوتین پیروی کرده و می‌گویند، قول و قرارهای آلمان و آمریکا  به رهبر کشوری بود که دیگر وجود ندارد: اتحاد شوروی و نه روسیه کنونی.   و در مقابل دو دسته بالا، آیا چپگرایان نمی‌توانند هم روسیه و هم غرب را متهم به عدم وفاداری به تعهدات قبلی خود نمایند؟
  • برخی بر حضور نیروهای فاشیستی و طرفداران استپان باندرا انگشت می‌گذارند. (مثلاً نک به لیروز، ۱۴۰۰) مخالفان این امر بر این نکته تاکید دارند که نیروهای دست راستی در طی دو دهه اخیر اگر چه تقویت شده‌اند اما درصد کوچکی از جامعه اوکراین را تشکیل می‌دهند. در همه کشورهای اروپایی نیز حضور نیروهای ماوراء راست یک پدیده عام است. ناسیونالیست‌های افراطی نیز شهروندان اوکراین هستند و نمی‌توان بنا بر قانون، آنها را مورد تبعیض قرار داد. آیا در آلمان، فرانسه، سوئد…نیروهای راست افراطی وجود ندارند؟ آیا باید احزاب را به خاطر عقاید سیاسی‌شان مورد تعقیب و آزار قرار داد؟ آیا جبهه ملی فرانسه (که اخیرا به تجمع ملی تغییر نام داده است) ارا بیشتری در میان مردم  فرانسه دارد یا آزوف  در میان مردم اوکراین؟

در مقابل می‌توان گفت، این درست که جبهه ملی فرانسه طرفداران بسیار گسترده‌ای دارد اما این واقعیت را نباید فراموش نمود که  جبهه مزبور در فرانسه گروه شبه نظامی به نام گردان آزوف ندارد. گردانی که در گارد ملی اوکراین ادغام شده و گفته می‌شود اعضای آن متعلق به ۲۲ کشور مختلف دنیا هستند. با وجود اعمال برخی از قوانین محدود کننده کمک به چنین دسته‌هایی در آمریکا در زمان ترامپ، هنوز این گروه‌ها قدرت نظامی زیادی در مقایسه با پایه اجتماعی خود در میان مردم اوکراین دارند.

  • پوتین خود مدعی است که یکی از اهداف او «رهایی مردم اوکراین از سلطه نازی‌ها و طرفداران باندرا می‌باشد». از طرفی مخالفان پوتین، او را به هیتلر تشبیه می‌کنند. در روسیه  مردم به درستی و بر خلاف  تاریخ‌نویسی غربی، خود را فاتحین اصلی فاشیسم می‌دانند. اما بسیاری از مردم کشورهای دیگر ، در زمان جنگ سرد روایت رسمی آمریکا و انگلیس در باره نقش اصلی  کشورهای مزبور  در پیروزی بر فاشیسم را پذیرفتند، که چیزی جز بازنویسی تاریخ نیست. کافیست فقط به امار کشته‌شدگان  کشورهای متفق در جنگ  و اهمیت پیروزی استالینگراد توجه نمود. با این حال در روسیه هنوز مردم از  پیروزی خود بر فاشیسم به نیکی یاد می‌کنند. آنها این پیروزی را  غلبه روسیه بر آلمان یا مردم آن کشور نمی‌خوانند، به عبارت دیگر گذشته سوسیالیستی این کشور در عرصه‌هایی هنوز حضور خود را حفظ کرده است. این موضوع در رتوریک پوتین به چشم می‌خورد و  او  تلاش دارد از مبارزه اتحاد شوروی بر علیه فاشیسم استفاده کند. باید به خاطر آورد که نمی‌توان از مبارزه با «فاشیسم اوکراینی » یاد کرد اما به احزاب ماورا راست اروپا، همچون ماری لوپن کمک نمود.
  • زمانی که جمهوری‌های شرقی دست به قیام زدند، انتظار داشتند که همانند کریمه به روسیه بپیوندند اما برای روسیه وجود یک منطقه ناآرام در شرق کشور مزایای خاص خود را داشت. از یک طرف چنین منطقه‌ای امکان پیوستن اوکراین به ناتو و اتحادیه اروپا را سخت می‌کرد. (اگر چه چنین تفسیری از نحوه پیوستن کشورها به اتحادیه اروپا پس از حمله روسیه به اوکراین در عمل شکل دیگری به خود گرفت.) وجود یک منطقه ناآرام  شرقی می‌توانست تاثیر بسزایی در سیاست داخلی و خارجی اوکراین گذارد. در چنین شرایطی با شکست‌های نظامی اوکراین در مناطق شرقی، دولت اوکراین مجبور به امضای قرارداد مینسک شد. از نظر دولت اوکراین مناطق شرقی تحت اشغال روسیه بودند، اما روسیه خود را فقط میانجی بین جمهوری‌های یاد شده و دولت اوکراین می‌دانست. هم دولت اوکراین و هم جمهوری‌های شرقی در طی سال‌های گذشته به دفعات قرارداد مزبور را نقض کردند. در طی این مدت دو منطقه مزبور هر چه بیشتر از یکدیگر جدا شدند. شرق در فضای اقتصادی، آموزشی  و فرهنگی روسیه ادغام شد، دولت اوکراین نیز منطقه مزبور را محاصره اقتصادی نموده و قوانین تبعیض‌امیز را بر علیه آنها به اجرا گذاشته است. خشونت راست افراطی در اوکراین نیز مشکلات زیادی ایجاد نموده است. (بیلوس، ۲۰۲۱). با این حال نمی‌توان کشته شدن ۱۴۰۰۰ نفر در شرق را فقط نتیجه اقدامات دولت اوکراین قلمداد نمود. خود جمهوری‌های یاد شده ، روسیه و غرب  نیز در اجرا نشدن قرارداد مینسک نقش مهمی داشتند.
  • انتخاب زلنسکی در سال ۲۰۱۹ به معنی حرکت در یک جهت درست برای پایان دادن به منازعات و مصالحه بود. او کسی بود که توانست در دور دوم انتخابات با شعارهای ضد فساد و صلح‌طلبانه با بیش از ۷۳ درصد از آرا مردم انتخاب شود. زلنسکی از سخن گفتن به زبان روسی ابایی نداشت و موفق شد نظر مساعد بخشی از روسی زبانان  شرق اوکراین را به خود جلب کند. ولی موفقیت‌های سریع او به زودی با مشکل مواجه شد. انتخاب زلنسکی به معنی پذیرش دادن امتیاز به مسکو و  مذاکره با رهبران جمهوری‌های لوهانسک و دونتسک بود.  قرارداد مینسک می‌توانست مبنای کار او قرار گیرد.

اما قرارداد مینسک از همان ابتدا تناقضات مشخصی را در خود داشت که مهمترین آن نحوه اجرای برگزاری انتخابات در جمهوری‌های یاد شده بود. دولت زلنسکی با وجود آن که موفق شد نوعی آتش‌بس نیم‌بند را  در سال ۲۰۲۰  در شرق برقرار کند، با مخالفت  سرسختانه  ناسیونالیست‌ها و بخشی از طرفداران خود مواجه شد. در نتیجه، برگزاری انتخابات و پاسخگویی به خواسته‌های سیاسی جمهوری‌های مذکور از طرف دولت اوکراین و باز شدن گذرگاه‌های مرزی و حضور کمیته‌های صلیب سرخ و سایر سازمان‌های بین‌المللی از سوی جمهوری‌های یاد شده، هرگز به اجرا در نیامدند. در مذاکرات یاد شده جمهوری‌ها بر مطالبات سیاسی،  و دولت اوکراین بر مطالبات نظامی خود تاکید داشتند. (بیلوس، ۲۰۲۱)  در فوریه ۲۰۲۱ ناگهان زلنسکی یک چرخش سیاسی غیرقابل‌ پیش‌بینی کرد و شورای امنیت ملی اوکراین ویکتور مدودچوک، یک الیگارش اوکراینی نزدیک به پوتین ، را تحریم نمود.

در صحنه سیاسی اوکراین، هم طرفداران افراطی روسیه و هم طرفداران افراطی غرب وجود دارند. مدودچوک که رهبری جناح طرفدار روسیه را در دست داشت صاحب سه کانال تلویزیونی بود و به  «تامین مالی تروریسم »، یعنی داشتن تجارت در جمهوری‌های شرقی متهم شد. زمانی که زلنسکی دست به چنین کاری زد توانست نیروهای طرفدار خود در پارلمان را بیشتر کند. از نظر بسیاری چنین اقدامی «کاسه صبر» روسیه را لبریز کرد و خود را برای فشارهای نظامی آماده نمود. این با گفته یکی از اعضای پارلمان روسیه که پس از حمله روسیه به اوکراین اذعان کرده بود، روسیه طرح فشار نظامی را از یک سال پیش آغاز نموده بود، همخوانی دارد.

  • یوران تربورن در مقاله‌ای پس از تحلیف جو بایدن در مورد نقش او در منازعات داخلی و خارجی آمریکا از جمله چنین پیشگویی کرد: «جو بایدن در حالی به عنوان یک سیاستمدار متعارف مهربان معرفی می‌شود، که نعش‌های زیادی در پستو پنهان کرده است. او در بهترین حالت، آنتراکتی مناسب، متکی بر مصالحه‌ای داخلی در یک کشور تقسیم‌شده [منظور ایالات‌متحده است]، و در بدترین حالت یک فاجعه جنگی است. وی مطمئناً برای درگیر کردن ناتو و اتحادیه اروپا در دفاع مشترک از ارزش‌ها و برتری‌های «غربی» اقدامات بیشتری انجام خواهد داد.» (تربورن، ۱۳۹۹). چرخش به غرب زلنسکی پس از تخلیف جو بایدن و اعتراضات جوانان  بلاروس بر علیه دیکتارتور آن کشور صورت گرفت. زلنسکی در زمانی که ترامپ در قدرت بود و خواهان توافق اوکراین و روسیه بود، دست به چنین اقدامی نزد. باید به خاطر داشت که رابطه بایدن با زلنسکی ، با وجود عدم همکاری زلنسکی با ترامپ برای آسیب زدن به بایدن، در ابتدا بسیار سرد بود. تحریم مدودچوک زمانی صورت گرفت که رابطه روسیه و غرب به سطح نازلی سقوط کرده بود و زلنسکی با انتخاب زمان مناسب، سعی کرد هم  اختلاف روسیه و غرب را تشدید کند و هم مورد مواخذه اتحادیه اروپا قرار نگیرد. کمی پس از آن در ۲۴ مارس ۲۰۲۱ ، زلنسکی اعلام نمود که اوکراین قصد بازپس‌گیری کریمه توسط «مجموعه‌ای از اقدامات» از جمله‌  اقدامات »نظامی» برای اعمال حاکمیت دولتی اوکراین …از طریق تخلیه و ادغام مجدد کریمه» را دارد. (زلنسکی، ۲۰۲۱). استراتژی اعلام شده توسط دولت اوکراین در روسیه چون «اعلام جنگ» با روسیه تلقی شد.
  • برای زلنسکی این مسئله کاملا مشهود بود که با اجرای قرارداد مینسک بی‌ثباتی در اوکراین افزایش می‌یافت. اکثر اهالی غربی اوکراین موافق دادن امتیازات زیادی به جمهوری‌های شرقی نبودند. حتی اگر نیروهای راست افراطی که طرفداران زیادی در میان مردمان عادی نداشتند، کنار گذاشته می‌شدند، بخش بزرگی از مردم عادی که در جامعه مدنی سازماندهی شده بودند، ناسیونالیست بودند و نظر مساعدی نسبت به روسیه نداشتند. پس از الحاق کریمه به روسیه و جنگ‌های داخلی، ناسیونالیسم اوکراینی به شدت در کشور رشد کرده بود. (کوشیو، ۲۰۲۲) این به معنی آن نیست که همه نهادهای مدنی اوکراین متاثر از ناسیونالیسم هستند بلکه تاکید بر این نکته است که در شرایط جنگی و فشار از بیرون رشد تمایلات ناسیونالیستی پدیده قابل انتظاری است. تجاوز نظامی کنونی روسیه و جنگ غیر قابل قبولی که جان هزاران هزار انسان- در درجه اول از مردم اوکراین و سپس روسیه- را خواهد ستاند، حتی در صورت مصالحه زودرس طرفین درگیر-که آرزوی هر انسان صلح‌خواهی است-مسلما  رشد بیشتر ناسیونالیسم را به همراه خواهد داشت.

روسیه و پوتین
امروز بسیاری تلاش دارند تا پوتین را به عنوان مردی دیوانه معرفی کنند. از نظر برخی از متخصصان غربی روسیه کشور دیکتاتورها بوده و هست. قدرت فقط بسیار متمرکز نشده بلکه  در عمل در اختیار یک نفر است و شخصیت و تمایلات فردی پوتین همه حکومت روسیه را تعریف می‌کند. از این دیدگاه این پوتین است که سیستم حاضر روسی را ایجاد کرده است و نه بالعکس. درست به همین خاطر بسیاری از تحلیلگران در رسانه‌های جمعی تلاش دارند تمام سیاست‌های روسیه را بر اساس تجزیه و تحلیل شخص پوتین ، حرکات، شیوه حرف زدن، اخلاق و رفتار او از راه دور و از طریق نطق‌های وی تجزیه و تحلیل نمایند.  با تکیه  بیش از حد بر رهبری کاملا فردی او، کار به جایی کشیده است که یکی از سناتورهای جمهوری‌خواه آمریکا-لیندزی گراهام- خواهان ترور پوتین برای پایان بخشیدن به جنگ اخیر شد.

مسلما پوتین نقش بزرگی در رهبری کنونی روسیه دارد و هر گونه کوچک کردن نقش او در خط مشی کنونی خطاست. اما او محصول سیستم ایجاد شده‌ای است که پس از فروپاشی اتحاد شوروی شکل گرفت. وی ادامه‌دهنده راهی است که یلتسین آغاز کرد، و  با وجود اختلافات بسیار زیاد یلتسین و پوتین،  بندهای زیادی بین آنها وجود دارد به گونه‌ای که می‌توان او را وارث یلتسین قلمداد نمود. حکومت کنونی روسیه را نیز نمی‌توان به یک حکومت مافیایی تقلیل داد. پوتین به این خاطر توانسته است در قدرت باقی بماند که موفق شده در بین جناح‌های مختلف هیئت حاکمه روسیه نوعی توازن برقرار کند. اما این موضوعی است که به خاطر اهمیت آن باید به آن به صورت جداگانه پرداخته شود و خارج از  حوصله نوشته حاضر است.

پوتین گفته است سقوط اتحاد شوروی «بزرگترین فاجعه ژئوپلتیکی» قرن گذشته بوده است. اما او فراموش می‌کند که یکی از نزدیکان خود او -بوریس یلتسین- چه نقشی در این سقوط داشته است. وی همچنین مدعی است که ملت اوکراین ساخته و پرداخته لنین بوده است. از نظر او لنین کسی بود که نظم طبیعی امپراتوری تزاری را بر هم زد و روسیه را گرفتار بلایای کنونی نمود.

پوتین مسلما یک ناسیونالیست است که سعی دارد مانند رقبایش در غرب برای تصمیمات فاجعه‌بار خود دلایل تاریخی یا اخلاقی دروغین به هم ببافد. او می‌خواهد از مبارزه مردم اتحاد شوروی بر علیه فاشیسم در جنگ کنونی استفاده برد. در گذشته  در دوران جنگ با تروریسم  جورج بوش، پوتین  با شعار مبارزه با تروریسم به جنگ با چچن‌ها پرداخت. امروز او زیر پرچم دروغین مبارزه با «فاشیست‌های باندرایی» به جنگ با اوکراین می‌رود.

وی با اعلام این که مردم روسیه و اوکراین «یک ملت» هستند و تبلیغات ضدبلشویکی توانسته نظر مساعد اکثریت مردم روسیه را جلب کند (نک به نظرخواهی سی‌ ان ان  قبل از حمله روسیه، گرین، ۲۰۲۲ ) اما حتی اکثریت روس‌های اوکراین در دونباس نیز خواهان ایجاد یک کشور نیستند.

این که رهبری روسیه به این نتیجه رسیده باشد که به راحتی می‌تواند یک رژیم دست‌نشانده در اوکراین ایجاد کند، با توجه به تاریخ اخیر روابط روسیه و اوکراین فقط یک حماقت تاریخی می‌تواند تلقی شود. روسیه هر گاه  سعی نمود بر نتایج انتخابات ریاست جمهوری اوکراین تاثیر بگذارد، نتیجه آن شورش و میدان بود، حال چگونه می‌تواند یک حکومت دست‌نشانده پایدار بعد از یک جنگ خونین ایجاد کند؟ احتمالاً هدف کرملین فقط تکه کردن اوکراین و یادآوری این موضوع به رهبری اوکراین است که روسیه هر وقت اراده کند می‌تواند آن کشور را به خاک و خون بکشد، بدون آن که غرب واکنش نظامی نشان دهد.  در نتیجه، بهتر است اوکراین موضع بیطرفی اتخاذ کرده و «دست از معارضه با روسیه بردارد». اما، آیا چنین جنگی موضع نهایی ناسیونالیست‌های اوکراین را تغییر خواهد داد؟  روسیه می‌توانست نیروهای نظامی خود را در مرزهای اوکراین چند ماه دیگر نیز نگه دارد بدون آن که وارد اوکراین شود و از این طریق  شاید به بخشی از خواسته‌های خود برسد.  چرا کرملین  استراتژی خود را تغییر داد؟

می‌توان پاسخ را در جای دیگری جست. شاید باید به این گفته برشت  باید باور کرد که «رژه» ساده سربازان  اگرچه بی‌خطر جلوه می‌کند اما در عمل چندان هم بی‌خطر نیست. شاید پاسخ این که چرا پوتین در نهایت دستور حمله را صادر کرد این باشد که نمی‌توان هزاران هزار سرباز را در طی مدتی طولانی در کنار مرزها نگه داشت، هزینه اقتصادی سنگینی را متحمل شد و به شکل منفعل منتظر پاسخ رقبا باقی ماند. در نهایت، در زمان ناامیدی و یاس، در زمانی که واکنش نیروهای مقابل مطابق نظرات روسیه پیش نرفت، فرمان حمله پوتین صادر شد.

اما در مقابل نظر بالا، برخی معتقدند طبقه حاکمه روسیه واقعا به تئوری «یک ملت» باور دارد و به این خاطر جنگ را برنامه‌ریزی کرد. در این صورت لیست ادعاهای  روسیه  به ناتو در مورد عدم پذیرش اوکراین را باید چگونه ارزیابی نمود؟

می‌توان پرسش‌های زیادی در مورد اهداف واقعی روسیه در این جنگ مطرح کرد، اما هیچ هدف و ادعای روسیه، نمی‌تواند لحظه‌ای  موضع نیروهای مترقی در محکوم کردن قاطع این جنگ مصیب‌بار را تغییر دهد.

نیروهای دیگر
جنگی را که دونالد ترامپ بر علیه چین آغاز کرد، جنگ یک «دیوانه مست» نبود بلکه دو حزب اصلی ایالات متحده آمریکا در مورد اولویت این جنگ توافق نظر دارند. از نظر ژئوپلتیکی اروپا دیگر اهمیت سابق خود را ندارد. در دوران جنگ سرد قرن گذشته برای آمریکا آلمان از اهمیت زیادی برخوردار بود. اما در سده کنونی آمریکا دشمن اصلی خود را در آسیا دنبال می‌کند. خاورمیانه نیز اهمیت سابق خود را از دست داده است. اوکراین از نظر آمریکا هیچگاه اولویت ویژه‌ای نداشته به جز در مواردی که منازعات سیاسی ایالات ‌متحده و روسیه بالا گرفته است. کافیست یادآوری شود که پس از تحلیف بایدن چند ماه طول کشید تا او در نهایت در آوریل سال گذشته بالاخره حاضر شد تا با زلنسکی تلفنی صحبت کند. در طی چند ماه، رسانه‌های جمعی اوکراین در مورد عدم ارتباط تلفنی دو رئیس‌جمهور گمانه‌زنی‌های فراوانی کردند و بنا به نوشته پولیتیکو مقامات رسمی اوکراین هفته‌ها تلاش نمودند  همتایان خود را در آمریکا مجاب کنند تا این مکالمه تلفنی ۴۰-۳۰ دقیقه‌ای دو رهبر صورت بگیرد. (پلیتیکو، ۲۰۲۱). این گفتگو زمانی انجام شد که روسیه شروع به جمع‌آوری نیروهای خود در مرز اوکراین کرد و نیروهای نظامی آمریکا در اروپا به واشینگتن و پنتاگون در این مورد هشدار دادند. مسلما با شروع جنگ، اوکراین اهمیت ویژه‌ای برای همه مردم و دولت‌های غربی یافته است.

یکی دیگر از ارثیه‌های ترامپ، ترویج‌ شعار «اول آمریکا » بود. این شعار اگر چه از طرف بسیاری به سخره گرفته شد، اما واقعیتی بود که فقط ترامپ آن را با صدای بلند به گوش همه مردم کوچه و بازار در تمام دنیا رساند. ایالات متحده شرکت‌های متعددی را که در پروژه گازرسانی نورد استریم شرکت داشتند تحریم نمود و این تحریم‌ها به خاطر دور کردن آلمان و روسیه از یکدیگر بود. لازم به تذکر است که نورد استریم مخالفان سیاسی متعددی از جمله در میان کشورهای ترانزیتی چون اوکراین، چک و لهستان داشت که به طور طبیعی گاز روسیه را به اروپا می‌رساندند. حتی در سال ۲۰۰۶ وزیر دفاع لهستان ، رادک سیکورسکی این پروژه را به قرارداد ۱۹۳۹ آلمان نازی-اتحاد شوروی تشبیه کرد ( صدای امریکا، ۲۰۰۹). بنا به گفته  آندری کوبولف مدیر مسئول نفت و گاز اوکراین، «اگر نورد استریم ۲ ساخته شود، اوکراین [سالیانه] ۳ میلیارد  دلار از دست خواهد داد. این پول هنگفتی برای اقتصاد ما است» (یوکراینفورم، ۲۰۱۸). پس از حمله روسیه، پروژه نورداستریم ۲ متوقف شد اما هنوز گاز روسیه به آلمان از طریق نورد استریم ۱ در جریان است و آلمان بهای این گاز را طبق قرارداد می‌پردازد.

البته  آنان  که فکر می‌کنند آمریکا گوی جادو دارد و از همان ابتدا می‌دانست که روسیه به زودی زیر قول و قرارهای خود خواهد زد را قطعا نمی‌توان قانع نمود. این دوستان فقط باید برای لحظه‌ای خروج نیروهای آمریکا از افغانستان -که بیست سال در آنجا صدارت می‌کردند -و صحنه‌های فرودگاه کابل را به خاطر آورند. این کاملا درست است، ایالات متحده از چند هفته قبل از حمله روسیه در مورد آن اخطار داد. روسیه در مورد اخطار آمریکا به همه و از همه مهم‌تر به مردم خود دروغ گفت. برای برخی از نخبگان آمریکایی، هجوم روسیه به اوکراین، روسیه را در منجلابی گرفتار می‌کرد که روس‌ها قبلا در افغانستان گرفتار شده بودند. این جنگ قادر بود با یک تیر چند نشان بزند: دوستان اروپایی و اعضای ناتو را  می‌توانست دوباره متحد کند، که کرد. موجب شکاف بین آلمان و روسیه می‌شد، که شد. آمریکا همه نیروها را برای یک مقابله بزرگتر در مقابل چین نیاز دارد. حمله روسیه به اوکراین کمترین خطر و هزینه را برای ایالات متحده در آن سر دنیا دارد. رهبران آن کشور می‌توانند دوباره بر رهبری خود در «جبهه دموکراسی‌خواهان و صلح‌طلبان» تاکید کنند. با تهاجم روسیه و وسعت این حمله آمریکا نیاز زیادی به تلاش برای متقاعد کردن حداقل بخش بزرگی از مردم اروپا ندارد. کامالا هریس در مونیخ گفت که در اروپا ۷۰ سال «صلح و امنیت» وجود داشته است و جنگ دهه ۹۰ در یوگسلاوی که  برخی از کشورهای غربی از جمله آمریکا در آن شرکت داشت و روسیه مخالف آن بود، به راحتی به فراموشی سپرده شد. (هریس۷ ۲۰۲۲) چندی بعد، بلافاصله پس از شروع جنگ در اوکراین، ماگدلنا اندرشون نخست‌وزیر سوئد در جمله‌ای  مشابه سخنرانی هریس-اما با استفاده از کلماتی مناسب‌تر-پیام هریس را به گوش مردم سوئد رساند. متاسفانه جنگ روسیه چنان ابعاد وسیع و فاجعه‌باری پیدا کرده که همه بزودی جنگ مصیبت بار یوگسلاوی را کم و بیش فراموش خواهند کرد.  بدون آن که  این قلم قصد کوچک کردن حمله روسیه را داشته باشد- چرا که همه دولت‌ها مسئول مستقیم اعمال خود هستند و هیچکس نمی‌تواند گناه اعمال جنایتکارانه روسیه را بر عهده دیگری نهد- با این حال، وقتی که آمریکا از ابعاد یک جنگ بزرگ آگاهی داشت، چرا از برخی از مواضع خود عقب‌نشینی نکرد؟ چرا دولت اوکراین را تحت فشار قرار نداد تا با پذیرش برخی از عقب‌نشینی‌ها مانع بروز جنگ شود؟ چرا فقط به تحریم قناعت کرد و سعی ننمود با ارائه راه‌حل‌های سیاسی پوتین را در موضع ضعف قرار دهد؟

برای آمریکا همیشه روسیه دشمن خوبی محسوب می‌شود. پر طمطراق اما اکنون از نظر قدرت اقتصادی، کشوری متوسط. «خرس بزرگ و خطرناکی» که منابع طبیعی بسیاری را در اختیار دارد. شکست آمریکا در افغانستان، نگرانی از سرنوشت آینده ناتو در زمانی که فرانسه آن را یک نهاد «مغز مرده» می‌خواند، آرزوهای بزرگ نخبگان سیاسی آلمان برای معامله خرید امنیت با گاز، وقت مناسبی برای کاخ سفید بود تا از هماورد طلبی پوتین حداکثر استفاده‌ را بکند. مقابله با تقاضای روسیه برای عقب‌نشینی از مرزهایش فرصتی مناسب را برای حل بسیاری از مسائلی فراهم کرد که تا قبل از آن غیرقابل تصور جلوه می‌نمود. تا پیش از بالا گرفتن این منازعه آمریکا فقط می‌توانست به کشورهای سابق بلوک شرق در ناتو تکیه کند. این کشورها همیشه احساس نزدیکی بیشتری به آمریکا داشتند تا اعضای قدیمی اتحادیه اروپا. تمارض با روسیه توانست  همه رویاهای فرانسوی در باره آینده اتحادیه اروپای نیرومندی که نیازی به تکیه بر ایالات متحده نداشت را یک شبه بر باد دهد. اتحادیه اروپای مستقل به عنوان یک نیروی اقتصادی، سیاسی و نظامی بزرگ دود شد و به هوا رفت. جنگ برای دولت‌های اروپای شرقی فرصتی را فراهم آورد که همه مهرهای غیردمکراتیک و ضد مهاجر را از خود پاک کنند. اتحادیه اروپا در یک چرخش چند روزه به زائده رسمی آمریکا بدل شد. امروز تنها وظیفه آنها باز کردن سر کیسه پول، زندگی در وحشت گسترش جنگ و اطمینان به وعده‌های آمریکا در مورد حفظ امنیت اعضای اتحادیه در شرایطی است که «خرس روسی» بشدت زخمی و بیش از هر زمان دیگری خشمگین می‌باشد. اما رهبری اروپا می‌داند که نمی‌توان به امریکایی که در گوشه دوری از دنیا در معرض خطر واقعی قرار نداشته و جنگ اصلی خود را نه در اروپا بلکه در گوشه دیگری از اسیا قلمداد می‌کند،  اطمینان داشت. از این رو  آلمانی‌ها بسرعت دست به کار شدند و آمادگی خود را برای ریختن میلیاردها یورو به حلقوم شرکت‌های نظامی اعلام کردند. پس از آن نیز دولت‌های سوسیا‌ل دمکرات اسکاندیناوی نیز همان کردند که صدراعظم آلمانی.

اما اعضای اتحادیه اروپا نیز خود مشغول ساختن چاقوهای بی‌دسته دیگری برای اوکراین هستند، قول‌های فراوانی که خود می‌دانند وفاداری به آنها در آینده از جانب این کشورها نه خواستنی است و نه ممکن. متاسفانه برای بسیاری اوکراین خاکریز اول در مقابل روسیه است. می‌توان آنها را تشویق به جنگ نمود و یا به طور جدی مانع بروز یا ادامه جنگ نشد. زلنسکی نیز از جانب دیگر مایل است به هر ترتیب ممکن پای جنگ را به بقیه اروپا بکشاند. جرمی کوربین به درستی خاطرنشان می‌سازد «برای یک سیاستمدار در هر مجلسی در غرب خیلی آسان است که بلند شود و بگوید: «به جنگ برو، به جنگ برو، به جنگ برو». رای دادن برای آن که فرزندان دیگران به جنگ بروند و کشته شوند همیشه آسان است. وقتی جنگی رخ می‌دهد، همیشه طرف‌های مقابل می‌خواهند مطمئن شوند که این تنها خط و سناریو آنهاست که پیش می‌رود. و بنابراین.. حقیقت اولین قربانی در فضای مه‌آلود جنگ است.«(کوربین، ۱۴۰۰)

در جنگ سرد گذشته، شعار  آزادی غربی در مقابل بندگی کمونیستی گذاشته می‌شد. این شعار اگر چه بیان واقعیت نبود اما گوشه‌هایی از حقیقت را در خود داشت. دنیای سرمایه‌داری زیر پرچم آمریکا مخالف دنیای کمونیستی و کمونیست‌ها در سراسر جهان بود. امروز فروختن شعار دموکراسی و دیکتاتوری چنان به دور از واقعیت است که خرید آن توسط  مردم غرب در آینده، وقتی که غبار جنگ خوابید،  همانقدر سخت است که فروختن کالای پوسیده پوتین در مورد عدم وجود ملت اوکراین به مردم روسیه. اگر جنگ امروز جنگ بین دموکراسی و دیکتاتوری است چگونه حزب محافظه‌کار انگلیس کرور کرور کمک‌های مالی دوستان پوتین را تا همین دیروز  می‌پذیرفت؟ یا این که چگونه آمریکا خود را دوست نزدیک کشورهایی چون عربستان می‌داند؟

مردم اروپا
اما نظر مردم اروپا در مورد جنگ چیست؟ کمی قبل از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، ایوان کراستف یکی از مسئولان مرکز استراتژی‌های لیبرالی و از لیبرال‌های بنام اروپا همراه با یکی از همکاران خود گزارشی در مورد بحران امنیتی اروپا با عنوان «اروپاییان در مورد جنگ در اروپا چگونه می‌اندیشند» را منتشر نمود. اهمیت این گزارش برای این نوشته در آن است که مردم کشورهای شرکت‌کننده قبل از آن که دچار وحشت جنگ شوند و تبلیغات رسانه‌‌های جمعی اصلی، بمباران خبری خود در مورد بحران را به اوج  رسانند، نظرات خویش را بیان کرده‌اند. مسلما این نظرات امروز دچار تغییرات معینی شده است.

کشورهای شرکت‌کننده در این نظرخواهی عبارت بودند از لهستان، رومانی، سوئد، فنلاند، آلمان، فرانسه و ایتالیا. اکثر مردم این کشورها معتقد بودند که احتمال بروز جنگ بسیار زیاد است. ۷۳٪ لهستانی ‌ها (بیشترین تعداد) و ٪۴۴ درصد فنلاندی‌ها احتمال وقوع جنگ را بالا می‌دانستند. اکثر مردم این کشورها بحران روسیه-اوکراین را یک بحران اروپایی تلقی می‌کردند و در مقابل این پرسش که «اگر روسیه به اوکراین تجاوز کند، آیا باید کشور من  از اوکراین دفاع کند؟»  قرار گرفتند.

٪۶۵ درصد مردم لهستان معتقد بودند که کشورشان باید از اوکراین دفاع نمایند. رقم مشابه برای فنلاند فقط  ٪۲۱ درصد بود.  نگاه کنید به نمودار بالا.

اما زمانی که شرکت‌کنندگان در برابر این پرسش قرار گرفتند که در صورت تجاوز روسیه به اوکراین چه کسی باید از اوکراین دفاع کند؟ (ناتو، اتحادیه اروپا  یا کشور خودم) اکثر مردم  به ترتیب ناتو، اتحادیه اروپا و در آخر کشور خود را موظف به کمک می‌دانستند. به عبارت دیگر در این جا نیز مردم، جنگ را نه برای فرزندان خود بلکه فرزندان دیگران می‌خواستند. جالب آن که لهستان که در کنار مجارستان بیشترین مشکلات سیاسی را با اتحادیه اروپا دارند، معتقد بودند که اتحادیه اروپا بیشترین مسئولیت را در این مورد به عهده دارد.

نظرسنجی نشان می‌داد که کشورهای عضو ناتو اعتماد بیشتری به ناتو برای دفاع از منافع شهروندان اروپا داشتند تا اتحادیه اروپا. (لهستان، رومانی، ایتالیا و آلمان). فرانسه تنها استثنا بود و به اتحادیه اروپا بیشتر از ناتو اعتقاد داشت. سوئد و فنلاند که جز ناتو نیستند بیشتر به اتحادیه اروپا اعتماد داشتند تا ناتو.

در نهایت در مورد پیامدهای جنگ مانند مهاجرین اوکراینی، قیمت بالاتر انرژی، حملات سایبری، کسادی اقتصادی و تهدید به اقدام نظامی از سوی روسیه، مردم حاضر به پذیرش بیشترین ریسک برای مهاجرین و کمترین ریسک برای تهدیدات نظامی بودند.

بنا به گفته نویسندگان گزارش، در کشورهای لهستان، سوئد و رومانی  تعداد کسانی که مایل به تحمل تمام بارهای اصلی دفاع از اوکراین -به شمول تهدید نظامی روسیه- هستند، از تعداد کسانی که مخالف این امر هستند بیشتر است. (لازم به تذکر است که موافقین اکثریت مردم نیستند، زیرا عده زیادی موضع بیطرفانه در این مورد اتخاذ کرده‌اند.)

در نهایت نویسندگان گزارش، موضع خود را نشان می‌دهند. آنها متأسف از این هستند که عده بیشتری حاضر نیستند جان و مال خود را به خطر اندازند. آنها از جمله می‌نویسند« «نگران‌کننده‌ترین موضوع این است که شهروندان آلمانی و فرانسوی در زمره کسانی هستند که کمترین تحمل را برای کشیدن این بارها [در حوزه‌های مهاجرت، اقتصادی، سایبری و نظامی] دارند، به عبارتی آنها معتقدند که خطرات انجام چنین کارهایی بیش از اَجر و پاداش آن است» ( کراستف، ۲۰۲۲: ۱۱)

حال پرسش اینجاست چرا باید مردم اروپا حاضر باشند تا در دفاع از اوکراین در عملیات نظامی درگیر شوند؟ چرا مسئولین لیبرال یک اندیشکده نه در فکر  سنجش تمایل مردم برای جلوگیری از جنگ، بلکه میزان علاقه آنان به مشارکت در جنگ هستند؟  چر آنها از تمایل مردم به عدم شرکت در جنگ ناخرسند هستند و ان را بسیار نگران‌کننده تلقی می‌کنند؟

دبیرکل
ینس استولتنبرگ و پوتین در گذشته خود شغل مشابهی داشتند. بنا گفته پوتین، او پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی  در دهه ۱۹۹۰ مجبور بود برای تامین مالی خود به عنوان راننده تاکسی کار کند (بی‌بی‌سی، ۲۰۲۱). ینس استولتنبرگ نه به خاطر مشکلات مالی، بلکه افزایش محبوبیت خود پیش از انتخابات سال ۲۰۱۳، هنگامی که نخست‌وزیر نروژ بود، برای یک شب راننده تاکسی شد و با مسافران در مورد مشکلات عمومی مردم بحث نمود. هدف تیم او تهیه یک فیلم تبلیغاتی در انتخاباتی بود که  در نهایت به شکست حزب وی انجامید. به نظر می‌رسد که  هیچکدام از این دو  رانندگان موفقی نبودند. (البته حکایت دیگری در مورد همکاری ناآگاهانه استولتنبرگ با کاگ‌ب در سال ۱۹۹۰ وجود دارد که خود ماجرای دیگری است).

استولتنبرگ فرزند یکی از رهبران سوسیال‌دمکرات‌های نروژ (حزب کارگر نروژ) است که مدارج ترقی را بسیار سریع در حزب پیمود. و بین سال‌های ۲۰۱۴-۲۰۰۲ رهبری سوسیال‌دمکرات‌ها را بر عهده داشت و بیش از ۹ سال نخست‌وزیر نروژ بود. از نظر سیاسی او در جناح راست سوسیال‌دمکرات‌های نروژ قرار داده می‌شود. در زمان صدارت او اندرش بریویک  ۶۹ نفر ازجوانان  چپگرا را در یک قتل‌عام وحشتناک در جزیره اوتویا به قتل رساند. زمانی که  تازه دبیرکل ناتو  شده بود در اوتویا برای جوانان  حزب، در مورد فعالیت‌های سیاسی اولیه خود از جمله گفت که وی در جوانی  همراه با بسیاری از همسالان خویش مخالف  عضویت نروژ در ناتو بوده و آهنگ مورد علاقه‌ آنها که به صورت کر خوانده می‌شد، تقاضای خروج از ناتو بود. (لوکال۷ ۲۰۱۵)  به عبارتی او در زمان جنگ ویتنام از مخالفان جنگ بود، اما اکنون دبیرکل ناتو است.

لازم به یادآوری است که حزب کارگر نروژ بر خلاف بسیاری از احزاب سوسیال‌دمکرات اروپا مثلا سوئد، رابطه بهتری با کمونیست‌ها داشت. حتی در زمانی که انترناسیونال سوم توسط بلشویک‌ها ایجاد شد این حزب از معدود احزاب سوسیال‌دمکراسی بود که به انترناسیونال سوم پیوست و چند سال با کمونیست‌ها در آنجا همکاری نزدیک داشت.

پس از فروپاشی اتحاد شوروی و سقوط بلوک شرق، ناتو که هویت خود را بر پایه دفاع در مقابل «تجاوز کمونیست‌ها به دنیای آزاد» قرار داده بود دچار یک بحران هویتی گشت. چرا یک پیمان نظامی پس از سقوط بلوک شرق در اروپا باید وجود داشته باشد؟ این پرسشی بود که بسیاری از رهبران ناتو قادر به  پاسخ به آن نبودند. با این حال در زمان کلینتون ناتو به سمت شرق گسترش یافت، تا حدی که یلتسین را از لحاظ سیاسی در داخل روسیه دچار مشکل نمود. اما هنگامی که پوتین در سال ۲۰۰۰ به عنوان رئیس جمهور روسیه انتخاب شد از کلینتون تقاضا کرد که روسیه را به عنوان عضو ناتو بپذیرد. کلینتون در پاسخ محترمانه گفته بود که او شخصا موافق آن است اما این گفته فقط یک عقیده شخصی بود. (وود، ۲۰۲۲)

زمانی که ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد، ناتو با یکی از مشکلات بزرگ خود از جهت دیگری مواجه گشت. او از جمله معتقد بود که طی سال‌های طولانی با آمریکا در ناتو به شکل ناعادلانه‌ای رفتار شده است. از نظر او  می‌بایستی اول، هزینه‌های سازمان ناتو میان کشورهای دو سوی اقیانوس اطلس به شکل مناسبی تقسیم می‌شد، و دوم، وی خواهان رابطه نزدیک‌تر ناتو با روسیه بود تا این که بتوان چین را در مرکز توجه قرار داد. در غیر این صورت، امکان خروج ایالات متحده از ناتو وجود داشت.

بر اساس تحقیقات لئونارد اگوست شواِتته سازمان ناتو تحت ریاست استولتنبرگ خواسته اول ترامپ را تا حدی برآورده کرد اما نزدیکی به روسیه را منتفی ساخت. مسلما ناتو یکی از ابزار مهم ساختاری تامین هژمونی ایالات متحده در جهان تلقی می‌شود و  بسیاری ریسک خروج آمریکا از ناتو را ناچیز می‌شمردند. اما حتی اگر تهدید ترامپ فقط یک تهدید توخالی بود، باز هم عدم رعایت تقاضاهای بزرگترین و مهمترین عضو ناتو موجب تشدید اختلافات درونی ناتو می‌شد. پذیرش درخواست اول و تقسیم بهتر هزینه‌های ناتو از جمله وظایفی بود که استولتنبرگ به عهده گرفت و توانست ترامپ را در این مورد راضی نگه دارد. اما از نظر استولتنبرگ و دیگر مسئولان ناتو ایجاد رابطه نزدیک‌تر با روسیه به معنی تضعیف علت وجودی ناتو بود. چیزی که از نظر آنها غیرممکن تلقی شد. بنا به نوشته شواِتته استولتنبرگ با کمک پنتاگون، افراد معینی در شورای امنیت ملی همچون ژنرال مک‌مستر، جان بولتون ..توانستند طی مانورهای ظریفی مسئله همکاری با روسیه را مسکوت گذارند. استولتنبرگ تلاش زیادی برای همکاری با کنگره آمریکا نمود تا از راه‌های قانونی مانع خروج یا ضربه زدن  احتمالی به ناتو شود. (شواِتته، ۲۰۲۱). پس از چندی بتدریج ترامپ به اهمبت دولت پنهان ایالات متحده پی برد و مجبور به تغییر رفتار در مقابل ناتو شد.

در ماه‌های قبل از حمله‌ی روسیه به اوکراین، مقامات روسیه بشدت از استولتنبرگ عصبانی بودند. از آنجا که قرار است  استولتنبرگ در پایان امسال رئیس بانک مرکزی نروژ شود، مقامات روسی از او به عنوان رئیس قبلی ناتو و یا بانکدار نام می‌بردند. از جمله ماریا زاخارووا ، سخنگوی وزارت خارجه روسیه چند روز قبل از حمله به اوکراین صریحا گفت که روسیه دیگر هیچیک از حرف‌های استولتنبرگ را «جدی» ارزیابی نمی‌کند. (افتون بلادت، ۲۰۲۲)

راه‌های مذاکرات در ماه‌های پیش از حمله به دلایل متفاوت کاملا بسته شده بود. این به معنی آن نیست که امکان جلوگیری از بروز جنگ قطعاً وجود داشت . شاید روسیه حاضر به عقب‌نشینی نمی‌شد اما آیا نیروهای مقابل همه تلاش خود را برای جلوگیری از جنگ انجام دادند؟ چه شد که یک کنشگر ضدجنگ به دبیرکل بزرگترین کلوب نظامی جهان ارتقاء یافت و با چنگ و دندان سعی نمود همه این سازمان بزرگ را بر سر پا نگه دارد؟ چه بر سر جنبش صلح امده است که زمانی مارتین لوتر کینگ (سال ۱۹۶۴) جایزه صلح نوبل را از آن خود نمود و در سال ۲۰۰۹ باراک اوباما این عنوان را به خود اختصاص داد؟

چرا ما به اینجا رسیدیم؟ آنچه  که قطعی است تجاوز به اوکراین موجب اتحاد و یگانگی بیشتر میان اعضای کنونی ناتو در مقابله با دشمن مشترک شده است، این نکته‌ای است که بایدن نیز در سخنرانی اخیر خود بر آن تاکید نمود. از همه بدتر آن که ناتو از یک کلوب نظامی جنگ‌طلب به یک سازمان پاسدار صلح ارتقا یافته است.

تمایل امروز برخی از رهبران سوسیال دمکرات سوئد و فنلاند در جهت همکاری هر چه بیشتر با ناتو و حتی اظهار تمایل به عضویت در آن فقط نتیجه حمله اخیر روسیه و خطر دائمی روسیه نبوده بلکه رهبری استولتنبرگ در ناتو نقش مهمی در این روند ایفا می‌کند.  خطر روسیه قطعا اهمیت زیادی داشته و دارد. اما در گذشته چنین خطری از سوی روسیه باعث می‌شد که کشورهایی چون فنلاند و سوئد حداقل در حرف «موضع بیطرفی» خود را حفظ کنند.  امروز بسیاری از رهبران بورژوایی و سوسیال‌دمکرات اروپا اعلام می‌کنند که در زمان جنگ سرد به دشمنان خونی خود، یعنی رهبران کمونیست‌ها در اتحاد شوروی، اعتماد بیشتری داشتند تا کاپیتالیست‌های الیگارش کنونی روسیه. در هر حال مورخین آینده، زمانی که به زندگی استولتنبرگ خواهند پرداخت، انها نه شیوه‌های تبلیغاتی او به عنوان راننده تاکسی، نه نحوه برخورد او به پدیده بریویک، نه نقش او در بانک مرکزی نروژ بلکه رهبری او در ناتو را پراهمیت‌تر خواهند یافت.

اختلاف در چپ
اگر جنگ روسیه با اوکراین موجب اتحاد درونی نهادهایی چون ناتو گشته است، در مقابل آن نه فقط باعث انشقاق در میان چپ بلکه همه نیروهای صلح‌طلب نیز شده است.در شرایط کنونی هدف همه نیروهای مترقی باید پایان دادن  هر چه سریع‌تر به این جنگ خانمان‌سوز و تلاش برای گسترش جنبش صلح باشد. اگر قرار است باریکادی ساخته شود، آن نه در میدان جنگ و برای از کار انداختن توپ و تانک‌ها بلکه در خیابان‌ها و در اعتراض به فرستادن توپ و تانک به میدان جنگ است. با وجود همه اختلافات در تجزیه و تحلیل وقایع می‌توان  در عمل برای پایان دادن هر چه سریع‌تر جنگ و جلوگیری از گسترش آن تلاش نمود.

در این میان همه بندگان شرایطی هستند که در آن قرار دارند. همه ضمن اعلام همبستگی با همه نیروهای صلح‌جو و مردم عادی که قربانیان اصلی این جنگ هستند،  رفتار خود را با شرایط مشخصی که در آن زندگی می‌کنند تطبیق می‌دهند.

در گذشته عدم تعلق به یک پیمان نظامی، اعم از ورشو یا ناتو، آزادی محسوب می‌شد. امروز برعکس چنین گفته می‌شود که  در اروپا برای حفظ آزادی خود باید به ناتو پیوست. مسلما جنگ روسیه نقطه تحولی در عرصه امنیتی محسوب می‌شود و کشورهایی چون فنلاند و سوئد اکنون تحت فشار نیروهای راست‌گرا برای پیوستن به ناتو هستند. در گذشته وجود کشورهای کوچکی چون دو کشور نامبرده به عنوان کشورهای بیطرف در منازعات بین کشورهای بزرگ به معنی نوعی ضمانت برای احترام به استقلال و حاکمیت ملی محسوب می‌شد. اعلام جنگ یک کشور بزرگ به کشور رقیب،  به معنی امکان کشاندن جنگ به یک کشور بیطرف  نبود، اگر چه همه کشورها به اعلام بی‌طرفی کشورهای دیگر اهمیت نمی‌دادند و گاه آنها را به دلایل مختلف اشغال می‌کردند. با این حال  عرف بر احترام به بیطرف بودن کشورها بود.

اگر به کشوری چون سوئد نگاه شود. در گذشته درست به خاطر بی‌طرفی سوئد در میان دو اردوگاه، کوچکی و قدرت نظامی پایین، و برخی عوامل دیگر این کشور می‌توانست پست‌های مهمی در سازمان ملل کسب کند. اما امروز بیطرفی برای سوسیال دمکرات‌های سوئد به یک خیال خام بدل شده است،  حتی چپگرایان این حزب نیز در مقابل موج طرفداران پیوستن به ناتو نمی‌توانند مقاومت کنند. حمله روسیه ضربه اخر را به این نیروها وارد کرد. اما اشتباه است اگر چرخش سوسیال‌دمکرات‌های سوئد را  فقط به سیاست‌های اخیر روسیه نسبت داد. در زمان پالمه حرف مخالفان پیوستن به ناتو این بود که  وجود کشورهایی چون سوئد و فنلاند نه فقط موجب کاهش تنش‌های سیاسی در منطقه می‌شود، بلکه ضامن ایجاد یک منطقه عاری از سلاح‌های هسته‌ای در شمال اروپا با وجود حضور سه کشور اسکاندیناوی در ناتو است. پس از آن که یاران قدیمی پالمه یکی یکی صحنه سیاست را ترک کردند و نیروهای جدید جایگزین شدند، بعد از یازده سپتامبر همکاری قابل توجهی با ناتو، از جمله  با فرستادن نیروهای نظامی به افغانستان، شکل گرفت و پس از آن دامنه این همکاری به سرعت گسترش یافت. امروز به خاطر حمله روسیه بسیاری از مردم نگران آینده خود هستند. هیچکس حاضر نیست در مورد پیامدهای منفی پیوستن به ناتو، از پیامدهای منفی اقتصادی تا نظامی چیزی بگوید. مثلا فرستادن نیرو به جنگ‌هایی که کشور سوئد با آنها توافقی ندارد اما در عمل مجبور به فرستادن نیروی نظامی به ان جنگ‌ها می‌گردد. هیچکس نمی‌گوید  حتی اگر اوکراین عضو ناتو بود و پوتین «یک دیوانه زنجیری» که به آن حمله کرده بود، با وجود زرادخانه عظیم هسته‌ای روسیه آیا واقعا آمریکا در عمل حاضر به دفاع از بند پنجم ناتو بود؟ از چه زمانی اجبار به شرکت در یک جنگ ، آزادی محسوب می‌شود؟

اختلاف بر سر جنگ اوکراین، چپ را به چند دسته تقسیم نموده است. اول، کسانی که کم و بیش خط حزب کمونیست روسیه را قبول دارند. مسلماً حزب کمونیست روسیه خواهان برخی رفرم‌های اجتماعی و اقتصادی برای طبقات زحمتکش جامعه روسیه است، اما در اساس آن یک حزب ناسیونالیست است. رهبری این حزب فراموش کرده است که حزب کمونیست روسیه که یک قرن پیش پایه‌گذاری شد در نبرد با ناسیونالیسم ملی، دفاع از انترناسیونالیسم و مقابله قاطعانه با جنگ در اروپا شکل گرفت، از این رو، دفاع حزب کمونیست از جنگ کنونی به هیچوجه در راستای میراث کمونیست‌های اولیه روسیه نیست. در حزب کمونیست اقلیت کوچکی مخالف جنگ هستند، اما آنها در حزب بشدت تحت فشار قرار دارند. در شرایط فعلی-با تاکید بر شرایط فعلی-سوسیالیست‌های مخالف جنگ بهتر است با لیبرال‌ها و دیگر نیروهای صلح‌جو به منظور پایان دادن هر چه سریع‌تر به جنگ همکاری کنند، تا بتوانند فشار عمومی بر علیه جنگ را گسترش دهند.

دوم، کسانی که به درستی بر پیشینه منازعات بین ایالات‌ متحده و روسیه تاکید دارند و خواهان افشای مکر و حیله آمریکا هستند، زیرا رهبران آمریکا می‌خواهند مبارزه فعلی را به مبارزه بین دیکتاتوری و دموکراسی تبدیل کنند، در حالی که آمریکا  خواهان حفظ نظم و ترتیب جهان یک قطبی است که  پس از فروپاشى بلوک شرق خود ایجاد کرد. این دوستان تناقضات گفته‌های آمریکا و دیگر رهبران غرب را نشان می‌دهند، آنها واقع‌گرای سیاسی هستند و معتقدند آمریکا می‌بایست حوزه نفوذ روسیه را به رسمیت بشناسد، همچنان که دیگران حوزه نفوذ آمریکا را به رسمیت شناخته‌اند. مشکل اینجاست که این دوستان حاضر نیستند پا را فراتر نهاده و  روسیه را به خاطر جنگ وحشیانه کنونی بدون اما و اگر محکوم کنند.

سوم کسانی که  نه علاقه‌ای به ناتو تحت رهبری آمریکا و نه روسیه  دارند اما به درستی در رویارویی دو قدرت یاد شده  بر عدم توازن قدرت این دو تاکید دارند و معتقدند که قدرت بزرگ‌تر، نیروی ضعیف‌تر را خفیف و خوار نموده است آنها در نهایت تمایل به دفاع از قدرت ضعیف‌تر دارند. اوکراین نیز بازیچه دست آمریکاست.

هر سه گروه یاد شده در نهایت یا از روسیه حمایت می‌کنند و یا با آن همدلی دارند.

در مقابل گروه‌های بالا، گروهی قرار دارد که هر گونه تلاش برای نشان دادن تقصیرات آمریکا ، حتی در صورت محکوم نمودن قاطع روسیه، هر نوع تحلیل از مواضع نیروهای مختلف را نادرست می‌خواند. از نظر  این گروه  مبارزه فعلی  مبارزه بین لیبرال دموکراسی و اقتدارگرایی است، پرداختن به نقش ناتو به معنی فراموش کردن متجاوز است.

گروه پنجم کسانی هستند که ضمن محکوم کردن قاطع روسیه و تقاضای بلافاصله پایان جنگ و خروج نیروهای روسی، بر مسئولیت و عاملیت نه فقط روسیه و ناتو بلکه اوکراین نیز تاکید دارند.

می‌توان این لیست را همچنان بلندتر  یا کوتاه‌تر کرد، اما شاید بهتر باشد در شرایطی که متاسفانه جنگ از یک حدس و گمان به یک واقعیت و جهنم زمینی بدل گشته است و در لحظه کنونی امکان جلوگیری از بروز آن  دیگر وجود ندارد بتوان ان را از زاویه دیگری بررسی کرد. اگر به موضع‌گیری‌های عمومی سه نشریه چپ در ایالات متحده نگاه شود، دیسنت، نیوپلیتیکس و ژاکوبن می‌توان دو گرایش را تشخیص داد: هر سه نشریه یاد شده تجاوز روسیه به اوکراین را  قویا محکوم می‌کنند اما موضع متفاوتی در باره چگونگی برخورد با نقش آمریکا در بحران کنونی، نحوه برخورد با روسیه، و شیوه ابراز همبستگی با مردم اوکراین را دارند. برخی از مقالات یاد شده در سایت‌های چپگرای ایرانی منتشر شده است که در اینجا به دو مقاله، اولی از نیوپلیتیکس و دومی از دیسنت  نگاه کوتاهی می‌شود.

سایت نقد اقتصاد سیاسی اخیرا چند مقاله ارزشمند در مورد بحران اوکراین منتشر کرده است. در مقاله کوتاهی ژیلبر اشکار از جمله عنوان می‌کند:«سرنوشت تهاجم روسیه به اوکراین، گرایش سایر کشورها به تجاوز را رقم خواهد زد. اگر این تهاجم به نوبه‌ی خود شکست بخورد، تاثیر آن بر همه قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای به غایت بازدارنده خواهد بود‌. اگر موفق شود، یعنی اگر روسیه موفق شود اوکراین را زیر چکمه‌های روسیه «رام» کند، تاثیر آن فروریزی وضعیت جهانی به سمت قانون بی‌مهار جنگل خواهد بود و به خود امپریالیسم آمریکا و متحدانش برای از سرگیری مواضع تهاجمی‌شان جسارت می‌بخشد.»(اشکار، ۱۴۰۰)  نکته یاد شده در بالا، پایه اصلی نگاه  ژیلبر اشکار برای ارائه تزهای او در مورد اوکراین است. مشکل اصلی از همان نقطه آغاز است.

آیا رهبری کنونی روسیه از شکست اتحاد شوروی در افغانستان درس گرفت؟ آیا شکست آمریکا در ویتنام مانع حمله به افغانستان و عراق شد؟ شکست دیگران پیشکش. این قلم قبل از هر چیز امیدوار است که جنگ و خونریزی هر چه زودتر تمام شود. هم روسیه و هم اوکراین هر دو تاکنون در این جنگ شکست خورده‌اند. هزاران کشته و یک کشور مخروبه، تاکنون  بیش از دو میلیون مهاجر، یک ملت تحت تحریم به خاطر تصمیمات نخبگان حاکم….  از نظر اخلاقی روسیه هم اکنون از طرف اکثر کشورها محکوم شده است. به لحاظ نظامی واقعا معلوم نیست که آیا کرملین از همان ابتدا  قصد یک هجوم بزرگ را مد نظر داشته است، و اگر داشت در این صورت چرا مردم روسیه را از همان ابتدا-مانند دیگر جنگ های پوتین- آماده جنگ ننمود. پس از جنگ نیز دمیتری پسکوف سخنگوی کرملین  در مصاحبه با رویترز چهار شرط برای پایان جنگ اعلام نمود ( به رسمیت شناختن کریمه به عنوان بخشی از روسیه، به رسمیت شناختن جمهوری‌های دونباس، عدم پیوستن به ناتو و عدم تهدید روسیه ). پسکوف، حداقل در حرف، ادعای تسخیر اوکراین را رد کرد. بدون آگاهی از نیات واقعی کرملین، می‌توان گفت بنا به گفته پسکوف قصد دولت روسیه به خاک و خون کشیدن اوکراین برای کسب چهار خواسته بالا است. شاید این نتیجه‌ای است که پوتین از اشغال کشوری چون افغانستان گرفته باشد. عدم تسخیر اما به خاک و خون کشیدن یک کشور طی مدت کوتاه.

همچنین اشکار می‌گوید او خواهان »تحویل بی قید و شرط تسلیحات دفاعی به قربانیان تجاوز-..دولت اوکراین…- است (همانجا)  اشکار عنوان می‌کند که در جنگ ویتنام نیز چپگرایان مخالفتی با دادن اسلحه از سوی شوروی و چین نداشتند. چرا باید الان ارسال اسلحه را نادرست تلقی کرد؟ اول، برای این قلم مهمترین مسئله این است که اقدامات ما چگونه می‌تواند بر روند صلح و طولانی شدن جنگ تاثیر بگذارد. همبستگی را نمی‌توان فقط به کمک نظامی به اوکراین خلاصه کرد. اگر اقدام ما باعث گسترش جنگ به کشورهای دیگر گردد، می‌توان نام آن را  واقعا همبستگی نامید؟ اگر کمک‌های نظامی ما باعث رنج و محنت بیشتر مردم اوکراین در دراز مدت شوند، می‌توان آن را همبستگی خواند؟ آیا  می‌توان برای یک ذره خاک، جان بسیاری از انسان‌ها را به خطر انداخت و نام آن را آزادی خواند؟ کریمه سال‌هاست از اوکراین جدا شده است، حتی اگر رفراندوم کریمه غیر دمکراتیک تلقی شود، عده کمی در مورد تمایلات ساکنان آن شک دارند. آیا برای باز پس گرفتن آن باید جان ۴۰ میلیون اوکراینی را به خطر انداخت؟ بقیه اروپا و جهان هیچ. وظیفه ما قبل از هرچیز تامل در پیامدهای کمک‌های نظامی و غیرنظامی با توجه به سرنوشت جنگ است.

دوم، کمک به ویتنام جهان را به مرز استفاده از سلاح‌های هسته‌ای نکشانید. اما در بحران کوبا، رهبری حزب کمونیست شوروی برای «دفاع از کوبا»  متوسل به موشک‌های خود گشت، که خوشبختانه قائله با توافق امریکا و شوروی در مورد عدم استقرار موشک در کوبا و ترکیه  ختم شد.

سوم، هیچ جنگی را نمی‌توان بدون در نظر گرفتن پیش‌زمینه‌های آن ارزیابی کرد. مسلما در این مورد می‌توان با قاطعیت جنایت جنگی روسیه محکوم کرد. اما در مورد ادامه جنگ، همه ما مسئولیت‌ها و امکانات متفاوتی داریم. در این مورد نیز اگر دولت اوکراین بر ادامه جنگ بدون در نظر گرفتن پیامدهای ان، قبل از هر چیز جان و مال مردم اوکراین، اصرار کند مسئولیت دارد.

چهارم، محل زندگی ما، زمین بازی ما را تعیین‌ می‌کند. این نکته‌ای است که نشریه نیو پلیتیکو و سوسیالیست‌های اوکراینی چون تاراس بیلوس-که من احترام زیادی برای او قائل هستم (یکی از نوشته‌های او در اخبار روز نیز منتشر گشته است)-مخالف چنین ایده‌ای هستند. اما  این یک واقعیت سخت زمینی است. همه ما به عنوان سوسیالیست وظیفه کاهش هر چه سریع‌تر رنج و محنت مردم را داریم. در بحران اوکراین، وظیفه یک سوسیالیست واقعی در روسیه اعتراض به جنگ و عدم شرکت در آن است. در اوکراین تحت شرایط معینی این وظیفه می‌تواند شرکت در جنگ برای دفاع از خانه و کاشانه  با به دست گرفتن اسلحه باشد، در کشورهای همسایه پذیرش پناهندگان جنگ (اعم از اوکراینی، روس و دیگر ملیت‌ها) و کمک به آنها برای التیام برخی از زخم‌ها اهمیت ویژه‌ای دارد، در کشورهایی که نقش مهمی در پایان دادن جنگ از طریق دیپلماسی دارند- امریکا، آلمان، فرانسه، چین- فشار به رهبران این کشورها بسیار مهم است و در بقیه جهان اعلام همبستگی در اشکال متفاوت ان وظیفه همه صلح‌طلبان است. مسلما در همه کشورها می‌توان  در راهپیمایی‌های صلح ، محکوم کردن روسیه ، اعلام همبستگی با مردم اوکراین …شرکت نمود. این یک نکته کلیدی در درک وظایف گوناگون و همبسته همه نیروهای چپگراست و نه فرستادن سلاح بدون در نظر گرفتن پیامدهای اتی ان.

اشکار در بند دیگری از نوشته خود در مورد تحریم می‌گوید «ما اصولا نگرش عام نسبت به تحریم نداریم» برخی از تحریم‌ها  ممکن است «توانابی رژیم استبدادی  پوتین» را کاهش دهد برخی «به زیان مردم روسیه باشد بدون آن که تاثیر زیادی بر رژیم یا دوستان الیگارش آن داشته باشد.« و نتیجه می‌گیرد ما نه از تحریم‌ها دفاع می‌کنیم و نه مخالف آن هستیم» (همانجا).  چرا باید در مقابل تحریم‌هایی که فقط به مردم روسیه ضرر می‌رساند بیطرف بود؟ فقط برای آن که  عده‌ای باور دارند که از این طریق می‌توان مردم را به زور به خیابان کشید؟ استفاده از مثال آفریقای جنوبی هیچ کمکی به چنین نتیجه‌گیری نمی‌کند. من در جای دیگری در مورد تحریم‌ها نوشته‌ام و قصد ورود به آن را در اینجا ندارم. (جاسکی، ۱۴۰۰)

برای کسانی که فکر می‌کنند جنگ امروز جنگ بین آزادی و دیکتاتوری است، کافیست به برخی  از تحریم‌هایی که دولت اوکراین از جهان خواسته که بر روسیه اعمال کنند مانند قطع کامل دسترسی روسیه به اینترنت جهانی توجه کنند. خوشبختانه تاکنون شرکت ICANN  که مسئول نظارت بر اینترنت جهانی است به چنین درخواست‌هایی پاسخ منفی داده است. مقامات اوکراینی تقاضا کرده بودند که ان شرکت گواهینامه‌های امنیتی و دامنه‌های .ru را باطل کند. از نظر این مقامات از آنجا که مردم اوکراین برای آزادی خود می‌جنگند می‌توان از دنیا انتظار هر کمک مشروع و نامشروعی را داشت. زیر پا گذاشتن قوانین جاری و نادیده گرفتن «یک جهان، یک اینترنت » یکی از بدعت‌های خطرناکی است که بسیار خوشایند قدرت حاکمه روسیه خواهد بود. کشورهایی چون ایران، روسیه، چین …سال‌ها در پی محدود کردن اینترنت بوده و هستند ، حال مخالفان آنها نیز چنین تقاضایی را مطرح می‌کنند.

یکی از مظاهر دنیای مدرن ظهور و توسعه دانشگاه در چهار گوشه جهان بوده است، جایی که  حداقل در دنیای آزاد، بحث و گفتگو در مورد همه عقاید به شکلی دموکراتیک امکان پذیر است. یکی از دانشگاه‌های  میلان در ایتالیا تدریس در مورد داستایوفسکی را به خاطر تجاوز روسیه به تعویق انداخت. خوشبختانه پس از اعتراضات فراوان، دانشگاه از تصمیم خود عقب‌نشینی کرد. (نیوزویک، ۱۴۰۰) اگر یکی از معروفترین نویسندگان تاریخ معاصر جهان، که به لحاظ سیاسی بسیار محافظه‌کار بودـ دچار چنین سرنوشتی شود، در مورد شهروندان عادی روسیه و ظلمی که بر آنها به خاطر تصمیمات فاجعه‌بار رهبرانش می‌رود، چه می‌توان گفت؟

مایکل والزر یکی از نظریه‌پردازان معروف سیاسی آمریکا و سردبیر سابق دیسنت در مقاله «اوکراین ما» به تجربه دیدار خود از اوکراین و همکاری خود با نشریه لهستانی کریتیکا پولیتچنا پرداخته است. او ضمن برشمردن دلایل خویش در محکومیت دولت روسیه، نتیجه می‌گیرد‌ «…در زمان جنگ مهم است بدانید که همرزمان شما چه کسانی هستند. زلنسکی نیز یک رفیق است زیرا همواره‌ از حقوق روسی‌زبانان  در شرق اوکراین دفاع کرد، حتی زمانی که سربازان اوکراینی در حال جنگ با (بعضی از) آنها بودند.» (والزر، ۱۴۰۰) والزر فراموش می‌کند که زلنسکی با این شعار که رئیس‌جمهور همه اوکراین است توانست رای بسیاری از مردم اوکراین از جمله روس‌ها را به دست آورد. این یک موفقیت بزرگ برای مردم اوکراین بود. کشوری که به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شده  است نیاز به مصالحه داشته و دارد. اما او نتوانست چنین خطی را پیش ببرد و پس از کاهش مستمر ارا خود، در نهایت یک چرخش بزرگ کرد. مردم  شرق اوکراین قبل از هر چیز نیاز به صلح داشتند و نه جنگ-که بخشا با پشتیبانی روسیه صورت می‌گرفت-و نه فقط به زبان روسی حرف زدن. او نتیجه می‌گیرد «گاهی قهرمانی و عدالت با هم در نهایت پیروز می‌شوند، اما گاهی هم نه. هر اتفاقی بیفتد، ما چپ‌گرایان، باید این کشور را که شهروندان شجاع آن ارزش آن را ثابت کرده‌اند. «اوکراین ما» بنامیم- یک دموکراسی که ما نیز ارزش آن را به رسمیت می‌شناسیم. « (همانجا)

مسلماً زلنسکی فردی شجاع است. او سعی می‌کند که در شرایط بحرانی کشورش نمونه‌ای برای مبارزه باشد، اما این کافی نیست. قدرت همیشه با مسئولیت می‌اید. او سعی دارد غرب را متقاعد سازد که باید «منطقه پرواز ممنوع»  بر فراز اوکراین ایجاد کند، بدون آن که  برایش گسترش جنگ به یک جنگ جهانی اهمیتی داشته باشد. از غرب تقاضای آخرین هواپیماها و تسلیحات را دارد. به غرب گوشزد می‌کند که «ما برای شما می‌جنگیم»، آیا شهروندان کشورهای غربی تقاضای جنگ کرده بودند؟ اگر اوکراین برای آزادی خود می‌جنگد، نیازی ندارد که به هر شکل ممکن پای بقیه مردم اروپا را به جنگ باز کند.

مسلماً برای کسانی چون  این قلم که خواهان کاهش نظامیگری جهان است ،و ارزوی انقراض ناتو و نه گسترش آن را دارد، نمی‌توانند تلاش برخی از چپگراها برای قهرمان‌سازی از افرادی که چنین اهدافی را دارند، درک کنند. در جهان امروز اکثر نیروهای راستگرا، از سران کرملین گرفته تا احزاب دست راستی در کشورهای غربی طرفدار نظامی‌گری هستند. در میان آنها نیز افراد شجاع بسیاری نیز وجود دارند، اما آنها قهرمانان  چپگرایان نیستند. گفته می‌شود اوکراین خواهان آزادی است، آزادی انتخاب، آزادی پیوستن به ناتو. کسانی که چنین می‌گویند فراموش می‌کنند که همه ما ارزوهای بزرگی داریم اما به خاطر بهای آن از آنها صرف‌نظر می‌کنیم. مسلما کشوری مثل روسیه تحت هیچ شرایطی و به هیچ بهانه‌ای نمی‌تواند حمله خود را به اوکراین توجیه کند. اما آیا پیوستن به ناتو و عدم مصالحه قهرمانی است؟ (باید به خاطر داشت در مصالحه معمولا عدالتی در کار نیست. همه خود را مغبون احساس می‌کنند اما به خاطر  بهای گزاف عدم سازش آن را می‌پذیرند).  ناتو تحت رهبری آمریکا، پس از شکست افغانستان نیاز به یک داستان امیدوارکننده داشت. اوکراین این آزادی را داشت که تقاضای پیوستن به ناتو را بکند و ناتو نیز این حق را داشت که بگوید، به خاطر صلح جهانی ناتو حاضر نیست اوکراین را وارد کلوب خود کند.  هیچکدام چنین نکردند و امنیت مردم همه جهان توسط دیوانگان کرملین به خطر افتاده است.

اما در مورد  حلقه کریتیکا پولیچنا  در لهستان که والزر از آن به نیکی در مقاله  خود یاد می‌کند، نیز باید یک نکته را گفت. مسلما این یک جنبش چپگرایانه است اما بنیانگذار آن سلاومیر سیراکوسکی در مقاله‌ای پس از چرخش آلمان از موضع خود نوشت‌: اکنون آلمان پس از هفتاد سال «پاسیفیسم» چرخش کامل نموده و به روسیه پشت کرده است. «حالا آلمان حمایت خود را با کشنده‌ترین اسلحه‌ها نشان داده است. …واکنش آلمان نشان می‌دهد که زمانه به نفع اوکراین عمل می‌کند». او خوشحالی خود را از چرخش «پاسیفیستی»  آلمان به سمت «یک سیاست دفاعی فعال» پنهان نمی‌کند. (سیراکوسکی، ۱۴۰۰). اولین پرسشی که برای خواننده پیش می‌اید این است که: آیا نقطه شروع جنگ دوم جهانی تجاوز آلمان به لهستان نبود؟ پس چرا باید برخی از چپگرایان لهستانی از میلیتاریزه شدن آلمان خوشحال شوند؟ یونانی‌ها که در بحران مالی اخیر خود قدرت اقتصادی آلمان را تجربه کرده بودند و در جنگ دوم جهانی نیز آلمان آن کشور را اشغال کرده بودند به هیچ وجه از میلیتاریزه شدن دوباره آلمان خوشحال نشدند.  سیراکوسکی همچنان از این که فنلاندی‌ها پس از سال‌ها موفق به جمع‌آوری پنجاه‌هزار امضاء برای به بحث گذاشتن عضویت ناتو در پارلمان فنلاند شده‌اند نیز شادمان است و از آن به عنوان یک «ابتکار شهروندی» نام می‌برد. در نهایت او با یادآوری پیروزی ترامپ در آمریکا  می‌گوید،  ممکن است در اینده آلمان رهبری «عاقل» چون رهبران امروز را نداشته باشد و مردم  ان کشور افرادی چون ترامپ را انتخاب کنند. او از احتمال چنین خطری  نتیجه می‌گیرد « ما باید همه نیروهای خود را حول استقرار پایگاه‌های نظامی ناتو با سربازان امریکایی در خاک لهستان جمع کنیم» (همانجا). اکثر جنبش‌های چپگرا  در طول تاریخ خود با جنبش‌های ضدجنگ پیوندی ناگسستنی داشته و دارند، آیا تقاضا برای نظامی‌گری  و گسترش پایگاه‌های ناتو یکی از اهداف چپگرایان بوده است؟

اما در مورد «قهرمان» دنیای غرب چه می‌توان گفت. بهترین راه بازگشت به برشت است. در نمایشنامه «زندگی گالیله »  آندره‌آ شاگرد گالیله دلیل توبه استادش را به اهدافی بسیار والا نسبت می‌داد اما در ملاقات استاد و شاگرد ، گالیله در کمال تواضع علت توبه خود را ترس از شکنجه و نه هیچ هدف والای دیگری اعلام می‌کند. آندره‌آ با شنیدن واقعیت خشمگینانه فریاد می‌زند «بدبخت ملتی که قهرمان ندارد» و گالیله در پاسخ می‌گوید، «نه، بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.» (برشت، ۱۳۷۹، ۲۰۶).  در روسیه پوتین نیاز به یک «دیو پلید» و رهبران  غرب نیاز به یک «فرشته پاک»  دارند. مردم  اوکراین، روسیه و جهان نیازمند یک صلح پایدار هستند. در شرایط کنونی «خادم ملت» کسی است که از محبوبیت خود برای جلوگیری از خونریزی بیشتر استفاده کند و نه ان که یک مصیبت بزرگ و ناخواسته را به مصبیتی بزرگ‌تر بدل نماید. کسی که مردم را به آرامش دعوت کند. «قهرمان» امروز به سرعت می‌تواند  به دژخیم فردا بدل شود. استالین در سال‌های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۲ توسط نشریه تایم  دو بار به عنوان مرد سال انتخاب شد. اما پس از چند سال دوره مک‌کارتیسم در آمریکا آغاز شد. مردم دنیا به دلایل واضحی از رای دادن به رهبرانی که لباس نظامی بر تن دارند هراس دارند چرا که وظیفه رهبران سیاسی را از نظامی جدا می‌کنند. این نکته‌ای است که «خادم ملت» باید به خاطر بسپارد.

سخن پایانی
تجاوز فاجعه‌‌بار روسیه به اوکراین یک اختلاف دیرین را به یک جنگ‌ تمام عیار و خانمان‌سوز بدل کرد. مسئولیت اصلی و مستقیم این جنگ بر عهده دولت روسیه است و  باید بدون اما و اگر، جنایت جنگی کرملین را قاطعانه محکوم کرد. پوتین قدرت انتخاب داشت و او راه جنگ را انتخاب نمود. وی در بازی مانورهای نظامی خود شکست خورد. زمانی که  تصمیم به تجاوز به اوکراین گرفت او در واقع بازی تهدید را باخته بود. ورود او به جنگ تمام عیار، زمانی که در بن‌بست اولتیماتوم خود قرار گرفت، تکرار جنگ‌های دیگر ولی کوچک‌تر او در یک عرصه بزرگ بود. این عمل پوتین برای بسیاری از چپگرایان که جنگ چچن را به یاد می‌آورند، اقدامی خیلی دور از انتظار نبود. در آن زمان او هنوز جزء دوستان غرب محسوب می‌شد که «جنگ با تروریسم » را در شرق پیش می‌برد. با این حال، امکان جلوگیری از این جنگ وجود داشت اگر دو طرف دیگر این منازعه، غرب به رهبری آمریکا و اوکراین، به گونه دیگری رفتار می‌کردند. اکنون در زمانی که جنگ با شدت ادامه دارد، هدف همه نیروهای صلح‌جو تلاش برای پایان دادن سریع‌ جنگ و جلوگیری از گسترش آن است. این به معنی کوشش برای خاموش کردن طبل‌های جنگ است. آنچه  این جنگ بار دیگر نشان داد این بود که گاه آمادگی برای جنگ می‌تواند به سهولت به جنگ نیز ختم شود. درست به همین خاطر، این جنگ برای بسیاری از مردم روسیه نیز غیرمترقبه بود.امروز چپگرایانی که مخالف جنگ هستند و هدف خود را جلوگیری از نظامی‌گری بیشتر قرار داده‌اند از چپ و راست مورد انتقاد قرار می‌گیرند. آنها متهم به طرفداری از پوتین هستند. از سوی دیگر، آمریکا و رهبران ناتو تلاش دارند حداکثر استفاده را از شرایط موجود ببرند. بسیاری از مخالفان دیروز ناتو تحت شرایط موجود یکی یکی صحنه مبارزه با گسترش تسلیحاتی را ترک می‌کنند. این چرخش در چند دهه اخیر بویژه پس از ۱۱ سپتامبر کاملا مشهود بود اما تجاوز روسیه  ممکن است به یک نقطه عطف تاریخی هولناک بدل شود.مسلما فضای دود و باروت، زمانی که شور و احساسات قوی بر عقل و منطق غلبه یافته است، امکان بحث و گفتگو را بسیار سخت کرده است. اما چپگرایان صلح‌جو در شرایط کنونی باید  ضمن اعلام همبستگی با قربانیان اصلی این جنگ یعنی مردم اوکراین، وظیفه خود را  گفتگو با چپگرایان و همه نیروهای پتانسیل ضدجنگ قرار داده و گسترش جنبش‌های ضد جنگ را هدف اصلی خود قرار دهند.

————————————

منابع

  • برشت، ۲۰۰۴، داستانسرود زن و سرباز، جنگ‌ستیزی شاعران، دویچه‌وله فارسی
  • اسناد آرشیو دفاع ملی آمریکا، ۱۴۰۰، «نه حتی یک اینچ به سوی شرق»، ترجمه گودرز اقتداری، اخبار روز
  • لوکاس لیروز د آلمیدا، ۱۴۰۰، آیا نازیسم در اوکراین یک ادعا است؟، اخبار روز
  • یوران تربورن، ۱۳۹۹، ما شاهد پایان یک سلطه هستیم، اخبار روز
  • جرمی کوربین، ۱۴۰۰، وظیفه‌ی ما این است که به جهنم در اوکراین پایان دهیم! اخبار روز
  • رضا جاسکی، ۱۴۰۰، یک موضوع تکراری، اخبار روز
  • مایکل والزر، ۱۴۰۰، اوکراینِ ما، نقد اقتصاد سیاسی
  • ژیلبر اشکار، ۱۴۰۰، اصول کلی مواضع چپ رادیکال ضدامپریالیست در زمینه‌ی جنگ اوکراین، نقد اقتصاد سیاسی
  • برتولت برشت، ۱۳۷۹، زندگی گالیله، انتشارات محور
  • Taras Bilous, 2021, Armed blackmail will never bring peace to eastern Ukraine, www.jacobinmag.com
  • Taras Bilous, 2022, A letter to the Western left from Kyiv, OpenDemocracy
  • Isobel Koshiw, 2022, Everyone is talking about Minsk bit what does it mean for Ukraine? OpenDemocracy
  • Politico, 2021, Biden holds first call with Ukranian president amid Russian buildup
  • VOA, Polish defense minister’s pipeline remark angers Germany, voanews.com 2009-10-31
  • Ukrinform,۲۰۱۸ ،Ukraine to lose $3 bln a yrar if Nord Stream 2 is built, ukrinform.net
  • Kamala Harris, 2022, In Munich, Kamala Harris acknowledges ‘real possibility of war’ in Europé, marketwatch.com, 2022-02-20
  • Ivan Krastev, Mark Leonard, 2022, The crises of European security, ecfr.eu
  • BBC, 2021, Vladimir Putin: I moonlighted as a taxi driver in the 1990s, bbc.com, 2021-12-12
  • The local, Nato boss sang anti-Nato songs as a youth, 2015-08-06
  • Leonard August Schuette, 2021, Why NATO Survived Trump
  • Tony Wood, 2022, Russia’s invasion of Ukraine is not just a crime. It’s also wildly irrational. www.jacobinmag.com
  • Tony Wood, 2018, Russia without Putin, Verso
  • Aftonbladet, 2022, Rysks hånet mot Jens Stoltenberg, www.aftonbladet.sr,  2022-02-16
  • Richard Allen Greene, 2022, Halv of Russians say it would be right to use military force to jeep Ukraine out of NATO, CNN, 2022-02-23
  • Ukrinform,۲۰۲۱Zelensky enacts strategy for deoccupation and reintegration of Crimea, ukrinform.net
  • Newsweek, 1400, College backtracks on banning teaching Dastoevsky because he’s Russian
  • Wolfgang Streeck, 2022, Fog of war, New left review

دسته : بین المللی, مقالات برگزيده

برچسب :

مقالات هیات تحریریه راهکار سوسیالیستی





























آرشیو کلیپ و ویدئو راهکار سوسیالیستی

html> Ny sida 1